May 19، 2006

در انتظار پدرو
کن امسال هم شروع شد


مي گويند «کن» شو است، سياسي است، بعد از المپيک بزرگترين اتفاق رسانه اي دنياست، بودجة سالانه اش ۲۰ ميليون يورو (حدود ۶/۲۳ ميليارد تومان) است. مي گويند کن فقط ظاهر قشنگي دارد، به هاليوودي ها بيشتر اهميت مي دهد: سال ۹۷ که مايک لي براي «رازها و دروغ ها» به کن دعوت شده بود وقتي داشت از روي فرش قرمز به طرف سالن نمايش مي رفت تا فيلم خودش را ببيند، رييس جشنواره براي يک لحظه جلويش را گرفت تا مرد ديگري از کنار آن ها رد شود، اين مرد کله پوک بزرگ، آرنولد شوارتزنگر بود (جمله معترضه: مايک لي همان سال نخل طلا را برد)
بدي هاي کن حتي از اين هم بيشتر است ولي براي من اهميتي ندارد. به قولِ کوستوريتساي بزرگ (يا همان کاستاريکا) «کن براي خيلي ها همان اتوپياي سينماست» و من هم يکي از همان خيلي ها هستم، «خيلي ها»يي که از اسکار بدشان مي آيد و بين هاليوود و «کارخانه احمق سازي» فرق زيادي قائل نمي شوند.
سال ‍يش گه گيجه گرفته بودم که نخل طلاي را چه کسي ببرد اما امسال با اطمينان مي دانم که دلم چه مي خواهد. منتظر لحظه اي هستم که پدرو آلمودوار با آن موهاي فرفري و تريپ آبگوشتي اش از پله هاي کن بالا برود و نخل طلا را از دستان وونگ کارواي بگيرد. براي من مهم ترين فيلم امسال «بازگشتِ» آلمودوار است، فيلم سازي که به نظرم جز معدود نوابغ زنده سينماي دنياست.
به نظرم بقيه فيلم سازهاي کنِ امسال (حداقل آن هايي که مي شناسم شان) فقط فيلم سازهاي خيلي خوبي اند ولي آلمودوار به معني واقعي يک نابغه است.
يک فيلم هم توي بخش خارج از مسابقه هست که دوست دارم زودتر از بقيه ببينم: «سيدا» ساختة فيلم ساز سنت شکن فرانسوي، گاسپار نوئه.





گزيده نشست مطبوعاتيِ «بازگشت»:


آلمودوار، پنه لوپه کروز و بلانکو پورتيلو


پدرو آلمودوار:
اين فيلم بازگشت من به خويشتن خودم است، يک جور آشتي با اصل و ريشه ام ... من توي لامانش به دنيا آمدم و در مادريد زندگي کردم. سفرهاي زيادي هم رفته ام، اما «بازگشت» بيشتر در مورد جواني ام است ... من با زن ها بزرگ شدم، مردها هميشه در پس زمينه بودند ... توي فيلم با زن هايي که در بچگي اطرافم بودند حرف مي زنم. «بازگشت» مي گويد که من چطور بزگ شدم: هميشه دنبال مادرم بودم، وقتي باهاش کنار رودخانه مي رفتم، صداي آواز زن هاي محله را مي شنيدم ... حتي درام هم همين طوري ياد گرفتم: خيلي از شخصيت هاي داستان هام را از مادرم يا خواهرهام يا آدم هاي گوشه گيرِ دور و برم الهام مي گرفتم، کاراکترهايي بودند که به راحتي مي توانستند چرخش داستاني درست کنند ...

پنه لوپه کروز (بازيگر فيلم):
يکي و فقط يک پدور وجود دارد، او توي هر زمينه اي درجه يک است ... شخصيت هاي زن فيلم خيلي زياد بودند، ۱۴، ۳۵، ۵۰ و ۸۰ ساله و پدرو همه شان را خيلي خوب نوشته بود ... راستش زندگي واقعي من هيچ شباهتي به زندگي پدرو نداشته، مطمئنم که بدون کمکِ پدرو نمي توانستم نقشم را خوب اجرا کنم...

