January 21، 2007

دعوت نامه

، دوشنبه، دوم بهمن 1385 قرار است فيلم WANTED که بهار پارسال ساختم را توي مجتمع فني دانشگاه تهران نمايش بدهند. هر کس آمد قدمش روي چشم.

فيلم مستند PD150 (سعيد جعفريان) هم که فقط تدوين‌گرش و يک جورهايي هم نويسنده فيلمنامه‌اش من بودم، هم توي همان سانس پخش مي‌شود.


آدرس:
سعادت‌آباد، بالاتر از ميدان کاج، روبروی بيمارستان مدرس، خيابان دوم، نبش بلوار بهزاد، پلاک 10، وارد که شديد بياييد سالن نمايش، سر ساعت 17

راهنمايي:
سر کوچه هم يک آب انار فروشي و يک ساندويچي است. وسط کوچه هم يکي از اين باغ‌هاي قديمي است که درخت‌هاش سر به فلک کشيدند.

January 20، 2007

11:14


اين روايت‌‌هاي متقاطع و شکست‌هاي زماني توي سينما هم شده مثال بارز گندِ يک چيزي را در آوردن.
هر چند که بعضي وقت‌ها به خاطر مفهوم‌زدگي زياد از حدم، خيلي فرماليست مي‌شوم (تقريبا 99درصد حالات اين‌جوريم)، ولي ته دلم هميشه از فيلم‌هايي که فقط با فرم بازي کرده‌اند حالم به هم مي‌خورد، فيلم هايي که ته‌اش هيچي به تماشاچي نمي‌دهد جز يک بازي سرگرم کننده و پوچ. نمونه بارزش همه «بيل را بکش»هاي تارانتيونست که رسما هيچي براي گفتن ندارد، غير از يک سري بازي‌هاي فرميِ دوست‌داشتني (البته از آدمي که توي زندگي‌اش غير از فيلم ديدن هيچ تجربه شخصي وجود ندارد، بيشتر از اين توقع نمي‌رود) همان بازي‌هاي فرماليستي تارانتينو در سطح خيلي پايين‌ترش مي‌شود 11:14 (ساخته گِرِگ مارکس-2003).

و خدايي در چتستان


اولين بار نيست، آخرين بار هم نخواهد بود. مي‌دانم، مي‌دانم كه باز هم پيش مي‌آيد كه عاشق يكي از اين دوستان اينترنتي‌ بشوم و تا بوق سگ به هواي اين‌كه پيدايش شود توي اينترنت چرخ بزنم تا بلكم بيايد و دو سه ساعت باهاش از در و ديوار بگويم و آخر سر هم حرف دلم را به زبان نياورم (بخوان تايپ نكنم)
احمقانه يا درست من اين طوريم. خيلي‌هامان اين‌طوري‌ايم. شايد او هم اين طوري باشد و مثل من همه‌اش را مخفي كند. نگويم افة روشنفكرانه، ولي به هر حال يك چيز كوفتي‌اي هست كه جلوي آدم را مي‌گيرد، رابطه‌مان خط‌كشي مي‌كند. جلو نمي‌رود، جلوتر كه برود گه زده مي‌شود به‌اش.
اسم‌اش را چي بگذارم؟ عشقِ اينترنتي؟ چه واژه مهوعي! به نظرم بیشتر چيزي شبيه عشقِ حقيقي است، هماني كه منتسب‌اش مي‌كنند به خدا و مقابل نوع زميني قرارش مي‌دهند. خدا را دوست داريم، بدون اين‌كه حتي يك بار ديده باشيم‌اش، آخرش اين است كه حرف‌هايش را توي تورات و انجيل و قرآن خوانده باشيم وگرنه كي مي تواند ادعا كند خدا را ديده است؟ همه‌اش يك حس است، همين و بس، حسي كه بعد از مدتي فكر كردن به وجود مي‌آيد. كلمات چت شبيه همان حرف‌هاي كتاب مقدس است: آن‌ها تصوير خدا را توي ذهن‌ مي‌سازند و كلمات توي چت تصوير خيالي كسي كه باهاش حرف مي‌زنيم (بخوان مكاتبه مي‌كنيم)
اگر اين الكي است پس عشق به خدا خيلي الكي‌تر است. هر چند كه براي مني كه هميشه توي اين موارد پا در هوا بوده‌ام، نه الكي و راستكي بودن اولي خيلي مهم و حياتي است نه دومي. دوست دارم مثل هميشه به حسم اعتماد كنم.





