بازي شب يلدا
منم قاتي اين بازي «شب يلدا» شدم (اينجا را بخوانيد):
1-زندگي زياد از حد واقعگرا و غير احساساتي بار آوردتم. شايد براي همين است كه شنيدن جملاتي نظير «تو مثل سنگي»، «چقدر بياحساس!»، «يك كمي ذوق به خرج بده!» از طرف دختراني باهاشان دوست بودم، برايم خيلي عادي است. وقتي مادربزرگم مرد، تنها جملهاي كه به داداشم گفتم اين بود: «دوباره بدبخت شديم» به فكر خودم و آيندهام بودم تا مرگِ عزيز
2-هيچ اسطورهاي توي زندگيام وجود ندارد، همين طور فيلمي كه بخواهم برايش سر و دست بشكانم. «كلوزآپِ» عباس كيارستمي شايد تنها فيلمي باشد كه دوست داشتم كارگرداناش بودم.
3-بر خلاف آن چيزي كه دور و بريهايم فكر ميكنند، نه خيلي كتاب ميخوانم، نه زياد فيلم ميبينم و نه خيلي دوست دارم توي بحثها شركت كنم. اكثر اوقات از هر سهاش متنفرم
4-اگر دوربينهاي آنالوگ هنديكم را كسي قبول داشت، دوست داشتم تا آخر عمرم با همين هنديكمهاي معمولي و بدکیفیت فيلم بسازم. به نظرم سينما ربط زيادي به دوربين 35ميليمتري و وسايل خفن نورپردازي و ديالوگهاي سيقل خورده (مثل كارهاي عاليِ بيلي وايلدر كه همهشان را دوست دارم) ندارد.
5-از كار كردن توي مطبوعات متنفرم، چه ژورناليستي (به معني عام) چه تخصصي و ويژه. به جايش دوست دارم تا آخر عمرم درباره فيلمهايي كه ديدم با بقيه صحبت كنم (نه بحث)
6-ايرانيام، فعلا هم توي تهران زندگي ميكنم نه پاريس يا مسكو. بنابراين نه روشنفكرم، نه اينطوريام كه رابطهام با دخترها وپسرها عين هم باشد، نه تا حالا طعم چيزي به اسم آرامش را فهميدهام، نه كسب و كارم صد در صد حلال است (هميشه يكي است كه بخواهي نخواهي يك رگه حرام را وارد پولهايت ميكند) نه بلدم به حرف اين و آن درست گوش بدهم، نه سواد كاري را كه انجام ميدهم دارم و نه هيچوقت توي كارم متخصص ميشوم
بقيه چيزهاي خصوصي زندگيام هم قبلا اينجا نوشته بودم.... اگر كنجكاويد بخوانيد
من از اين پنج نفر دعوت ميكنم قاتي بازي بشوند:
1-سارا
2-سپينود
3-شبهاي گراماتا (آقا شما خيلي روشنفكريدها!)
4-مينا
5-پسافو
۲۵ دسامبر ۲۰۰۶
۵ دسامبر ۲۰۰۶
موچين
اول اين كه: اين چند روزه كجا بودم؟ داشتم فيلمام را فيلمبرداري مي كردم. يك فيلم جمع و جور با سه تا بازيگر. همه ماجراي فيلم توي يك خانه ميگذرد و دست آخر هم قضيه نصفه و نيمه رها ميشود. براي اولين بار سر صحنه يك فيلم به معني واقعي زندگي كردم، چون تقريبا به هيچ كدام از اصول سينما وفادار نبودم، هيچ چيزي دست و پايم را نميبست، هر كار كه دلم ميخواست ميكردم، هر چيزي كه حسم بهام حكم ميكرد. كارگرداني يك وقتهايي كاملا برعكس بود، به جاي اين كه من صحنه را كارگرداني كنم بازيگرها و حس صحنه من و دوربينام را هدايت ميكرد. چقدر عالي بود، هيچ قانوني را رعايت نكردم. واقعا حال داد.
اسم فيلم «موچين» هستاش، بازيگراش هم فهيمه امنزاده، سعيد چنگيزيان و جواد مولانيا بودند.هر سه تايشان بچههاي باحالي بودند و واقعا عالي بازي كردند. كل عوامل پشت صحنه فقط سه نفر بودند، خودم (كارگردان و فيلمبردار)، حسام اسلامي (نورپرداز) كه كلي هم سر نورپردازي نكردن صحنه باهاش بگو مگو كردم و سعيد جعفريان (دستيارم و تنها اميددهندهام در طول كار). خدا كند بعد از تدوين هم همين قدر از كار راضي باشم.
ويژه نامه كارتون هاي كودكي
دوم اين كه: بعد از هفت ماه بالآخره ويژه نامه كارتونهاي دوران بچگيمان را درآورديم. اگر با آن كارتونها حال نمي كرديد كه كلا آدم نبوديد، ولي اگر حال مي كرديد حتما اين ويژه نامه را بخريد. كلي مطلب با يك CD پر از عكس و مطلب و تكه كوتاه خود كارتونها.
