بوی خوش نازيآباد
گذشتهام را با همه وجودم دوست دارم. حتي لحظههاي آشغالاش را. هر وقت تصويري ازش به يادم ميآيد، دلم يک دفعه غنج ميرود. ديشب يکي از آن وقتها بود و يکي از آن لحظههاي گروتسک دوستداشتني. يک دفعه ياد آن روي پشت بام خوابيدنهاي حياط نازيآباد افتادم. تشک را دو طبقه خِرکش ميکردم تا به پشت بام برسيم و فقط چند ساعت بخوابيم. کولر خدا بيشتر از پنکه زهوار در رفته اتاق پاييني ميچسبيد. دلم باز غنج ميرود: براي همه آن تابستانهايي که مهمان از سر و کول خانه بالا ميرفت و عزيز مجبور ميشد از اين سر حياط تا آن سرش را تشک بيندازد. دلم براي متکاي گرد صورتيام تنگ شده. براي لحافهاي سنگيني که به زور تايش را باز ميکردم تا بچپم زيرش و با هزار زحمت چند سانت بالا بکشم. دلم براي آن سردي طرف ليز لحاف تنگ شده، براي وقتي که ميخواستم زيرش تکان بخورم و سنگيني لحاف نميگذاشت. تف به آن دو کاج بلند که گنجشکهايش خواب را بهام زهرمار ميکردند (واي که چقدر دلم هواي زهرمار کرده) دوست دارم يکي از آن بچه گنجشکها دوباره پرت شوند وسط حياط و من و آرش را براي چند وقت سرگرم خودشان کند، تخم يکي از ياکريمهاي ابله دوباره بين زمين و آسمان رها شود و بيفتد کف حياط.
دلم غنج ميرود، براي نيمه اسفند و دست پر درخت دايي و باغچه چند متري کنار حياط. سکوي آبخوري که يک تابستان با کلنگ افتاديم به جانش و خرابش کرديم (آرش بيچاره چه زوري مي زد) شيشههاي مات آرايشگاه بالاي خانه (آرايشگاه موريس که بعدا شد آرايشگاه حجاب) و خانمهاي محوي که مدام پشتاش وول ميخوردند. عمو امير خدابيامرز که با اره افتاد به جان درخت کاج بيچاره و همه شاخههاي نازنيناش را قطع کرد. پشت بام بالاي توالت که هفتهاي دوبار به بهانه توپ آوردن ميرفتم بالايش (راستي هيچوقت نفهميدم دختر همسايه که خانهشان بالاي ديوار توالت بود من را دوست دارد يا نه!) ياد فوتبالدستي نازنين توي حياط به هم ميريزدم. هنوز هم وقتي فوتبالدستي ميبينم يک جوري ميشوم (دايي محمد نامرد هيچوقت تاوان باختهاش رو نداد) تير دروازه کوچولويي که براي فوتبال جمعههامان گرفته بوديم الآن کجاست؟ بازيِ خشن و فنونيزاده مآبانة من که حتي جلوي هيکل 90 کيلويي دايي هم کم نميآورد چي شد؟
راستي آنجا، توي همان خانه، اوايلاش مخابرات بود. چقدر خنگم که فراموش کرده بودم. آن وسط يک ديوار کائوچويي بود. وقتي مخابرات رفت ديوار را خودمان کنديم. يادم نيست چه جوري، اَه که چقدر خنگم. کائوچوها را گذاشتيم روي سقف آشپزخانه مندرآوردي کنار حياط. بالاي آشپزخانه پر از خرت و پرت بود، آت آشغال....
خيلي از صبحها با صداي دعواي عزيز و خاله از خواب بلند ميشدم. طنابي که از اين ور حياط به آن ور کشيده شده بود و رويش پر از رخت خيس بود، لابهلاي دعوا پاره ميشد. چوب بلندِ زيرش، که دايي از خراطيهاي ميدان شوش گرفته بود در دستان عزيز جاي ميگرفت و خاله عين يکي از ابلهان هميشگي تاريخ با بيتفاوتي نگاهي ميانداخت و ميرفت سراغ لباسها تا از روي زمين جمعشان کند. عزيز بهترين بود. بهترين.
دلم براي اتاق بزرگه تنگ شده، همان اتاقِ مثلا شيک که قبلا جاي مخابرات بود. براي دو تا اتاق طبقة دوم که از ترسمان هيچوقت ازشان استفاده نکرديم. براي رختخوابهاي سر به فلک کشيدة عزيز. «عزيز، آخه اين همه رختخواب رو مي خواستي چي کار؟» دلم براي خودم و سادگي و معصوميتام تنگ شده. براي وقتي که با يک نگاه عاشق ميشدم و با دو کلمه دلم ريش ميشد. براي چيزهايي که الآن بهاش ميگويند حماقت، دلم لک زده.
دلم از آن کله پاچههاي صبح جمعه و سفرههاي 20 نفري ميخواهد. از آن ترشيهاي هميشه آماده و دلهبازيهاي پسرانه. ميخواهم باز هم به لواشکهاي خشک نشده ناخنک بزنم. جاساز لواشکهاي آماده را با آرش پيدا کنم و زمستان نشده همهاش را دو لپي تمام کنم.
دلم حتي براي آن شيشههاي شکسته اتاق و پلاستيکهايي درب و داغاني که ميخواستند جاي آنها را پر کنند هم غنج ميرود. خيلي احمقانه است، خودم ميدانم. حتي همين چند سطر گنگ هم دوباره من را به آن حال و هوا برد. به وقتي که تلويزيون پشت سر هم کارتونهاي رويايي نشان ميداد و من ابله قدر هيچکدامشان را نميدانستم. نميدانستم بعدها همين چيزهاي مزخرف به بزرگترين گنجهاي زندگيام تبديل ميشود. دلم ميخواهد همه شان با همه دردها و بدبختيشان دوباره برگردند، ولي نميشود. اين «نميشود» را سالهاست که دارم با گوشت و خونم حس ميکنم.
