۲۰ مارس ۲۰۰۷

قبل از پابليش: متن خوبي نشده، فقط نوشتم براي خالي نبودن عريضه و ثبت در صفحات اين وبلاگ. سال خوبي براي همه دوستان اينترنتي و غير اينترنتي آرزو مي کنم. خوش باشيد و هدفمند.


گزارش احديت

آشغال ترين روزهاي سال به نظرم همين تعطيلات احمقانه عيد است. واقعا زمان زرتشت هم 13 روز پشت سر هم (و در واقع حدود يک ماه) مملکت روي هوا بود؟ اگر اين طوري بود که خاک بر سر اجداد ابله مان که اين رسم و رسوم کون گشادانه را از خودشان به ارث گذاشته اند. عاشق بهارم ولي حالم از نوروز به هم مي خورد. از سر و کله زدن با فک و فاميلي که حتي يک کلمه مشترک براي برقراري ارتباط باهاشان ندارم، از صميميت هاي الکي و خودماني بودن ها دورغين. از همه شان بدم مي آيد.



سالي که گذشت چه طوري بود؟ بگويم مثل زهر مار يا عسل؟ از آوارگي اولش و خرد شدنم توي آن سفر لعنتي جنگل ابر بگويم يا اين که براي فراموش کردن همه آن ها عين الاغ چسبيم به کار و لذتش را بردم؟ کاري که دوست داشتم و با لحظه لحظه اش عشق مي کردم؛ طعم کدام بيشتر توي دهانم مانده؟ مادر يکي از دوستانم چند وقت پيش حافظه اش را به طرز عجيبي از دست داد و خوشبختانه کمي بعد حافظه اش دوباره احيا شد، اما عجيب تر از جريانِ از بين رفتنش. حافظه او از لحظه به دنيا آمدن شروع به ساختن خودش کرد، به طوري که مثلا در عرض يک ماه تازه به دوره نوجواني اش رسيده بود. جالب اين جا بود که او هر کسي را که دوست داشت به خاطر مي آورد و از کساني که بدش مي آمد چيز خاصي به يادش نمانده بود. به حالش غبطه مي خورم، چون معمولا طعمِ زهرماري هاي زندگي بيشتر توي دهانِ من مي ماند. نصفه اول امسال دقيقا خودِ زهر مار بود و نصفه دومش يک چيزي نزديک به قند (و نه عسل)
دل به دريا زدم و گفتم بايد حتما از راه فيلمسازي پول در بيارم. يا مي شود يا نه، و حال دوم احتمالش صفر است. نتيجه اش اين شد که از تابستان تا الآن 5 تا فيلم مستند سفارشي، يک انيميشن 40 ثانيه اي تبليغاتي، يک فيلم داستاني تبلغاتي (به اسم روزي روزگاري نظافتچي) ساختم و آن وسط ها هم بالآخره يک جورهايي فيلم خودم «موچين» را فيلمبرداري کردم. مجبور شدم بي خيال مجله و کار توي مطبوعات شوم. خوشحالم که قراره قرارداد دو تا پروژه خفن هم براي سال بعد ببندم که با اين حساب شايد بتوانم يک فيلم بلند به سبک خودم بسازم. تازه علاوه بر اين ها فيلم PD150 (سعيد جعفريان-مستند)، عبور (آرش سالار-داستاني)، اتاق سفيد (سجاد مختاري-داستاني) را تدوين و فيلم ليلي و... (محمد جعفرپور-داستاني) هم تصويربرداري کردم. الآن که دو دو تا چهار تا مي کنم، نمي فهمم که چه طوري اين همه کار را انجام دادم. متاسفانه هنوز هم در مقابل حجم کارهاي گريفيث و جان فورد و حتي وودي آلن، سوسکم.

