June 30، 2006

استرس دقيقه ي 93

بدون شک يکي از مزخرف ترين جام جهاني ها، جام جهاني 2002 بود. علاوه بر همه گه کاري هاي چشم بادامي هاي کره اي تيمي قهرمان شد که قهرماني اش هيچ لذتي نداشت: برزيل.
در حالي که برزيل از راحت ترين مسير ممکن الکي الکي بالا مي آمد، کره اي ها داشتند تيم هاي بزرگ را حذف مي کردند و کار را برايش راحت تر مي کردند (حق اسپانيا و ايتاليا واقعا خورده شد) بازي فينال را هم که با اين همه غول دندان خرگوشي اگر نمي بردند آدم بايد از تعجب شاخ در مي آورد. هيچ وقت نفهميدم که اين جور قهرماني مي تواند چه لذتي داشته باشد، اصلا پيروزي يي که با سختي عجين نباشد يعني چي؟
نمي دانم؛ شايد براي ما مازخيست ها، آن هايي که دوست دارند سر فوتبال ديدن حرص بخورند، فحش بدهند، طوري هيجان زده شوند که انگار وسط زمينِ بازي اند و ... اين چيزها معني نداشته باشد. اگر پيش فرضِ بازي هاي برزيل روي «بردن» است پس ديدن بازي هايش چه هيجاني دارد (البته غير از کارهاي عجيب و غريب امثال رونالدينيو يا ريوالدو و ببتوي خدابيامرز) واقعا توي بازي غنا-برزيل طرفدارهاي کدام تيم هيجان بيشتري داشتند، غنا يا برزيل؟ توي اين بازي گل زدن به برزيل جالب تر بود يا به غنا؟



طرفداران ايتاليا شايد هيچ وقت مطمئن نباشند که تيم شان قهرمان مي شود ولي حداقل اش اين است که به خاطر همين عدم اطمينان، از دانه دانه بازي هاي ايتاليا لذت مي برند. اميد و ترس در کنار هم جلو مي رود و تنها تار مويي از هم فاصله دارند. هيجان از بازي اول شروع مي شود و تا پايان جام جان آدم را به لبش مي آورد: نه بالا رفتن از گروه شان مثل آدميزاد است نه برنده شدن شان: با سه تا تساوي صعود مي کنند (منظورم سال ها قبل است) دقيقه ي 93 با يک پنالتي به استراليا بازي را به نفع خودشان تمام مي کنند (توي همين جام)، بازي بعدي را با دو اخراجي و يک سري مسائل حاشيه اي بالآخره با موفقيت پشت سر مي گذارند و آخر سر هم توي فينال، روبرتوي باجوي نازنين پنالتي را توي اوت مي زند و تيم حذف مي شود. و اين حکايت هر چهار سال يک بار به نحوي تکرار مي شود.
طرفدار ايتاليا بودن يعني هر لحظه هيجان، استرس، نگراني، يعني لحظات به شدت دراماتيک، يعني همه ي آن چيزي که آدم از ديدنِ فوتبال انتظار دارد. گل دقيقه 93 بازي قبلي از آن اتفاق هاي نابي بود که فقط ممکن است توي بازي ايتاليا رخ دهد، هيجان آن لحظه چيزي نيست که بتوان توصيف اش کرد (چون اصلا توصيف کردني نيست)

