بچه هاليوود
درونِ پسرک مراکشي يک دفعه آشوب ميشود. الآن بهترين راه براي نشان دادن حس پسرک اين است که دوربين از کنارش تراولينگ کند و به روبرويش برسد، دوربين ايناريتو هم همين کار را کرد. ميدانيد اين يعني چي؟ يعني اين که الخاندرو گونزالس ايناريتو هم به گند کشيده شد، يعني اين که بهترينهاي او هم شد همان بهترينهاي کارگردانهاي خطکش به دست هاليوود.
هر ابلهي که فقط يک کمي از کارگرداني سر در بياورد، ميداند که تراولينگ در چنين صحنهاي ميتواند به راحتي حس کاراکتر را منتقل کند. بنابراين ديگر هنري نيست که براي در آوردن حس پسرک تراولينگ کني، صرفا يک حرکت تکنيکيِ درست است، همين و بس. تکنيک يادگرفتني است (کافي است چند تا کتاب سينمايي بخوانيد) و هنر ذاتي (هر چند که خيلي ها معتقدند بعد از تکنسين شدن بايد به ذات اتکا کرد). اين که آخرِ فيلم، تنهايي پدر و دختر چيني در يک شهر پر جمعيت را با دم دستيترين راه ممکن نشان بدهي و با دوربين ات به آرامي ازشان دور شوي، کار خاصي انجام ندادهاي، هر چند که بتواني منظورت را به خوبي منتقل کني. تهِ تهاش ميشوي جورج لوکاس يا جيمز کامرون.

آن سکانس
21گرم که دکتره توي بيمارستان به نوآمي واتس ميگويد «بچهها و شوهرت مردهاند» اوج کارگرداني حسي و در عين حال کاراي ايناريتو بود، چيزي که توي بابل کمتر ديده ميشود (تقريبا همه سکانس هاي 21گرم و عشقِ سگی همينطور کارگرداني شدهاند). فرض کنيد توي اين صحنه دوربين ثابت بود و نوآمي واتس قرار بود زيرپوستيترين بازي دنيا را ارائه دهد، و يا اين که ايناريتو با دوربين روي دستاش يک کمي متعارفتر کار ميکرد و فيلمبردارش تحت تاثير حس صحنه قرار نميگرفت و فقط به فکر کادربندياش بود، شرط مي بندم که در آن صورت نمي توانست به اين خوبي حس را منتقل کند. شاهکار اين صحنه 21گرم و بقيه صحنههايش توي کارگرداني غريزي ايناريتو بود، همان کارگردانييي که بعضي جاها اشک آدم را در مي آورد. آن نمايي که از لاي دو نفر ديگر صورت نوآمي واتس را نشان ميدهد کار خودش را توي اين صحنه ميکند. آنجا که شون پن روبروي هتل توی ماشین نشسته تا دل تورو از هتل بیرون بیاید و بکشدش، یادتان است؟ حتي فونتريه هم با آن همه استادياش توي استفاده از جامپکات نتوانسته تا حالا همچين صحنه استادانهاي را در بياورد.
ايناريتو به جمع کوچک دوستارانش قانع نبود، از جنگولکبازيها و غريزي کارگرداني کردنهايش کم کرد، وسايل حرکتي بيگ پروداکشن گولاش زد، داستاناش را شسته رفتهتر کرد، به براد پيت و کيت بلانشت بفرما زد، اکشناش را به حداقل رساند، قيچي تدويناش را با احتياط حرکت داد و نتيجهاش شد
«بابل»: يک ملغمه خوشساخت که نه ايناريتويي است نه هاليوودي!
وقتي بتوانم نوع کارگرداني يک صحنه را حدس بزنم معمولا فيلم به اندازه کافي به دلم نميچسبد و بابل از آن فيلمهايي بود که توانستم کارگرداني چند تا از صحنههاي کليدياش را حدس بزنم و متاسفانه درست هم حدس زدم. بابل ايناريتو بين طرفدرانش يک شکست حسابي است، هر چند که توي مجلات راه به راه ازش تعريف کنند و توي روزنامهها فرت فرت با براد پيت مصاحبه بگيرند.