امسال دوستان خيلي خيلي نازي از توي همين دنياي صفر و يکي پيدا کردم که به همه آن بدبختي ها و نادوستي هاي شش ماه اول مي ارزيد: اول سال «ديجيمون» را کشف کردم که فعلا سرش را کرده توي کتاب و دارد حسابي خر مي زند تا آبروي مار را توي بلاد کفر حفظ کند. اين اواخر هم «موقشنگِ» دوست داشتني را ديدم که به خاطر تاخير فازش تازه آنفولانزاي انساني گرفته و توي تختخوابش خسبيده و آب بيني اش سرازير است. سالي که با ديجيون شروع شود و با موقشنگ به پايان برسد حتما سال خوبي بوده. يعني سال آينده هم اين ها خواهند بود؟




اين چند سطر طلايي هم سپينود نوشته، با حال و روز من که خيلی جور است:
«خیلی بد است این لطیف شدن آخر سال (یا اول سال) چون وقتی به حال عادی برمی‌گردم از بعضی چیزها پشیمان می‌شوم. یکی هم احساساتی شدن زیادی‌ام است. اما الان، همین حالا، باید بگویم چیزی که سنگینی می‌کند روی دلم. عشق. عشق به تو و به تو و به تو...حتا به تویی که نفرت داشتم همین چندی قبل...
یک عشق غم‌ناکی سنگینی می‌کند این آخر سال روی دلم... یک بغض که همه‌ی سال نگه داشتم‌اش و خیلی بوسه که کاش می‌شد به گونه‌ی همه‌ی شما می‌زدم...»

۱۷ مارس ۲۰۰۷

کاش بوي عطرت اين قدر مسحور کننده نبود

۱۶ مارس ۲۰۰۷

دزد خوبم، سلام

دزد عزيز موبايلِ در پيتم، جون مادرت شماره هاي توشو بهم بده، گوشي و خطم مال خودت.
به خدا يک گوشي 1100 شکسته و يک خط تاليا ارزش اين کارها رو نداره


پي نوشت: هر کي با من کار داشت به خانه زنگ بزند یا ایمیل بزند.

۱۵ مارس ۲۰۰۷

لعنت بر هر چي خاطره...


بعد از هفت ماه آمده بود پيشم. همه چيز مثل روز اول بود، همان استرس ها، همان ذوق و شوق ها و همان احساسات ناب بچه گانه. همه چيز مثل همان سه چهار سال پيش بود. مثل وقتي که مي خواستم براي اولين بار ببينم اش، مثل همان وقتي که تا ديدم اش عاشق اش شدم.
امروز آمد. سياهپوش، با موهاي سياهي که مي گفت تازه جلويش را رنگ کرده. خنده اش محو شده بود. به خدا محوبود. دوست داشتم بنشينم و همين طوري نگاهش کنم. يک ساعت. دو ساعت. سه ساعت ....
نشستم. نشست. شايد توهمم باشد: ولي مثل چيني بند زده بود. مثل قوري يي که با بندهايش مي خواست بگويد من هنوز هم سالمم. دستم را جلو بردم، ولي از وسط راه مسيرش را عوض کردم و روي سر خودم گذاشتم. فقط نگاهش کردم. نگاه. به اندازه همه دقايقي که پيشم بود و همه روزهايي که نديده بودمش. فيلم جديدم را برايش گذاشتم. مي خواستم بگم: «يادته اينو براي چي ساختم؟» ولي حرفم را خوردم. آب دهانم را قورت دادم و نگفتم همه اش براي تو بود. مي دانم که او هم اين را فراموش کرده، فراموش کرده که با همين چند تا تصويرِ ظاهرا بي ربط براي همه عمر خاطره اش را نگه داشته ام. خاطرة لعنتي که آدم را ذره ذره خرد مي کند..
دستش را براي آرش بلند کرد و سلام و عليک گذرايي کرد. در را باز کرد. مي خواستم بگم از اين که اومدي خيلي خوشحال شدم، ولي نگفتم. پله اول را بالا رفت. «تو ديگه به دوستت خيانت نکن!» اين را گفت و ديگر رويش را برنگرداند و رفت. بزرگ شده بود. خيلي.