June 20، 2006

شگفتي جلبك هاي آلماني


وقتي غنا از ايتاليا گل خورد، يك كودك غنايي با هر دو دستش محكم زد توي صورتش، تصاوير مشابه اين شايد تنها حسن كارگردان جلبك مغز بازي هاي امسال باشد. متاسفانه او حتي بلد نيست دو تا تصوير معمولي را درست و سر موقع به هم كات بزند. حداقل انتظاري كه از كارگردان يك مسابقه فوتبال مي توان داشت اين است كه حس تداوم تصاوير را به هم نزند، و اين دقيقا همان كاري است كه كارگردان هاي شبكه مثلا مشهور ZDF پشت سر هم انجام مي دهد، استاد كارگرداني اين مسابقات را با فيلم هاي آوانگارد اشتباه گرفته.
سيستم كارگرداني تصاوير مسابقات ورزشي معمولا به اين صورت است: توي اتاق فرمان پر از تلويزيون است كه هر كدام از آن ها تصوير يكي از دوربين هاي حاضر در ورزشگاه را نشان مي دهد، چند تا تلويزيون هم هستند كه چيزهاي گرافيكي، مثل اطلاعات حاشيه اي كه بعضا بالا يا پايين تصوير نوشته مي شود را نشان مي دهند (مثل نتيجه بازي، تايمر، تعويض ها و ...) بعد يك آدمي كه اسمش كارگردان است و IQ اش بيشتر از جلبك و آميب است را پشت اين تلويزيون ها مي نشانند كه در هر لحظه تصوير مناسب را انتخاب كند. بعضي وقت ها هم كه تعداد دوربين ها زياد مي شود، آقاي جلبك چند تا دستيار براي خودش در نظر مي گيرد، مثل جام جهاني 2002 كه تقريبا هفده تا دوربين همزمان در حال تصويربرداري بودند.
از آن جايي كه جاي دوربين ها و نوع تصاويرِ آن ها از قبل مشخص و چيده شده است، براي همين كارگردان از قبل مي داند كه كدام تصوير به كدام تصوير بهتر وصل مي شود. اين قضيه حتي توي مسابقات باشگاهي ما هم رعايت مي شود ديگر چه برسد به مسابقات جام جهاني. ولي امسال اين جلبك آلماني هر تصويري را به هر تصويري كات مي زند، بدون اين كه حتي يك بار به تداوم بصري آن ها فكر كند، براي جناب جلبك واژة «خط فرضي» بي معني و عبث است. وقت و بي وقت تصاويري از عكس العمل مربي ها، عكس العمل تماشاچي ها، اسلوموشن گل ها و ... اصل بازي را فداي خودشان مي كنند. ظاهرا استاد با شكار اين جور تصاوير توي ورزشگاه n هزار نفري خيلي حال مي كند. بارها اتفاق افتاد كه كارگردان با حماقت تمام به مدت چند ثانيه كلوزآپ هنري مربي تيم را نشان بدهد و صحنة مهمي مثل خطا يا موقعيت گل را از دست بدهد. بيش از ده تا صحنه مشكوك توي اين بازي ها اتفاق افتاد كه شك اش با نشان دادن تصوير اسلوموشن مي توانست برطرف شود، ولي مثل بازي غنا-چك آقاي جلبك بي خيال نشان دادن آن شد.
البته قضيه فقط به شاهكارهاي همين يكي ختم نمي شود، ماشاءالله ورزشگاه هاي آلمان مملو از جلبك است. منظورم فيلمبردارهاي فوق حرفه اي داخلِ زمين اند. زوم هاي بي جهت، كادربندي هاي بستة فوق پسا پست مدرن كه همه چيز در آن ديده مي شود الي صورت بازيكني كه توپ را هدايت مي كند، فلو شدنِ (ناواضح شدن) ناگهاني تصاوير و ظاهر شدن فلر پرژكتورهاي ورزشگاه (يعني همان دايره هاي سفيدي كه بر اثر تابش نور توي تصوير مشاهده مي شود) فقط چند تا از شاهكارهاي هميشگي اساتيد است.


حالا اين وسط تصاوير بي ربطي كه تلويزيون خودمان لابه لاي بازي مي چپاند هم مي توانيد اضافه كنيد: توي دقيقه 85 بازي غنا-چك همه مي دانستيم كه چك بازندة اصلي ميدان است، اما يك دفعه تصاويري از طرفداران چك توي ورزشگاه نشان داده شد كه داشتند شادي مي كردند و از سر و كول هم بالا مي رفتند.





