February 24، 2007

قبل از پابليش: اين يادداشت را 5 روز قبل از اعلام نتايج اسکار نوشته بودم. با اين وجود نظرم همچنان بر قوت خودش باقي است


ضد اسکورسيزي


شايد اگر اسکورسيزي Departed را نمي‌ساخت و مثلا اسم يک کارگردان به شدت گمنام توي تيتراژ فيلم مي‌آمد، همه کساني که تا همين الآن زرت و زرت از فيلم تعريف کرده‌اند، انگ آماتوري بودن کارگرداني را به‌اش مي‌زدند. کارگرداني Departed چيزي است شبيه کارگرداني«شبانه»ي کيوان علي‌محمدي و اميد بنکدار.
هنر يک کارگردان و نويسنده خوب علاوه بر طراحي صحنه‌هاي اکشن و پر کشکش و اوج‌هاي مناسب، طراحي ضد اوج‌هايي است که بتواند لذت آن اوج‌ها را براي تماشاچي ماندگار کند. Departed چه در کارگرداني و چه در فيلم‌نامه سرشار از اوج‌هاي کلاسيک و فيلم نوآري است، اما دريغ از يک ضد اوج خوب و دوست‌داشتني. اسکوسيزي حتي صحنه عاشقانه-سکسي فيلم را هم که احتمالا در فيلمنامه يک ضد اوج خوب به حساب مي‌آمده را هم اکشن کارگرداني کرده. خيلي از گفتگوهاي دو نفره که مي‌توانند چند تا از اين ضد اوج‌ها را در عين شخصيت‌پردازي و جلو بردن داستان به خوبي طراحي کنند هم با کارگرداني پر از نما و پر از کات اسکورسيزي (که گهگاه هم با زوم‌هاي آرام يا حرکت دوربين‌هاي شلاقي همراه است) به يک صحنه اکشن تبديل شده. چيزي شبيه کارگرداني سريال‌هاي رزمي هنگ‌کنگي که شبکه‌هاي تلويزيوني خودمان نشان مي‌دهند.



درست است که Departed در نهايت اقتباسي است از روي يکي از همين فيلم‌ها و همه‌مان از علاقه عجيب و غريب اسکورسيزي به فيلم‌هاي رزمي هنگ‌کنگي باخبريم و مي‌دانيم او هر جا که پا بدهد، چپ و راست از سينماي هنگ‌کنگ تعريف مي‌کند، ولي با اين حال چه دليلي وجود دارد که همه چيزهاي بدي که توي کارگرداني بد آن فيلم‌ها اتفاق مي‌افتد توي فيلم اسکورسيزي هم مو به مو وارد شود؟ همه مي‌دانيم که صحنه‌هاي اکشن آن فيلم‌ها چطوري کارگرداني مي‌شوند: اين صحنه معمولا ترکيبي است از پلان‌هايي که در آن‌ها دوربين (که معمولا لنز وايد رويش بسته شده است) يک دفعه و به سرعت به کاراکتر نزديک مي‌شود، يا ازش دور مي‌شود به علاوه انبوهي از نماهاي سر‌بالا و سر‌پايين و تعداد متنابهي کلوز آپ. در خيلي از صحنه‌ها کارگرداني آن‌قدر مغشوش است که تماشاچي بيچاره اصلا نمي‌فهمد توي صحنه دارد چه اتفاقي مي‌افتد، تنها چيزي که مي‌گيرد يک حس اکشن است و هر لحظه منتظر است که صحنه تمام شود تا در نهايت بفهمد کي مرده و کي زنده است.
خوشبختانه کارگرداني اسکورسيزي اين مغشوشيت را ندارد، ولي تقريبا همه آن کات‌هاي زياد و پلان‌هاي کوتاه و ريتم خارجي (و تحميلي) که در اکثر موارد واقعا تماشاچي را اذيت مي‌کند را داراست. انتخاب ساختاري بر مبناي نماهاي کوتاه و کات‌هاي سريع براي Departed مناسب است، ولي نه از ثانيه اول تا لحظه آخر، آن هم بلاانقطاع! ناگفته پيداست که همچين ساختاري در حالت معمول تماشاچي را پس مي‌زند.
احتمالا خيلي‌ها مي‌گويند که مزخرف مي‌گويم، ولي اگر به جاي اسکورسيزي اسم يک نفر ديگر توي تيتراژ بود الآن خيلي‌ها به راحتي فيلم را مي‌کوبيدند. شايد تنها نقطه ضعف فيلم همين کارگرداني‌اش باشد که حالا در هاله‌اي از قداست لفظ «استاد» ديده نمي‌شود.