۱۰ مارس ۲۰۰۷

خاک بر سر سطحی نگرمان


خوبه اين بمب گوگلي هم اختراع شد تا يک سري آدم بی کار توي دنياي مجازي دل‌شان خوش باشد که دارند مبارزه موثر مي‌کنند. خدا خير بدهد مخترع بمب گوگلي را که کمبود طراح و داستان‌نويس و فيلمساز را توي اين مملکتِ گل و بلبل جبران کرد. دست علي به همراهش (!!!!)
نمي‌دانم تا کي مي‌خواهيم اين‌قدر سطحي‌نگر و هوچي‌گر باشيم؟! بمب گوگلي دو سال ديگر فراموش مي‌شود، به جاي اين همه حرص خوردن و خودتان را جر دادن براي حفظ فرهنگ سه هزار سال پيش اين مملکت و درست نشان دادن تاريخ از طريق چهار تا امضاي اينترنتي، يک کمي وقت بگذاريد و مثل خودشان عمل کنيد. هر چند که ناگفته پيداست که عرضه اين کار را نداريد. واقعا خاک بر سر سطحي‌نگرمان.



دم فرانک ميلر گرم با اين کميک استريپش





لينک مرتبط: اطلاعات کامل درباره فيلم و حواشي توليد

۹ مارس ۲۰۰۷

قبل از پابليش: اين مصاحبه، خلاصه دو ساعت چت کردن با يکي از سينما‌دوستان و کارگردانان جوان اين کشور است. سعي کردم بحث را به دو قسمت تقسيم کنم: 1- چرا به نظر او Departed خوب است و به نظر من يک فيلم متوسط و نه چندان مهم است (آن هم به خاطر کارگرداني بدش) 2- چرا به نظر او اداي دين در اين فيلم، جز محاسن فيلم است و به نظر من هيچ تاثيري در خوبي يا بدي فيلم ندارد؟ در نهايت بحثِ پيش آمده (به خصوص بخش دوم متن) مهم است، نه نظر ما.


«دوست داشتن» يعني «خوب بودن»؟

...
کارگردان: اين نوشته ات در مورد اسکورسيزي تو وبلاگت گذاشتي اصلا به مذاقم خوش نيومد{خنده}
همشهري‌کاوه: من هم ننوشتم که به مذاق بقيه خوش بياد. تا حالا مخالف زياد داشته. به هر حال واقعيت تلخه
ک: مي‌دوني مشکل من با اسکورسيزي اينه که با قهرماناش همذات‌پنداري نمي‌کنم يعني نمي‌تونم بفهمم‌شون
ه: چون زياد از حد غربي‌اند ... دليل نداره بفهمي‌شون
ک: اما اسکورسيزي يه بدي هم داره تو ايران هرکي از راه مي‌رسه و مي‌خواد خودشو فيلم‌بين و اهل سينما معرفي کنه مي‌گه «آقا، فيلم‌ساز مورد علاقه‌ام اسکورسيزيه»
ه: پس خدا رو شکر که من نه فيلم بينم، نه اهل سينما. تا اين چه ربطي به خود اسکورسيزي بيچاره داره؟
ک: من فقط از دو تا فيلم‌اش خوشم مي‌آد. همين دپارتد و عصر معصوميت
ه: جفت‌اش به نظرم فيلم‌هاي متوسطي هستند. اشکال اصلي‌شون هم سر کارگردانيه
ک: خوب سلايق فرق مي‌کنه
ه: سليقه چيه؟ من اصلا بحث سليقه‌اي نمي‌کنم. اشکال تکنيکي داره
ک: خب تو خيلي تکنينيکي نگاه مي‌کني
ه: اسکورسيزي هم آدم تکنيکي‌يي است
ک: اما من سينما رو اين‌جوري‌ دوست دارم. از لذتي که مي‌برم فيلما رو دوست دارم
ه: ولي طرف داره فيلم مي‌سازه. سخنراني نمي‌کنه که سرش صرفا مضموني بحث کنيم
ک: نه به شدت دارن آرنوفسکي
ه: شدت و ضعف چيه؟ چرا پاي آرنوفسکي رو وسط مي‌کشي؟ ... چون اين به شدت اون نيست پس نبايد درباره تکنيکش حرف زد؟! تازه آرنوفسکي تکنيک‌اش اغراق شده است، براي اسکوريزي اين طوري نيست. ضمن اينکه تکنيک با تکنولوژي اصولا فرق دارند.
ک: ولي حرفي هم که در مورد دپارتد زدي فکر نمي‌کنم درست باشه
ه: دليل بيار. من چيزي رو گفتم که توي فيلم هست، نه اضافي‌تر
ک: صحنه‌هاي دو نفره‌اي که دختره با مت ديمون و دي‌کاپريو داره، واقعا ضد اوجه. مثل صحنه‌اي که با مت دمون توي تخته، يا مثلا اون‌جا که دي‌کاپريو مي‌ره پيش دختره و جواب منفي مي‌گيره
ه: منظورت کارگرداني‌شه يا فيلم‌نامه‌اش؟
ک: کارگرداني‌اش
ه: مخالفم. کارگرداني آن صحنه هم مثل بقيه صحنه‌هاست
ک: اکشن؟
ه: منظورم با همان ريتم تحميلي (بيروني) است. ريتم فيلمنامه و ريتم فيلم توي خيلي از جاها فرق دارند. صحنه هاي فيلم‌نامه و اوج و فرودهاش کاملا چيده شده است، ولي اسکورسيزي همه را يک جور از آب درآورده. براي همين فيلم مونوتُن شده
ک: من احساس نکردم
ه: پس هيچي. اگه احساس نکردي حتما من اشتباه مي‌کنم