بي ربط: صفحه پابليش وبلاگم توي بلاگ اسپات چند روزه خراب شده، براي همينه كه نمي تونم عكس بذارم ... براي شما هم اين طوري شده؟

June 16، 2006

شب هاي مرثيه اي (۱)

شب هاي مرثيه اي تمام نشدني است. امشب هم يکي از آن شب هاشت. شبي است که بي اختيار من را ياد مرثيه مي اندازد، مرثيه اي براي يک رويا. رويايي که هيچوقت بهش نمي رسم. رويايي که هيچوقت بهش نمي رسيم. مرثيه اي براي نرسيدن.
فيلم آرنوفسکي با همه خوبي ها و بدي هاي فراوانش از همان موقع که نسخه بد کيفيت پرده ايش توي بازار آمد جز پنج فيلم محبوبم شد. از اين پست به بعد هر وقت که بتوانم درباره اين فيلم مي نويسم.






مرثيه: يک فيلم فانتزي

فکر کردن به اين که «مرثيه براي يک رويا» در چه ژانري مي گنجد آدم را به بيراهه مي کشاند. شايد يک درام جنايي، شايد هم به قول يکي از جشنواره هاي آمريکايي يک فيلم ترسناک، اما به نظر من مرثيه براي يک رويا توي هيچ ژانر خاصي نمي گنجد. تنها چيزي که مي توان با اطمينان گفت اين است که مرثيه يک فيلم به شدت فانتزي است، همين و بس (فانتزي هم که ژانر نيست)
مرثيه روايتگر دو قصه (در اصل چهار قصه) موازي و وابسته به هم است:۱- قصه مادري که مي خواهد براي شرکت در برنامه تلويزيوني محبوبش رژيم غذايي بگيرد تا لاغر شود و بتواند لباس قرمز دوران جواني اش را بپوشد ۲- قصه سه جوان آمريکايي که براي رسيدن به آرزوهايشان با دار و دسته قاچاقچي هاي مواد مخدر بر مي خورند و به مرور خودشان هم تا گردن توي اعتياد فرو مي روند (اين قصه خودش سه تا زيرقصه نسبتا جدا دارد) فيلم تلاش اين آدم ها براي رسيدن به روياهايشان را نشان مي دهد.
منتقدهاي واقع گراي دهه ۵۰ و ۶۰ به اين نتيجه رسيده بودند که نماي کوتاه بسته و اينسرت اصولا با سينماي واقع گرا سنخيت ندارد، براي همين معمولا توي نماهاي باز و طولاني با فوکوس عميق دنبال واقعيت مي گشتند. اين نگاه کمابيش تا امروز حفظ شده. فيلم آرنوفسکي دقيقا به دنبال همين ديدگاه ساخته شده. اکثر نماهاي مرثيه نماهاي بسته است، با افکت هاي صوتي اغراق شده و لنزهاي غير نرمال (چيزهايي که توي سينماي واقع گرا معمولا جاي خاصي ندارند) حتي نماهاي باز هم –که به وفور توي فيلم ديده مي شود- هر کدام به نحوي رئاليست زدايي شده: با استفاده از لنزهاي سوپر وايد و فيش آي (مثل مطب دکتر)، استفاده از نورپردازي اغراق شده (مثل سکانس توي سوپر مارکت)، استفاده از دکورهاي عجيب و غريبي که به هيچ وجه مشخص نمي کند اين جاي کجاي دنياست و ... آرنوفسکي با همين تمهيدات ظاهرا جينگيل مستون روايت اش را از هر گونه واقع گرايي دور مي کند و به سمت يک فانتزي ناب سوق مي دهد (توضيح: فانتزي لزوما خنده دار نيست)
آرنوفسکي براي اين که بتواند روايت فيلم اش را با فضاي رويا همخوان کند به سمت نوع خاصي از فانتزي رفته که کمتر کسي توي سينما به سراغش مي رود. فانتزي فيلم او بيشتر شبيه داستان هاي تلخ کافکا (و به خصوص مسخ) است تا مثلا هجويه هاي ايتالو کالوينو. فقط کافي است حادثه مرکزي ترسناک مسخ را با سکانس توهم مادرِ فيلمِ مرثيه (الن برستين) مقايسه کنيد: آن موقع که مجري و کارگردان برنامه تلويزيوني از توي تلويزيون بيرون مي آيند و دور سارا (مادر) شروع به رقصيدن مي کنند (سکانسي که واقعا جز شاهکارترين سکانس هاي سينماست) شباهت لحن گروتسک آن حادثه مسخ و اين سکانس مرثيه انکار ناشدني است.
دوستي مي گفت «مرثيه براي يک رويا» شبيه کميک استريپ هاست. يک کم که دقيق شويم مي بينيم که اين ادعا هم ادعاي نادرستي نيست. فقط کافي است که به نوع چينش تصويرها، رنگ هاي غالب و تکنيک هاي تصويري فيلم (مثل Spilit screen) کمي بيشتر توجه کنيم.