پي نوشت بي ربط:
این هم چند تا از عکسهاي فیلم «موچین» که خدا کند این تا آخر بهمن راف کاتش را تمام کنم









January 15، 2007

دک: «سرِ صفحه‌بندي يه چيزي براش پيدا مي‌کنيم»
تيتر: فقط به خاطر تو


ليد: با اين که دو سال، پيشِ چند تا از حرفه‌اي‌ترين‌هاي مطبوعات کار کردم ولي هنوز هم ياد نگرفتم که يک ژورناليست خوب بايد چطوري باشد. يعني نه توانستم و نه خواستم. دلم مي‌خواهد اين متن را به خاطر همان چند نفر بنويسم، همان بهترين‌هايي که متاسفانه از يکي از پست‌هاي اين وبلاگ دلگير شدند. مي‌خواستم اين چيزها را شفاهي بگويم، ولي ديدم گنديه که اين جا زدم، بنابراين همين‌جا هم بايد جمع‌اش کنم.


توضيح: قضيه کپک يک حس شخصي بود، حس کسي که مدتي توي يک‌جا دارد يک کار تکراري که اصلا هم ازش خوشش نمي‌آيد انجام مي‌دهد. قضيه آزادي و رهايي هم همين‌طور: کارهاي من مدتي‌ست که زياد شده، مشکلات زندگي‌ام هم همين‌طور، به خدا نمي‌توانستم فشاري که رويم بود را بيش از اين تحمل کنم. مجبور بودم چند تايش را بي‌خيال شوم. فيلم‌سازي هم که هم قبل از آمدن به آن‌جا کارم بود هم وقتي که آن‌جا بودم و هم حالا که قرار شده کمتر بيايم. محمد کم و بيش مي‌داند که من براي اين‌که بتوانم فيلم بسازم، تا حالا چه بهاي سنگيني داده‌ام و توي زندگي‌ام روي چه چيزهايي پا گذاشته‌ام و بي‌خيال چه لذت‌هايي شده‌ام. سراغ سينما رفتن با شرايط زندگي من يعني حماقت، بلاهت و شايد شکست صد در صد. شايد اگر توي اين دو سال هر روز مي‌آمدم و اين مساله را توي دفتر مجله جار مي‌زدم، متن قبلي‌ام کمي قابل درک‌تر بود و سو برداشت نمي‌شد، ولي من دليلي نمي‌ديدم که اين کار را بکنم و هوار بزنم که تنها چيزي که فعلا زنده نگهم داشته همين دوربين و قلم و کاغذ است، چون همه چيزهاي دل خوشنک ديگر را قبلا خدا ازم گرفته. کار قبلي‌ام را ول کردم و آمدم مجله چون فکر مي کردم که قرار است با آدم‌هاي مهم‌تر از خودم که سرشان به تن‌شان مي‌ارزد کار کنم، چون فکر مي‌کردم در راستاي آن چيزي است که مي‌خواهم به‌اش برسم، ولي راستش آدم‌هاي آن‌جا خيلي بيشتر از چيزي بودند (و هستيد) که من توقع داشتم. اگر نگذاريد به حساب پاچه‌خاري، بايد بگويم که شما عالي‌ترين جمعي بوديد که من تا حالا تجربه کرده‌ام، احتمالا هيچ‌وقت هم نتوانم همچين جمعي فوق‌العاده‌اي را جايي ديگر پيدا کنم (فکر کنم اکثرمان در اين حس مشترکيم) و حالا هم اين کار را (به طور موقت) ول مي‌کنم چون فکر مي‌کنم چيزي ديگري وجود دارد که من را راحت تر به هدفم مي‌رساند (الآن جا دارد که جمله‌هام را مسخره کنيد، زيادي کتابي و شعاري شده) اين بار هم روي يکي از لذت هايم پا گذاشتم و رفتم، خيلي بي انصافيد که تيو متن قبلي اين قسمت را نديده گرفتيد: روزي که تصفيه‌حساب کردم و از همشهري‌جوان بيرون آمدم، مثل صحنه آخر کازابلانکا و اينگريد برگمن و همفري بوگارتش، تا خود خونه اشک توي گلوم حلقه زده بود (منظور اشکي است که سرازير مي‌شود ولي معلوم نمي‌شود) آن روز مدام اين آهنگ لعنتي «بگو، بگو»ي محسن نامجوي لعنتي را گوش مي‌کردم تا يک کم آروم بشم. رضا براي غير نامجويي‌ها بگو که اين آهنگه چه حس عجيبي داره و چه‌جوري مي‌تونه آدمو آروم کنه...
(...بقيه بحث باشد رو در رو، براي اين وبلاگ در همين حد بسه)



باکس:

اينم به زبان خودمان: به جون مولي (آقاي ويراستار اين mooli است و شما توي نوشته هام تا حالا چهار دفعه کرده بوديش مولا. مولي موجود ذهني خود منه و ربطي به مولا ندارد) نوشته قبلي اصلا توکاري نبوده، اشکال از قلمِ زاقارت من بود که حس و حال متن در عرض يک روز بالکل چپ اندر قيچي شد. من شونصد به دبير سرويس‌مان هم گفته بودم که مي‌خواهم بروم، به جون مولي همان شونصد تا دليلم هم مثل سيخ کرده بودم تو گوشش، ولي نه اين که قد استاد يک کمي بلنده، براي همين تا صِدام بخواد به گوشش برسه، دو سه سالي طول مي‌کشه (آقا من رو حساب هم دانشگاهي بودن با تو شوخي کردما، فردا ناراحت نشي. از اين شريفي‌ها مي‌ترسم) در راستاي همين منوال، به احسان ناظم هم که احتمالا الآن از فوران غم نمي‌داند چطوري خبرهاي باغ مظفر و قيمت اجاره خر گلمراد را در بياورد هم يک سلام گرم مي‌فرستم که حداقل لال از دنيا نروم.


پي نوشت: توي کامنت هاي يکي به ما (همشهري‌جواني‌ها) گفته بود زرد، هر چند که نظرات آن آدم و سطح فکرش آن‌قدر بندِ تمباني هست که واقعا ارزش جواب دادن نداشته باشد، ولي من زنگ زدم به‌اش و حسابي قهوه‌اي‌اش کردم. متاسفانه دفعه اول نبود که اين طوري حرف مي‌زد، ولي چون دفعه قبلي با ملايمت باهاش برخورد کردم مجبور شدم اين دفعه گند بزنم به‌اش (محضِ اطلاع: طرف توي عمرش مجله ما را نخوانده بود و فقط بعضي از طرح جلدهايش را ديده بود)

January 14، 2007

بچه هاليوود

درونِ پسرک مراکشي يک دفعه آشوب مي‌شود. الآن بهترين راه براي نشان دادن حس پسرک اين است که دوربين از کنارش تراولينگ کند و به روبرويش برسد، دوربين ايناريتو هم همين کار را کرد. مي‌دانيد اين يعني چي؟ يعني اين که الخاندرو گونزالس ايناريتو هم به گند کشيده شد، يعني اين که بهترين‌هاي او هم شد همان بهترين‌هاي کارگردان‌هاي خط‌کش به دست هاليوود.
هر ابلهي که فقط يک کمي از کارگرداني سر در بياورد، مي‌داند که تراولينگ در چنين صحنه‌اي مي‌تواند به راحتي حس کاراکتر را منتقل کند. بنابراين ديگر هنري نيست که براي در آوردن حس پسرک تراولينگ کني، صرفا يک حرکت تکنيکيِ درست است، همين و بس. تکنيک يادگرفتني است (کافي است چند تا کتاب سينمايي بخوانيد) و هنر ذاتي (هر چند که خيلي ها معتقدند بعد از تکنسين شدن بايد به ذات اتکا کرد). اين که آخرِ فيلم، تنهايي پدر و دختر چيني در يک شهر پر جمعيت را با دم دستي‌ترين راه ممکن نشان بدهي و با دوربين ات به آرامي ازشان دور شوي، کار خاصي انجام نداده‌اي، هر چند که بتواني منظورت را به خوبي منتقل کني. تهِ ته‌اش مي‌شوي جورج لوکاس يا جيمز کامرون.