کي گفته «اداي دين» حُسن است؟

کارگردان: واي اون صحنه اداي دينش به «مرد سوم» خيلي خوبه
همشهري‌کاوه: کدوم صحنه؟
ک: ديدي «مرد سوم» رو؟
ه: آره
ک: سکانس آخر که از تدفين اورسن ولز برمي‌گردند، جوزف کاتن مي‌ره يک گوشه واي مي‌ايسته تا دختره بياد رد بشه. دختر هيچ اعتنايي نمي‌کنه و راهشو مي‌ره
ه: خب چرا خوبه؟ چون اداي دين داره؟... اصلا اداي دين به چيه؟
ک: سکانس دپارتد هم تو همون ميزانسن اجرا شده
ه: اين خوبيِ فيلمه؟
ک: چون من فيلم «مرد سوم» رو دوست دارم و چون اسکورسيزي هم عاشق سينماست و تو کله‌اش پر از تصاوير فيلم‌هاي کلاسيکه، اين صحنه رو واسه خودش ساخته تا يه جوري هم به علايق‌اش رجوع کنه. منم اين احساس رو دوست دارم، به همين خاطر اون صحنه رو دوست دارم
ه: يعني واقعا اون صحنه هم جز صحنه‌هاي محبوب زندگي تو بوده؟ ... اين اداي دين حُسن فيلمه؟
ک: اگه خوب در بياد چرا بد باشه؟
ه: تو گفتي اون صحنه خيلي خوبه. بگو خيلي دوست دارم، چرا مي‌گي خوبه
ک: واسه من که تا حالا با فيلم‌هاي اسکورسيزي ارتباط برقرار نمي‌کردم، فيلم خيلي خوبي بود. در هر صورت نقد تو هم چالش خوبي بود
ه: يعني اين فيلم از «گاو خشمگين» هم بهتر بود؟
ک: من «گاو خشمگين» رو هم دوست دارم، اما نمي‌دونم؛ شايد تو موقعيت بدي ديدمش. بايد يه بار ديگه هم ببينمش
ه: پايه‌اي همين بحثو ادامه بديم؟
ک: که بعدا بري تو وبلاگت به ريش ما بخندي؟
ه: قضيه اداي دين براي من جالبه. توي ايران خيلي‌ها فکر مي‌کنند که اداي دين يکي از محاسن بزرگ فيلمه. به نظر من نه حسن است نه ايراد، فقط يک چيزيه که هست. همين
ک: ولي من حال مي‌کنم
ه: با اداي دين؟
ک: آره. واسم مهم نيست که امير قادري هم با قضيه حال کنه يا هر کس ديگه. من از تطابق تصويري دو تا فيلم و به خصوص فيلمي که خوشم مي‌آد ازش لذت مي‌برم
ه: منظور من امير يا کس خاص ديگه‌اي نيست
ک: علاقه من شخصيه
...
ه: تو چقدر فيلم مي‌بيني؟
ک: هفته‌اي دو تا. پا بده سه تا، يا بيشتر
ه: بذار بهتر بپرسم: چقدر فيلم‌هاي کلاسيک رو ديدي؟
ک: ماهي يکي
ه: تو با اداي دين‌هاي تارانتينو هم حال مي‌کني؟ يا مثلا پدرو آلموددوار يا جيم جارموش
ک: تو Kill Bill نه ، جز بعضي استفاده‌هاش از موسيقي انيو موريکونه. آلمادووار رو هم نه. اون صحنه سياه و سفيدش توي تاک تو هرش خيلي بد بود (توضيح: منظورِ دوستم فيلم «با او حرف بزن» بود) يعني وسط لحن يکدست فيلم يه جوري توي چشم مي‌زد. قبول داري که؟ تو تاک تو هر کارگرداني اون‌قدر سنجيده است و که آدم اصلا حس نمي‌کنه داره زمان فيلم مي‌گذره... جارموش رو کم ازش فيلم ديدم. دو تا فکر کنم