يک جمله بی ربط ولي قشنگ: همه نگران ماتادور هستن . چرا هیچکی دلش برای گاو نمی سوزه؟

June 12، 2006

فقط لاجوردي


براي من سال هاي طلايي فوتبال سال هاي درخشش والتر زنگا بود، سال هاي تركيب افسانه اي فونباستن و رودگوليد، سال هاي حركات اعجاب انگيز كانيگيا، موهاي فرفري شوماخر، سن 40 ساله پيتر شيلتون. آن موقع باتيس توتا تازه آمده بود، يادم است كه يكي از گل هاي آبي پوش ها را توي دقيقه دوم زد، فكر كنم بعد از همان بازي بود كه كوتوله ي دوست داشتني، مارادونا، به خاطر دوپينگ از بازي هاي جام جهاني محروم شد. جام 90 توي كشور چكمه اي.
سرِ كامل كردن كلكسيون عكس هاي آدامس هاي پرستو با همه بچه هاي محل كلِ بازي مي گذاشتم، نفر آخر تك مي آوردم، كف دستم تف مي زدم، تقلب مي كردم، هر دوز و كلكي بلد بودم سوار مي كردم تا شماره 1 سري ام را به دست بيارم. راضي بودم آن را با بيست تا عكس عوض كنم. شماره 1، نماي مديوم رودگوليد بود، با همان لباس نارنجي خوشگل و موهاي سياه و بافته شده اش. آدامس هاي پرستو چيزي بود شبيه جايزه طلايي شكلات هاي ويلي وونكا.





چهره شرقي زنگا، كله كچل و عينك ساچي، سد وحشتناك دفاعي مالديني و لباس هاي لاجوردي محبوب ترين هايم بودند. ايتاليا شايد تنها كشوري باشد كه زندگي مردم اش با فوتبال گره حورده، به قول مهدي شخصيت فوتبالي دارد: توي فيلم «دزد و دوچرخه» (1948) چند تا صحنه هست كه در حاشيه صوتي اش صداي گزارشگر فوتبالي از بازي ميلان و يك تيم ديگر به گوش مي رسد، تازه اين فيلمي است كه هيچ ربطي به فوتبال ندارد. در دقايق پاياني «مالنا» (2000) وقتي كه رناتو براي اولين بار با مالنا حرف مي زند، در پس زمينه تصوير چند تا بچه كنار ساحل فوتبال بازي مي كنند. فوتبال براي چكمه نشين ها با وعده هاي غذايي فرق زيادي ندارد.
ايتاليا هميشه بد شانس ترين تيم بوده، نمودار سينوسي بدشانسي آن ها با جام جهاني اوج مي گيرد و با پايان جام يك دفعه به نقطه مي نيمم بر مي گردد. دوره قبل مي بايست حرص يار دوازدهم تيم مقابل (يعني داور) را مي خوردند و اين دوره حرص دادگاه هاي پشت سر هم ليپي. اگر شكسپير زنده بود شايد به جاي «هملت» تاريخ لاجوردي پوش ها را نمايش نامه مي كرد. چند هفته هست كه مردم پشت سر هم ليپي را هو مي كنند و مي خواهند كه او از تيم كنار بكشد، كاناوارو چيزهايي گفته كه روحيه تيم را خراب كرده، توتي هم به جام نرسيده. وضع ايتاليا حتي از ايران هم بدتر است.