February 23، 2007

و باز به سان دوره‌هاي پريوديک ماه‌هاي گذشته در تنهاي‌ام قدم مي‌زنم تا به مرز خودکشي برسم. چه مرز دست نيافتني‌يي! حيف.
زور زدن براي زنده ماندن، براي چيزي زنده بودن، براي انجام کارهاي انجام نشده پررو بودن... همين. فقط همين.
سگ‌دو ... آهاي سگ، بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو. بدو.

چه کسی بود صدا زد سهراب؟ ان تو روحش.

February 19، 2007

زندگی و دیگر هیچ

از وبلاگ سارا کوچولو؛ هماني که از پنجره اتوبوس های گذری خیابان های ونکوور، مدام به آدم چشمک مي زند


نزدیک خانه ام استودیو رقصی هست به نام “ Shall we dance” من گاهی پیاده می روم و دم در به بهانه خواندن برنامه های روی شیشه از لای کرکره ها دستپاچه دیدشان می زنم(همیشه کمی بازشان می گذارند تا شب وارد سالن شود). اعتراف می کنم که حسودیم می شود. وقتی مرد ها و زن های معمولا سیاه پوش با قدم های بلند و دست های قفل شده دور سالن چرخ می زنند شبیه یک پرنده با بال های باز می شوند. بله، چیز های کوچکی هستند که باید همیشه زنده بمانند، شده روی تخت بیمارستان، یا توی صدای پاشنه رقاص های فلامینکو، توی خانه سالمندان، یا روی سن جلوی تشویق آدم ها، روی شن های ساحل توی صدای خنده بچه ها، یا روشنایی حروف نئونی چشمک زن کافه ها، و شاید توی جمله های کوتاه چند کلمه ایی.



February 18، 2007

وقتي فيلم‌ها بوي کثافت مي‌دهند

از چه چيز جشنواره بگويم؟ اصلا چرا هر کسي به من مي‌رسد و از شانس گندم مي‌داند که من نويسنده اين وبلاگ مزخرف هستم، کار يک کاره مي‌پرسد که «چرا درباره فيلم‌هاي امسال چيزي ننوشته‌ام؟ واقعا چرا بايستي مي‌نوشتم؟» از جشنواره‌اي که بوي کثافت از هفتاد درصد فيلم‌هايش به مشام مي‌رسد چه توقعي مي‌توان داشت؟ از جشنواره‌اي که داوران‌اش آن قدر شعور تکنيکي ندارند که چشمان کورشان کارگرداني فوق‌العاده مهرجويي را نبيند و به جايش آغوش‌شان را براي فيلم‌هاي سفارشي باز کند چه توقعي مي‌توان داشت؟
از سينمايي که 90 درصد منتقدان‌اش (بخوانيد نويسنده‌هاي مطبوعات که اصولا يک کلام سواد نقد هم ندارند) به هيچ وجه استقلال راي ندارند چه مي‌توان گفت؟



وسط اين جشنواره مزخرف (البته غير از بخش فيلم هاي کوتاه ايراني) ÷يدا کردن چهار تا فيلم قابل بحث واقعا کار حضرت فيل است.