ه: من در مورد "با او حرف بزن" قبول ندارم که توي چشم زدن اون صحنه بد است، چون به نظرم آلموددوار مي‌خواهد توي چشم بزند و اتفاقا توي چشم هم مي‌زند و توي ذهن مخاطب هم مي‌ماند. از قصد هم خواسته که عين بقيه فيلم نباشد. هر توي چشم زدني که بد نيست. هر وقت پايه بحث نبودي خودت اعلام کن
ک: تو فعلا داري ديتا مي‌گيري نالوتي
ه: سر موقع‌اش فکم شروع به کار کردن مي‌کنه... با اداي دين‌هاي دي‌پالما چي؟
ک: با دي‌پالما جز اون صحنه رزمناو با بقيه‌اش حال نکردم (توضيح: منظور انتهاي فيلم «تسخيرناپذيران» بوده)
ه: فک کنم يک سوء تفاهمي داره مي‌شه... ببين من حدس مي‌زنم (البته با عرض معذرت) تو خيلي از اداي دين‌هاي اين آدم‌ها رو نمي‌گيري. چون اين‌ها کلي اداي دين‌هاي تابلوتر دارند که تو کلا بي‌خيالشون شدي. مثلا دي‌پالما راه به راه به هيچکاک اداي دين مي‌کنه. البته بيشتر توي تکنيک کارگرداني و درآوردن يک صحنه خاص از هر کدوم از فيلماش. به صورت خيلي واضح
ک: آره. اما تقليد صرف. يعني خودشم جايي گفته که غايت‌اش تو فيلم‌سازي چيه
ه: اختيار داريد، خودش مي‌گويد تا مرتبت استادي و شاگردي را حفظ کند، وگرنه دي‌پالما کارش را خيلي خوب بلد است. يا مثلا تارانتينو به گفته خودش کلي از صحنه‌هاي فيلماشو از فيلم‌هاي در پيتي که خودش ديده الهام گرفته، که من هم مثل خيلي‌ها اصلا اسم‌شان را هم نشنيده‌ام
ک: مثلا راجر کورمن
ه: حالا از کورمن فيلم ديديم. منظورم اون چيني‌ها و هنگ‌کنگي‌هايي است که اصلا نمي‌دانم از کجا مي‌آوردشان. يا جارموش فرت و فرت به ازو و ملويل و وندرس لينک مي‌ده... خيلي از ماها خيلي از اين فيلم‌ها را نديده‌ايم. مثلا چند نفر «آليس در شهرها» را ديده‌اند تا از ارجاعات جارموش خوش‌شان بيايد؟ يا فيلمرهاي محبوب تارانتينو، يا فيلم‌هاي کند ازو؟ بنابراين دليلي هم ندارد صرف اين که بفهميم فلان صحنه اداي دين به فلان صحنه است باهاش حال کنيم. چون اصلا نمي‌دانيم اصل آن صحنه چيست تا از اداي دين‌اش خوش‌مان بيايد. اصلا خوب است يا بد؟ از اصل‌اش خوش‌مان مي‌آيد يا متنفريم؟ واقعا نمي‌فهمم چرا بعضي‌ها با اداي دين‌هاي تارانتينو و جارموش حال مي‌کنند. در حالي که نه حال ديدن فيلم‌هاي ازو را دارند، نه حتي اسم فيلم‌هاي مورد علاقه تارانتينو تا قبل از آن به گوش‌شان خورده بود. من اسم اين حال کردن‌ها را گذاشته‌ام «اِفه آرت»