۱۹ ژوئن ۲۰۰۷
۱۶ ژوئن ۲۰۰۷
يک سري مزخرف بي سر و ته
1- همه چيز را مي گذاري جلويت، آن هم بعد از کلي کلنجار رفتن و با خودت و ذهنت و دلمشغوليهايت کشتي گرفتن. مي خواهي خودکار را بگذاري روي کاغذ و شروع به نوشتن کني. فاصله چند سانتي متري خودکار و ورقه لعنتي، به قدر چند سال نوري کش مي آيد: يعني الآن وقت خوبي براي نوشتن است؟ مي نويسي و خط مي زني. مي نويسي، دوباره و چندباره؛ و باز خط مي زني اش. و اين فقط يک هزارم آن چيزي است که دست آخر در عرض چند دقيقه ديده مي شود و به باد نقد گرفته مي شود. کلمه «نقد» هم يکي از آن واژه هايي است که در اين مملکت به مرز فاحشگي رسيده. ديگر حتي براي کلي گويي ها و مهمل بافي هاي سليقه اي هم از اين فاحشه ي هرجايي استفاده مي شود (اين نوشته يک جوري دچار همان مهمل بافي شده ها! فقط چون این ی دو ماه رو اعصابم بود، اين جا نوشتم)
2- جواب کامنت: کنِ امسال واقعا هيچ چيز جذابي براي من نداشت. آن را که عيان است، چه حاجت به بيان است!
3- ديروز که توي اتوبوس داشتم پرونده زودياک توي مجله «هفت» را مي خواندم، باز يک چيزي توي سرم وول خورد: قضيه همان ماجراي «خوب بودن» و «دوست داشتن» است. فيلم هاي زيادي هست که که مي توانم ساعت ها سر خوب بودنش بحث کنم و به ازاي هر بار ديدنش چيزهاي جديد درش پيدا کنم، يکي از اين فيلم ها «باشگاه مشت زني» فينچر است. ولي «باشگاه مشت زني» از آن فيلم هايي نيست که هيچوقت آرزوي ساختن اش را داشته باشم. ولي به جايش «هفت» دقيقا از آن فيلم هاست. درست است که با يک دو دو تا چهارتاي ساده سينمايي مي توان به اين نتيجه رسيد که کارگرداني «باشگاه...» به مراتب بهتر و دقيق تر از هفت است. ولي با دو دو تا چهار تا و منطق. فرق هفت با بقيه فيلم هاي فينچر همان دز مشنگي و ضد موج بودني است که او به سيستم کارگرداني فيلم تزريق کرده. ديروز توي اتوبوس و توي خيال خودم براي nامين بار باز به اين نتيجه رسيدم که کارگرداني واقعا کارگردان است که بتواند افکار ظاهرا ابلهانه خودش را وارد فضاي فيلم اش کند، وگرنه تا آخر عمر يک تکنسين صرف باقي خواهد ماند. فرق «هفت» و «باشگاه...» دقيقا در اندازه اين دز است، دزي که هفت را مثل زهرمار کرده و «باشگاه...» را بيشتر شبيه يک فيلم فلسفي سرگرم کننده. «هفت» حرف دل يک تکنيسين است و «باشگاه ...» تراوشات مغزي او. ظاهرا زودياک هم به شدت مغز زده و عقلاني ساخته که اين قدر دارند مي کوبندش. دقت زيادي هم گاهي حال آدم را به هم مي زند.
4- چند روز پيش فهميدم توي يک نظر خواهي اسم اين وبلاگ به عنوان يکي از وبلاگ هاي محبوب انتخاب شده. چيز عجيبي بود، چون يک در هزار هم احتمال چنيني چيزي را نمي دادم. به خصوص توي اين چند ماه اخير که از فرط سرشلوغي حتي وقت نمي کنم چهار تا پست درست و درمان اين جا بذارم. وقتي ليست را بالا و پايين کردم، ديدم چقدر از قافله عقبم: وبلاگ هاي اول را تقريبا تا حالا نديده بودم، بقيه وبلاگ ها هم بگي نگي، سه خط در ميان مي شناختم؛ از همه بدتر اين بود که هر وبلاگي که حدس مي زدم اسمش بايد توي ليست باشد، اثري ازش نبود. بي کار شديد يک سر بزنيد و به وبلاگ مورد علاقه تان (یعنی همشهري کاوه) راي بديد. I AM SANG E PA GHAZVIN.
5- از هفته پيش توي دلم مانده که بروم دفتر «شرق» و اين آرش خوشخو را بشورم و بندازم رو بند تا دلم خنک شود. «ک س شعر»ي که هفته پيش توي کافه شرق نوشته بود، به قدر کفر ام کرده بود که حتما يک روزي اين کار را مي کنم. مطلبِ استاد، سه اصل مسلم را در مورد نويسنده اش به خواننده اش منتقل مي کرد: او بي سواد است، او در اوج بلاهت سير مي کند، حرف مفت زني براي او (و کلا مطبوعات ايران) تاواني ندارد. البته اين سه اصل (و کما بيشتر) در مورد اکثر مطبوعاتي ها صادقه
7- پي نوشت: قضيه اين نوشته بيشتر مثل حرف هاي بي سر و تهي است که آدم براي دوستي که چند ماه نديده اش، يک دفعه مي زند. به هر حال شرمنده، انگار اين وبلاگ هم براي من حکم همان دوست را دارد.
