July 9، 2007

اولين تبليغ رسمي

اين چند صفحه را براي «موچين» گرفتم.
1- صفحه فارسي
2- صفحه انگليسي
3- گالري عکس ها




راستش اين چند وقته، کساني که فيلم را ديده اند، آن قدر تعريف هاي عجيب و غريب از فيلم کرده اند (البته يک سري ايرادات هم بعضا گرفته اند) که براي اولين بار دارم حس مي کنم دقيقا همان کاري را انجام دادم که توي ذهنم دوست داشتم انجام بدهم. حس عجيبي دارم که گفتن اش زياد راحت نيست، يعني براي مني که به قول سعيد هميشه بدبين و سياه انديش بوده ام، ديدن يک همچين چيزي يک کمي تعجب آوره.

براي هفت قسمت اول مجموعه مستند تلويزيوني «حرفي ديگر»، يک تحقيق 494 صفحه‌اي داديم به صدا و سيما. از عکس العمل هادی (مدير توليد) برمي آمد که اين حجم براي سيستم گشاد سیماغير قابل قبوله. منو بگو که پيش خودم فکر مي‌کردم ما چقدر کم کاري کرديم و عجله‌اي کار را بستيم.

July 1، 2007

از وبلاگ «سرزمين روياها: داستان های صبا، 9 ساله»


ذهن رنگی

"سلام. من میترا هستم. همه‌ی ذهن من رنگی است. یعنی رنگ‌ها توی ذهن من هستند و همه داستانی دارند. من هر دفعه یک ماجرا می سازم برای ذهن رنگینم. مثلا این دفعه این بود که بچه گوچولوی زرد در استخر غرق می شود. امشب ذهن من این طوری است: باز هم بچه کوچولوی زرد از مادر و پدرش ناراضی است که حرف او را باور ندارند. یک روز عصر این بچه در خوابش جادوگری می آید و به او می‌گوید که خاله‌ی سبز تو در اثر قرص خودکشی مرده است. بچه‌ی زرد مادر و پدرش را بیدار می‌کند. یعنی هم بابا آبی و هم مامان قرمز را. باز آن ها حرفش را باور نداشتند. ولی در همین موقع شوهر بنفش خاله‌اش زنگ می زند. و با گریه می‌گوید: متاسفانه خاله‌ی سبز مرده. آن ها خیلی ناراحت شدند. البته من بعد از آن روز دیگر ذهن رنگی نداشتم. و نمی‌توانستم داستان بسازم."


* داستان بالا واقعی است چون من هم همین طور شدم.

** اونهایی که از من پرسیدن که چرا اسمای خارجی می گذارم؟ چون دوست دارم اسمای آدما معنی‌دار نباشه. یا شبیه اسم کسی باشه. بعدش هم اینا همه اسمای اون آدماست دیگه. چیکار کنم که از اول که داستانشون توی سرم میاد با این اسما میاد!