ک: اما اونايي رو که ديديم چي؟
ه: نمي‌دانم چرا تا يک نفر مي‌فهمد که فلان صحنه‌ي فلان فيلم ربط به فلان صحنه بهمان فيلم دارد آن را به عنوان حسنِ فيلم مي‌گويد
ک: شايد به نظرت مسخره بياد اما دوتا مقوله واسم جديه: يکي سينما، ديگري ادبيات
ه: چه ربطي داشت به بحث‌مان؟ .... برگرديم به بحث: با اين حساب واقعا چرا اداي دين به عنوان حُسن مطرح مي‌شود؟
ک: خوب خوش‌شان مي‌آيد
ه: خوب خوشش مي‌آيد که بيايد. چه ربطي به خوبي و بدي فيلم دارد؟ بحث سليقه است صرفا. فقط سليقه
ک: اگه تو روند داستانگويي يا کليت فيلم مسئله‌اي ايجاد نکند و حتي به اتمسفر و روايت فيلم کمک کند، بد نيست
ه: موافقم، ولي حسن هم نيست. فقط يک چيزيه که هست. همين. موافقي؟
ک: هست و من از اون‌هايي که فيلم‌هايي رو که دوست دارم برام تداعي مي‌کنند، خوشم مي‌آد
ه: مثلا آلمودووار توي بازگشت به زنان فيلم‌هاي نئورئاليسم ايتاليا اداي دين کرده و توي گاردين طرف وقتي باهاش مصاحبه کرده يک جوري در مورد اين قضيه حرف زده که انگار اين «اداي دين» کار خيلي خفني است
ک: اوه، بدم مي‌آد. گنده کردنش
ه: قضيه فقط مربوط به مجله فيلم و نويسنده‌هاي مزخرفي مثل امير قادري نمي‌شود
ک: همين کارايي که سر کيل بيل امير قادري و دار و دسته‌اش کردند
ه: بازگشت گنده است، در اين شکي ندارم
ک: من تاک تو هر بيشتر دوست دارم. يعني شاهکارشه. کارگرداني‌اش گنده است. کلا آلمادوار خوبه
ه: دوست داشتن با خوب بودن فرق دارد به خدا. بحث سليقه‌اي نکنيم... برگرديم به بحث: «بيل را بکش: جلد اول» غير از همين اداي دين‌ها به در و ديوار و سوراخِ کون سينماي پاپ چيز ديگري هم دارد؟ تازه آن هم اداي دين‌ها، يا مثلا هجويه‌هايي که براي منِ ايراني اصلا قابل درک نيست (اين را بعد از چت مي‌نويسم: به نظرم کلا آلمودووار خوب نيست، اين اواخر خوب شده. اين آدم کلي فيلم درِ پيت داره که سال‌ها پيش ساخته. در ضمن دقت او توي کارگرداني بازگشت خيلي تحسين براگيزتر از «با او حرف بزن» است)
ک: اما درياب تام تيکور رو... واي ي ي. هيونشو پريشب ديدم. يعني بهشت
ه: بابا چرا هي پارازيت مي‌اندازي؟ سليقه‌اي که بحث نمي‌کنيم. تام تيکور چي‌ کار به بحث ما داشت که يهو اومد وسط؟
ک: کلا حال کردم. کسي پيدا نشده بود براش از فيلم حرف بزنم
ه: ايول
.....