June 7، 2006

جرثقيل سبز، پديدة قرن


مقبرة شهداي شهرك شهيد محلاتي در حالي به پايان مي رسد كه دست اندركاران آن با اين معما مواجه شده اند كه چگونه مي توان جرثقيل به اين بزرگي را از گنبد ساخته شده بيرون كشيد! (اين جا را ببينيد)

  • دفتر ركوردهاي گينس اعلام كرد كه بعد از پديدة حيرت آور مشنگ، اين بنا به عنوان نهمين اعجوبه تاريخ در ركوردهاي گينس به ثبت خواهد رسيد.
  • نشنال جئوگرافي پديدة فوق را متاثر از رشد روز افزون جلبك در ايران دانست: «ايران كشور غني و جلبك خيزي است، اما متاسفانه قدر اين ثروت عظيم را كسي نمي داند» نشنال جئوگرافي پيشنهاد كرده نام اين پديده را «جرثقيل سبز» بگذاريم.
  • CNN نوشت: «احتمالا زير اين گنبد تسليحات هسته اي ايران مخفي است. ماجراي جرثقيل صرفا بهانه اي است كه جمهوري اسلامي مي خواهد به وسيلة آن بازرسان آژانس را گمراه كند...»
  • بوش پسر در سخنراني ديروز خو گفت: «ما بعد از بررسي اين قضيه فهميديم كه جهت جرثقيل به سمت كاج سفيد است، احتمالا اين جرثقيل سكوي پرتاب موشك زمين به زمين ايران است … ما فقط 5 روز به ايران فرصت مي دهيم تا اين دسته خر را پايين بياورد»
  • فمنيست هاي دو آتشه با تجمع در پارك دانشجو به خاطر ظاهر فالوس مانند اين جرثقيل عليه مردسالاري حاكم بر ايران اعتراض كردند. قرار شد پس فردا جلوي مجلس در اعتراض به اين عمل شنيع اعتراض كنند.
  • ويم وندرس گفته كه قرار است براي عكاسي از اين جرثقيل آهني يك شنبه به ايران بيايد. خانه سينما اعلام كرده كه كاروان استقبال از وندرس، راس ساعت 9 صبح از جلوي درِ خانه هنرمندان به طرف فرودگاه امام خميني حركت خواهد كرد. خودكار و كاغذ سفيد (براي امضا گرفتن) و وسيله اياب و ذهاب براي علاقمندان مهياست.
  • منتظر اخبار جديد باشيد.




  • خودكشي وبلاگي


    پينك فلويد وقتي فهميد كه ديگر هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد ديگر به اسم پينك فلويد آلبوم جديدي بيرون نداد. همينگوي وقتي فهميد ديگر داستاني براي گفتن ندارد توي زير زمين خانه، خودش را با تفنگ كشت. سال هاست كه سلينجر دست نوشته هاش را چاپ نمي كند (بر خلاف اين كوئيلوي نان به نرخ روز خور) وايلدر با فرض اين كه شنيدن خاطرات و مزخرفات يك پيرمرد براي هيچ كس اهميتي ندارد راضي نمي شود با كامرون كرو آن مصاحبة فوق العاده را بكند. كرت كوبن وقتي مي بيند چيزي براي گفتن ندارد وسط كنسرت خودش را با تفنگ مي كشد...
    اين حس مشتركي است كه شايد خيلي از ما/بلاگرها بهش رسيده باشيم، يك جور خودكشي وبلاگي: ديگر چيزي براي گفتن ندارم، بايد وبلاگم را بكشم. واي كه چه حس غريبي است: بايد آرشيوم را پاك كنم. چاره اش يك كليك ساده است: كليك. اين وسوسه ي لعنتي هيچ وقت دست بردار نيست. اين ميل مبهم هوس (يا به قول استادي ميل مبهم اشتياق)
    حس مي كن اين جا مدتي است حداقل براي خودم تكراري شده، ميل مبهم هوس من را هم قلقلك مي دهد. مي خواهم نجات اش دهم و مفري پيدا كنم. با چنك به سمت اين صفحه سياه و اين نوشته هاي سفيد حمله مي كنم. كلمات را مي درم و راهي به آن طرف عكس ضد نور همشهري كين پيدا مي كنم. پشت مونيتور حتما خبري است.