آن سکانس 21گرم که دکتره توي بيمارستان به نوآمي واتس مي‌گويد «بچه‌ها و شوهرت مرده‌اند» اوج کارگرداني حسي و در عين حال کاراي ايناريتو بود، چيزي که توي بابل کمتر ديده مي‌شود (تقريبا همه سکانس هاي 21گرم و عشقِ سگی همين‌طور کارگرداني شده‌اند). فرض کنيد توي اين صحنه دوربين ثابت بود و نوآمي واتس قرار بود زيرپوستي‌ترين بازي دنيا را ارائه دهد، و يا اين که ايناريتو با دوربين روي دست‌اش يک کمي متعارف‌تر کار مي‌کرد و فيلمبردارش تحت تاثير حس صحنه قرار نمي‌گرفت و فقط به فکر کادربندي‌اش بود، شرط مي بندم که در آن صورت نمي توانست به اين خوبي حس را منتقل کند. شاهکار اين صحنه 21گرم و بقيه صحنه‌هايش توي کارگرداني غريزي ايناريتو بود، همان کارگرداني‌يي که بعضي جاها اشک آدم را در مي آورد. آن نمايي که از لاي دو نفر ديگر صورت نوآمي واتس را نشان مي‌دهد کار خودش را توي اين صحنه مي‌کند. آن‌جا که شون پن روبروي هتل توی ماشین نشسته تا دل تورو از هتل بیرون بیاید و بکشدش، یادتان است؟ حتي فون‌تريه هم با آن همه استادي‌اش توي استفاده از جامپ‌کات نتوانسته تا حالا همچين صحنه استادانه‌اي را در بياورد.
ايناريتو به جمع کوچک دوستارانش قانع نبود، از جنگولک‌بازي‌ها و غريزي کارگرداني کردن‌هايش کم کرد، وسايل حرکتي بيگ پروداکشن گول‌اش زد، داستان‌اش را شسته رفته‌تر کرد، به براد پيت و کيت بلانشت بفرما زد، اکشن‌اش را به حداقل رساند، قيچي تدوين‌اش را با احتياط حرکت داد و نتيجه‌اش شد «بابل»: يک ملغمه خوش‌ساخت که نه ايناريتويي است نه هاليوودي!
وقتي بتوانم نوع کارگرداني يک صحنه را حدس بزنم معمولا فيلم به اندازه کافي به دلم نمي‌چسبد و بابل از آن فيلم‌هايي بود که توانستم کارگرداني چند تا از صحنه‌هاي کليدي‌اش را حدس بزنم و متاسفانه درست هم حدس زدم. بابل ايناريتو بين طرفدرانش يک شکست حسابي است، هر چند که توي مجلات راه به راه ازش تعريف کنند و توي روزنامه‌ها فرت فرت با براد پيت مصاحبه بگيرند.

January 9، 2007

توي ده دوازده روز که از همشهري‌جوان بيرون آمده‌ام، احساس آزادي عجيبي مي‌کنم. خوشحالم که نذاشتم بوي کپکم بيشتر از اين بلند شود. عين ابلهان مقيم مرکز قرون وسطي رفتم شش تا فيلم سفارشي گرفتم و رسما خودم را به يک کمپاني يک‌نفره تبديل کردم. مي‌خوام توي خرکاري روي گريفيث و رائول والش و فون‌تريه را کم کنم (يکي بگه زرشک!!!)
روزي که تصفيه‌حساب کردم و از همشهري‌جوان بيرون آمدم، مثل صحنه آخر کازابلانکا و اينگريد برگمن و همفري بوگارتش، تا خود خونه اشک توي گلوم حلقه زده بود (منظور اشکي است که سرازير مي‌شود ولي معلوم نمي‌شود) بهتره اين قضيه سر بسته بماند، احتمال دارد بچه‌هاي مجله اين وبلاگ را بخوانند و سو تفاهم درست شود.




و اما بابل...

ديشب بابل را ديدم. به نظرم يک افت اساسي براي ايناريتو بود و يک گند اساسي براي داوران کن که 21گرم و عشق سگي را تحويل نگرفتند و نخل کارگرداني را به اين فيلم دادند. تصورش را نمي‌کردم که يک روز توي فيلم ايناريتو تراولينگ خفن يا نماي هلي‌کم ببينم (منظورم نماي آخر فيلم است که بعيد نيست جلوه‌هاي ويژه کامپيوتري هم باشد که در اين صورت وا اسفااااااا)
احساس مي‌کنم ايناريتو سر «عشق سگي» و «21گرم» کمتر به تعداد مخاطب فکر مي‌کرد، شايد هم سينما را به سبک هاليوود خوب بلد نبود و بيشتر به غريزه‌اش اتکا مي‌کرد، براي همين هم نتيجه کارش آن قدر ويژه در مي‌آمد (کاش الآن توي کافي‌نت نبودم و وقت تايپ کردن يک مطلب تحليلي مفصل را داشتم) متاسفانه ايناريتوي بابل زياد از حد هاليوودي شده، احمق شده، مثل همه آن هاليوودي‌هاي سيمابلد (چه کلمه ابلهانه اي!)
با اين وجود، قسمت‌هاي مربوط به داستان دخترک لال چيني (يکي از چهار داستان اصلي فيلم) از هر لحاظ عالي بود، آن‌قدر خوب که هنوز هم ته دلم به خودم سيخونک مي‌زنم که «اين مرد سبزه مکزيکي هنوز مشنگي‌هاي دوست‌داشتني‌اش را دارد... کله‌خر‌تر از اين حرف‌هاست که گول زرق و برق هاليوود را بخورد» (آمين) به نظرم کارگرداني حق آلمادووار بود که حتي توي يک سکانسِ «بازگشت» هم سوتي کارگرداني نداده بود و فيلم را آن قدر خط کشي شده و حساب شده در آورده بود که حرص آدم را در مي‌آورد.