پدرو آلمودوار:
وقتي فيلم جديدي را شروع مي کنم ماجراي جديدي شروع مي شود. پيش بيني خيلي چيزها قبل از فيلمبرداري غير ممکنه، خيلي چيزها را اصلا نمي دانم ... چيزي که مي تونم به تان بگويم اين است که وقتي فيلمنامه مي نويسيد اصلا به جايزة جشنواره ها و نخل طلا فکر نکنيد، ذهن تان را آزاد بذاريد تا کار خودش را بکند ... مطمئنم که پشت هر داستاني يک هوس واقعي پنهان است، هوسي که نويسندة داستانش را به جلو هل مي دهد و مجبورش مي کند بنويسد ... اين هوسي است که باعث مي شود من فيلم بسازم، نه جوايز جشنواره ها


طبق معمول وبلاگ مينا توي ايام کن بهترين وبلاگه، هر روز آپديت می شود. اگر جز همان جمعي هستيد که کوستوريتسا گفته اين جا را حتما بخوانيد


اینم تاريخچه ی کن که پارسال نوشته بودم

May 15، 2006

وقتي از ته دل مي گه Every night my papa would take me اشک تو چشام جمع مي شه. خيلي وقت ها آرزو مي کردم که کاش شاعر اين آهنگ (به خيال خيلي ها در پيت) من بودم



Papa
Paul Anka

Everyday my papa would work
To try to make ends meet
To see that we would eat
Keep those shoes upon my feet
Every night my papa would take me
And tuck me in my bed
Kiss me on my head
After all my prayers were said



Growing up with them was easy
The time had flew on by
The years began to fly
They aged and so did I
And I could tell
That mama she wasn't well
Papa knew and deep down so did she
So did she
When she died
Papa broke down and he cried
And all he could say was, "God, why her? Take me!"
Everyday he sat there sleeping in a rocking chair
He never went upstais
Because she wasn't there

Then one day my Papa said,
"Son, I'm proud of how you've grown"
He said, "Go out and make it on your own.
Don't worry. I'm O.K. alone."


Every time I kiss my children
Papa's words ring true
He said, "Children live through you.
Let them grow! They'll leave you, too"
I remember every word Papa used to say
I kiss my kids and pray
That they'll think of me
Oh how I pray
They will think of me
That way
Someday

May 12، 2006

دستم به مغزم نمی رسه

May 9، 2006

آزمايش را به خاطر بسپار
نمي دانم كارتن يخچال توانستي پيدا كني يا نه. مي گويند كارتن هاي «آزمايش» از همه شان بهتر است: تويش يك لايه پلاستيكي دارد، آب نمي كشد. خدا كند گيرت بيايد.
پفيوز سوم ديشب زنگ زد. سلام كرد. سلام كردم. احوالم را پرسيد. گفتم خوبم. دوباره حالم را پرسيد. دوباره گفتم خوبم. دروغ مي گفتم. گفت «منو نمي شناسي؟» مي شناختم ولي گفتم «نه» حالم ازش به هم مي خورد. حالم از همه به هم مي خورد، از همة آن هايي كه مي خواهند دوستم بدارند. وقتي مي بينم شان دلم مي خواهد با مشت بزنم توي دماغ شان.
گفت: «ممدم» مي خواستم بگم «به انم كه ممدي» ولي نگفتم. ياد حرف بابا افتادم «به بزرگترا احترام بذار» به حرف بابا احترام گذاشتم و خودم را خوشحال نشان دادم، بزرگ تر ها به درك. «اِه ... عمو سلام»
ازم پرسيد كه تو (يعني تو نه من) پشيمون نشدي؟ گفتم «نمي دونم ... ازش خبر ندارم» گفت «بهش زنگ بزن» مي خواستم بگم «كارتن آزمايش خط تلفن نداره» ولي نگفتم. ريختم تو خودم. ديگه جا كم آوردم، بايد برم دلم را سوراخ كنم. خرت و پرتهاش زياد شده.
راستي حواست به پشه ها هست؟ هوا گرم شده، تو رو خدا زير درخت ها نخوابي، صورتتو مي خورن. كسي كه به فكرت نيست، حداقل خودت مواظب باش.
ممد چه مي داند، چه مي فهمد. سرچيزي كه منطق برنمي دارد بحث منطقي مي كند. گفت «يك هفته خوابم نبرده» مي خواستم بگم «اون جاي ننه آدم دروغ گو» ياد بابا افتادم و نگفتم.
سعي كن با نگهبان پارك دوست بشي، دوستِ دوست. شك نكن كه نگهبان پارك از صد تا ممد بهتره، از صد تا ممدي كه فقط به خاطر نسب شناسنامه اي شايد يكي دو شب عذاب وجدان بگيرد و با دو تا استغفار و خودزني دوباره به حالت اول برگردد. ممد نمي داند عزت نفس چيست...

May 5، 2006

با سود و بي زيانم

يک شب توي يکي از کل کل هاي معروفِ خوابگاهي ها، يکي از بچه ها برگشت گفت: «من نه کتاب خوندم نه فيلم ديدم، خودِ خودمم» جمله ش همه را خفه کرد.