مالهالند درايو (1)
«لينچ باز» هم يکي از آن اصطلاحات احمقانه و ابلهانه اي است که چندسالي است بين جماعت مثلا روشنفکر ايراني مد شده. الحمدلله من نه نسبتي با روشنفکري دارم نه لينچ بازم، ولي فعلا ويرم گرفته که يک سري مطلب راجع به «مالهالند درايو» بنويسم، آن هم تنها به اين خاطر که فکر مي کنم ارزش هاي سينمايي اين فيلم آن قدر زياد هست که بشود درباره اش ساعت ها بحث کرد.
زيرنويس فارسي فيلم جديدا به دستم رسيد و دوبار ديگر نشستم و آن را ديدم و نظرم نسبت بهش کلا عوض شد: اگر تا چند وقت پيش خيلي راحت بعضي از سکانس هاي فيلم را اضافي مي دانستم الآن با اطمينان مي گويم که تقريبا هيچ چيز فيلم اضافه نيست، حتي يک پلان.
مالهالند درايو به هيچ وجه تراوشات اراجيف ذهني يک پيرمرد شصت ساله نيست. آوردن لفظ «سوررئاليسم» و پشت بندش آوردن صفت «تفسير ناپذير» در مورد اين فيلم فقط تنبلي ذهن مخاطب را نشان مي دهد، ذهني که از سوررئاليسم فقط رويايي بودن و از رويايي بودن به اشتباه اجق وجق بودن و تفسير ناپذير بودن اش را فهميده. «مالهالند درايو» با تمام پيچيدگي هايش فيلم دقيقي است که با تئوري هاي تفسير خواب قابل تفسير است.
براي پرداختن به جنبه هاي سينمايي فيلم چاره اي جز اين نيست که ابتدا سيستم داستان گويي فيلم را تا حدودي تفسي کنم و پيش فرض را بر اين بگذارم که خواننده هاي معدودِ اين نوشته هيچ چيزي از فيلم نفهميده اند. پيشاپيش به خاطر اين پيش فرضم معذرت مي خواهم.
داستان خطي فيلم
دايان سلوين (نوآمي واتس) بعد از اين که توي يک مسابقه رقص برنده مي شود، تصميم مي گيرد که دنبال آرزوي ديرينه اش يعني بازگيري در هاليوود برود، براي همين راهي لوس آنجلس، محل زندگي عمه اش مي شود. مدتي بعد عمه دايان مي ميرد و ارث و ميراث دندان گيري براي دايان باقي مي گذارد.
دايان تصميم مي گيرد که براي بازي در نقش اصلي فيلم «داستان سيلويا نورث» تست بازيگري بدهد، ولي زن ديگري به اسم کاميلا رودز (لائورا النا هرينگ) به عنوان بازيگر اصلي انتخاب مي شود. اين قضيه باعث مي شود که دايان با کاميلا دوست بشود، در عوض کاميلا هم کمک مي کند که از آن به بعد او در فيلم هايش نقش هاي فرعي را بازي کند.
بعد از اين قضيه، دايان تصور مي کند که سيستم انتخاب بازيگر در هاليوود که «سيستم کاملا مافيايي» است که همه چيزش از پيش تعيين شده. او انتخاب نشدن خودش و انتخاب شدن کاميلا براي نقش سيلويا نورث را هم متاثر از همين سيستم مافيايي مي داند.
در اين بين دايان عاشق کاميلا مي شود و هر از گاهي با او معاشقه مي کند، اما کاميلا که بعد از ورود به سينما عاشق يکي از کارگردان هاي جوان هاليوود مي شود بعد از مدتي مانع معاشقه شان مي شود. نفرت دايان از کاميلا (در عين اين که عاشق اوست) وقتي به اوج خود مي رسد که کاميلا او را به مهماني مجللي که آن کارگردان جوان برپا کرده دعوت مي کند. دايان بعد از آن مهماني يک نفر را استخدام مي کند تا کاميلا را بکشد.
بعد از مرگ کاميلا دايان دچار کابوس هاي تکراري و وحشتناکي مي شود که نهايتا او را به مرز جنون مي رسانند و باعث مي شوند که بالآخره دايان خودش را بکشد.
سيستم روايي فيلم بر مبناي زماندو سوم اول فيلم، يعني تا جايي که «کابوي» مي آيد به دايان/بتي مي گويد «وقت بيدار شدنه دختر خوشگله» رويا و خواب است و مابقي فيلم (به غير از چند پلان آخر) واقعيت است. زمان داستاني يک سوم پاياني جايي است که کاميلا توسط قاتلي که دايان اجير کرده است کشته شده و حالا دايان دچار عذاب وجدان است. همان طوري که از فيلم معلوم است دايان توي خانه راه مي رود و مدام جاي خالي کاميلا را احساس مي کند و خاطرات گذشته برايش مرور مي شود، بنابراين يک سوم پاياني ترکيبي است از تصاويري که مربوط به زمان حال مي شود به علاوه مقدار زيادي فلاش بک که ماجراي واقعي را روايت مي کند.
طبق حرف هاي دايان در مهماني آخر فيلم و فلاش بک هاي انتهاي، داستان خطي يي که در قسمت قبلي نوشتم به راحتي قابل درک است، هر چند که برخي از جزييات، مثل تکراري بودن کابوس هاي دايان، با توجه به نشانه هايي که در فيلم وجود دارد معلوم مي شود که به آن ها اشاره خواهم کرد.