متاسفانه بعد از اين جملات هر چه تلاش کردم نتوانستم به بحث برگردم. ولي فکر مي‌کنم تا همين‌جا هم کفايت مي‌کند. بعد از کلي بد و بيراه گفتن به نوشته‌هاي امير قادري و امثالهم که مجله فيلمِ دوست داشتني شش هفت سال پيش را توي اين سال‌ها به گند کشيدند، کارگردانِ عزيز خداحافظي کرد و رفت. متاسفانه يکي از آدم‌هايي که باعث شدند اداي دين توي نقدهاي درپيت مطبوعات اين کشور به حسن تبديل شود، همين يادداشت‌هاي شخصي‌نويس‌هاي مطبوعاتي است، يادداشت‌هايي که «دوست داشتن» و «خوب بودن» را هم‌ارز هم مي‌دانند

۴ مارس ۲۰۰۷

دغدغه فرهنگ پاپ



چند شب پيش خيلي اتفاقي، توي خانه مجردي يکي از دوستان با يک فيلم به شدت مجردي روبرو شدم. يک B-Movie درجه يک (که بيشتر به Z-Movieهاي شاهکار شباهت داشت) به اسم The Girl Next Door. واقعا براي خودم متاسفم که وسط‌هاي فيلم رسيدم و نتوانستم از اول ببينم‌اش. فضاي داستاني فيلم مثل اکثر فيلم‌هاي تين‌ايجري توي يک کالج سربط مي‌گشت. کالجي پر از دختران خوشگل و پسران دخترکش که دست‌شان مدام لاي پاي و سينه دختران بود.
فيلم به يک دليل توجهم را جلب کرد: من را به شدت ياد «بزرگراه گمشده» و «مالهالند درايو» ديويد لينچ مي‌انداخت. متاسفانه توي آن جمع مجردي هيچ‌کس به اين شباهت پي نبرده بود، براي همين هر چي مي‌گفتم که اين فيلم قابليت يک بحث مفصل را دارد، فکر مي‌کردند که دارم مسخره مي‌کنم. در اين جور مواقع به اين نتيجه مي‌رسم که اگر خفه شوم بهتر است، ولي دفعه بعد باز هم بي‌اختيار چيزي مي‌پرانم و حرفم کما في‌السابق سوتي حساب مي‌شود.

يک سري دختر دانشجو توي فيلم بودند که شب‌ها به عنوان کار دانشجويي مي‌رفتند توي کاباره‌ها و استرپتيز مي‌کردند. اين وسط يک پسر اسکولي هم بود که زيادي ساده به نظر مي‌آمد، براي همين يکي از اين دخترهاي لوند عاشق‌اش مي‌شود و بهش کمک مي‌کند که کاسه کوزه يک باند خفن تهيه فيلم‌هاي پرنو را به هم بريزد.
فضاي داستاني کار (منظورم لوکيشن است) عمدتا عبارت بود از: فضاي خارجي و معمولا روشن حياط کالج، فضاي کاباره که سرشار از نورهاي آبي رنگ بود (فضاهاي آبي با آن هاله شيطاني که همه جا را در بر گرفته بود، آدم را به شدت ياد لينچ مي‌انداخت)، فضاي داخل ماشين شش‌دره سياه‌رنگ (مثل همان ماشين معروف بزرگراه گمشده) و فضاي داخلي يک مهماني (مثل مهماني اول فيلم) و فضاي داخلي سالن دانشگاه (که ترکيب‌بندي‌يي مثل خانه مرده توي بزرگراه گمشده داشت)




پيدا کنيد شباهت اين خانم با نوآمي واتس را!!!




از طرفي اگر از فيلم کمي فاصله بگيريم و به بازيگر فيلم به عنوان يک انسان (و نه يک کاراکتر) نگاه کنيم، مي‌شود به شباهت کليت پروسه توليد اين فيلم با مايه اصلي داستان مالهالند درايو پي برد. بازيگر اين فيلم دختر موبور، ترگل ورگل، نسبتا جذاب و سکسي‌يي بود که در نهايت قبول کرده که در يک فيلمِ مزخرف (يعني همين The Girl Next Door) بازي کند. درست مثل دخترک موبوري که توي فيلم لينچ مي‌خواست بازيگر شود. یک کاراکتر نامردي هم توي فيلم بود که شباهت ظاهري عجيبي به کاراکتر کارگردان فليم مالهالند درايو داشت...
مي‌دانم که لينچ به هر حال يک پروسه را به باد نقد گرفته و منظورش آدم خاصي نبوده، ولي مطمئنم که همين کليت را از روي فليم هاي شبيه همين فيلم حاشيه اي The Girl Next Doorالهام گرفته. او با الهام از همين فيلم‌هاي در پيت فيلم مي‌سازد. فرهنگ پاپ يکي از دغدغه هاي هميشگي لينچ بوده، البته اين را جايي نخوانده‌ام، ولي تقريبا توي همه فيلم‌هاي مطرح‌اش (و البته تيزرهاي تبليغاتي‌يي که ساخته) اين دغدغه را مي‌توان ديد.