گودال:



روز اول جشنواره به هر کس رسيدم گفتم «گودال» «فکر کنم اين فيلم، کار خوبي است»، ولي تقریبا همه تو نخ اين بودند که آيا «رييسِ» کيميايي به جشنواره مي‌رسد و یا حذفيات «سنتوري» چقدر است. گفتم به درک، خودم مي‌روم مي‌بينم و حالش را مي‌برم. با مهدي (سورنا) رفتيم ديديم و واقعا هم حالش را برديم. تصورش را بکنيد:80 دقيقه فيلم توي يک گودال ده متري، با يک کاراکتر مرد، داستاني بي افت و خيز و تصويرهايي مونوکروم. همه اين‌ها بگذاريد کنار اين که اين فيلم اولين فيلم کارگردان اسپانيايي‌اش بود. بد نبود که توي يک اکران خصوصي اين فيلم را براي کارگردان‌هاي ايراني هم نشان مي‌دادند تا بلکم کمي چيز ياد بگيرند. البته منظورم استاد بزرگ سينما، جناب آقاي ده‌نمکي يا محدحسين لطيفي نيست، الحق و‌الانصاف که آن ها کارشان خيلي بهتر بلد هستند.


وندي عزيز:



منطقي جلوه دادن يک داستاني که مي‌تواند هيچ ما به ازاي بيروني نداشته باشد. با اين که فکر مي‌کردم که توماس وينتربرگ جوان خيلي کله‌شق‌تر از فون‌تريه است، ولي باز هم نقطه قوت فيلم فيلمنامه‌اش (دست پخت فون‌تريه) بود. بر خلاف اکثر ريويوهايي که تا حالا روي اين فيلم نوشته شده، معتقدم که فرمِ اين فيلم اساسا ربط زيادي به داگويل ندارد. اين که دو تا فيلم تو کار آمريکا گذاشته‌اند و يا اين که هر دو در فضاهايي محدود داستان‌شان را روايت مي‌کنند، دليل نمي‌شود که ساختار هر دو هم عين هم است. بعد از ديدن فيلم فهميدم که وينتربرگ به هيچ‌وجه کله خري فون تريه را ندارد.



اخراجي‌ها:
اگر تارانتينو فيلم را ببيند دو هزار تا ايده جديد براي ساختن فيلم بعدي‌اش پيدا مي‌کند، فيلمي که احتمالا به لحاظ ارجاعات تکنيکي سينمايي هيجان‌انگيزتر از پالپ‌فيکشن در مي‌آيد (من فقط 5 دقيقه از فيلم را ديدم و به اين نتايج محيرالعقول رسيدم)
پي‌نوشت: ملت ابله ما يادشان رفته که اين آقا (کارگردان) و دار و دسته‌اش تا چند سال پيش با چماق مي‌ريختند توي سينماها و مردم را مي‌زدند.



سنتوري:
تعادلي فوق العاده بين فرماليسم محض و سينماي عامه‌پسند.
در مورد سنتوري جداگانه مي‌نويسم، حقش بيشتر از يک ريويوي ساده است.



جاي دوست جاي دشمن:
اصلا اسم اين فيلم را شنيده‌ايد؟ «جاي دوست، جاي دشمن» (الهام حسين‌زاده) يکي از فيلم هاي کوتاه امسال بود که به نظرم بعد از «سنتوري» بهترين فيلم ايراني حاضر در جشنواره بود. فيلم اقتباسي است موفق از کتاب «عنتري که لوطي‌اش مردِ» صادق چوبک. من اگر عضو هيات داوران بودم، بازيگر اين فيلم (ميموني به اسم زبل) را به عنوان يکي از نامزدهاي سيمرغ بلورين بهترين بازيگري انتخاب مي‌کردم.
پي‌نوشت: براي شماره بعدي ماهنامه فيلم‌نگار با الهام حسين‌زاده درباره همين فيلم‌اش يک مصاحبه طولاني کردم که اگر حال داشتيد بخريد و بخوانيد.