رمز گشاييکل فيلم بر مبناي سيستم تعبير خوابي که فرويد پيشنهاد داده بنا شده است. فرويد براي ارائه نظريه اش خواب يکي از مريض هايش را مو به مو تعريف مي کند، سپس براي تعبير خواب مجموعه اي از اتفاقاتي که زندگي فرد مورد نظر رخ داده به علاوه افکار و عقايد آن فرد نسبت به زنديگ را کنار هم مي گذارد و هر کدام از تصاوير خواب را به يکي يا چند تا از اتفاق ها و افکار آن فرد ربط مي دهد. البته مدل پيشنهادي فرويد در بعض موارد ناتوان عمل مي کند که بعدها روانشناسان ديگر آن نقايص را هم تا حدودي جبران کردند. اما اين قضيه چه ربطي به «مالهالند درايو» دارد؟ دو سوم ابتدايي فليم (يعني قسمت رويا) و همه تصاويرش ارتباط تنگاتنگي با يک سوم پاياني دارد. بهتر است همه اش را جز به جز بررسي کنم:
1-رقص ابتدايي: تصاوير رويا گونه رقص ابتداي فيلم در واقع همان مسابقه رقصي است که بتي در آن برنده شده (هماني که دايان در آخر فيلم ازش حرف مي زند) در حالي که همه مي رقصند (مسابقه مي دهند) يک دفعه تصوير يک زن با نورپردازي تخت، روي آن سوپرايمپوز مي شود. اين صحنه تصور دايان است و تفاوت گرافيكي آن با کل صحنه نشان دهنده برنده شدن او (بتي/دايان) بين شرکت کنندگان است. در کنار او پيرمرد و پيرزني ديده مي شوند که در واقع داوران مسابقه هستند.
2-تصادف اول فيلم: يک ماشين تشريفاتي توي بزرگراه مالهالند در حال حرکت است و ريتا روي صندلي عقب اش نشسته. همان طور که مي دانيد در لحظه اي که يکي از سرنشينان جلوي ماشين قصد جان ريتا را مي کند، ماشين يک دفعه تصادف مي کند و دو نفر سرنشين جلو مي ميرند. اين صحنه معادل همان صحنه اي است که کاميلا دايان را به مهماني کارگردان جوان دعوت مي کند، حتي نوع ترکيب بندي و دکوپاژ همه پلان هاي داخلي ماشين در هر دو صحنه دقيقا عين هم است: همان زاويه و همان اندازه نما و همان کات. حتي ماشين سياه همان جايي که تصادف مي کند که ماشين حامل دايان در واقعيت نگه داشته بود. در رويا، ريتا به واسطه تصادف از ماشين پياده مي شود و در نهايت سر و کارش به دايان مي افتد و در واقعيد دايان از ماشين پياده مي شود و کاميلا از لاي درخت ها بيرون مي آيد و او را به مهماني مي برد. اين که چرا ريتا با اسلحه کشته نشد، نشان دهندة نظر دايان نسبت به كارآمدي قاتلي است که قرار بوده در واقعيت کاميلا را بکشد.
3-سانست بلوار: دايان دوست داشت که اي کاش کاميلا دوباره زنده مي شد و با هويت يک آدم جديد دوباره سر راه او قرار مي گرفت ولي اين اتفاق در واقعيت غير ممکن است، پس در رويا/خوابِ دايان به وقوع مي پيوندد. گذر ريتا/كاميلا به سانست بلوار و خانه يکي از آن کله گنده هاي هاليوود مي افتد و دزدکي واردش مي شود. آن خانه هم در واقع جز روياهاي داياني است که دوست دارد ستاره سينما شود و محل زندگي اش سانست بلوار باشد، جايي که فقط مي تواند در خواب ببيند.
4-بتي و ريتا: اسم دايان توي خواب بتي است، اين نام هم از نام گارسون كافه گرفته شده، همان گارسوني كه دايان و قاتلِ اجيرشده قهوه مي آورد. اسم ريتا هم از روي پوستر فيلم
گيلدا(چارلز ويدور، 1946) كه روي ديوار حمام چسبيده برداشته مي شود (فيلمي كه ريتا هايوورث نقش اولش را بازي مي كند و داستان اش اشتراكات عجيبي با داستان مالهالند درايو دارد)
5-پليس ها: دو پليسي که جلوي صحنه تصادف با هم حرف مي زنند، در واقع متاثر از آن جمله اي هستند که همسايه دايان در واقعيت بهش مي گويد: «اون دو تا پليس با زهم اومده بودند اينجا»
6-ورود بتي: بتي از وقتي که وارد لوس آنجلس مي شود ذوق زده است (اين همان حس طبيعي دايان نسبت به هاليوود است)، وقتي تابلوي هاليوود و درخت هاي بلند سانست بلوار را هم مي بيند ذوق زده است، تصاوير قشنگي که در اين قسمت نشان داده مي شود، در واقع تصور ذهني دايان نسبت به هاليوود است. صحنه اي که پيرمرد و پيرزنِ داور توي ماشين نشسته اند و خوشحال اند هم نشان دهنده رضايت آن ها از انتخاب درست شان است (اين هم برگرفته از افکار دايان در واقعيت است، او معتقد است که بهترين انتخاب در مسابقه رقص بوده)
7-کوکو: کوکو تنها کسي است که اسم اش در واقعيت و رويا يکي است و فقط هويت اش فرق دارد. در واقعيت او مادر کارگردان است و در رويا نگهبان خانه هاي ويلايي سانست بلوار. صحنه اي که کوکو به همسايه اخطار مي دهد که «اگر سگت دفعه بعد اين جا بريند، به عنوان صبحانه مي خورمش» متاثر از اولين باري است که دايان در واقعيت کوکو را مي بيند: کوکو در آن لحظه حسابي گرسنه بود از دير آمدن دايان کمي دلخور.
ادامه دارد........