February 27، 2006

يک روايت پر از اشکال
باز هم مي گم، چهارشنبه سوري شاهکار نيست


توي کامنت هاي يادداشت قبلي چند تا از بچه ها اشاره کرده بودند که روحي توي چهارشنبه سوري مثل راوي عمل مي کند، دو نفر هم گفته بودند که جايگاه و واکنش هاي روحي مثل جايگاه و واکنش هاي ما/تماشاگراست. هر کدام هم دلايلي آورده بودند که همه شان محترم است. توي اين يادداشت سعي مي کنم به همين دو مورد بپردازم.

اول از همه تاکيد مي کنم که اين ايراداتي که مي گيرم به خاطر اين نيست که ثابت کنم «چهارشنبه سوري» فيلم بدي است، بلکه من هم معتقدم فيلم قابل قبولي است که ارزش هاي سينمايي زيادي دارد. فقط چون مي بينم که توي همه مجلات و روزنامه ها غير از تعريف و تمجيد زياد از حد (و بعضا رفاقتي و چاپلوسانه) چيزي نوشته نمي شود، خواستم اين جا چند تا از ايراد هايش را از نظر خودم بگويم. خيلي هم خوشحالم که دوستاني پيدا مي شوند که با اين نظر مخالف اند و پايه بحث کردن هستند.
روحي نمي تواند راوي قصه باشد. هر راوي يي يک منطقي دارد؛ ساده ترين تصور ما از منطق روايي بر مي گردد به نوع اطلاع دهي. مثلا وقتي مي گوييم راوي داناي کل است و سوم شخص نيست، به خاطر اين است که نوع اطلاع دهي اين دو راوي اساسا با هم فرق دارد. در چهار شنبه سوري تماشاگر به واسطه روحي وارد داستان اصلي مي شود و اساسا به واسطه روحي گره هاي فيلم زده و باز مي شود. حتي اين قضيه در کارگرداني فيلم هم تا حدود زيادي رعايت شده. حوادث اصلي جايي اتفاق مي افتد که روحي هست (چه در ميزانسن، چه دکوپاژ و چيدمان نماها) اما اين روند فقط تا جايي ادامه پيدا مي کند که وارد محيط کار مرتضي نشده ايم، آن جاست که راوي عوض مي شود و به داناي کل تبديل مي شود. اما با کمي اغماض مي توانيم اين طوري فرض کنيم که منطق روايي روحي اين گونه است که فقط گره هاي اساسي داستان به واسطه او باز مي شود و چون توي محل کارِ مرتضي اتفاق خاصي به لحاظ پيچش داستاني نمي افتد پس لزومي هم ندارد که روحي حتما در آن جا باشد. ولي حتي اين منطق جديد هم تا آخر فيلم دوام نمي آورد و يکي از صحنه هاي اساسي فيلم که کل سرنوشت فيلم را معلوم مي کند (يعني سکانس دو نفره مرتضي و سيمين توي ماشين) بدون حضور روحي برگزار مي شود. اين سکانس که به نظرم بدترين سکانس فيلم است (به لحاظ کارگرداني، فيلمبرداري و فيلم نامه) مي توانست با ادامه دادن همان منطق روايي که تا قبل از آن فيلم باهش جلو آمده بود برگزار شود و به درخشان ترين قسمت فيلم تبديل شود. چيزي که الآن توي فيلم است فقط به منظور لو دادن داستان (باز کردن گره اصلي) است و بدون هيچ گونه ظرافتي در اجرا فقط براي ذائقه مخاطب خيلي معمولي (و حتي خنگ) گذاشته شده. ظرافت کارگرداني فرهادي در نماهاي داخلي و ميزانسن هاي خوبش اصلا توي پلان هاي خارجي (از جمله همين سکانس) ديده نمي شود.
يادتان است که توي «سرگيجه»ي هيچکاک داستان چطوري لو مي رفت؟ تقريبا اواسط فيلم بود که ما وارد ذهن کيم نوواک مي شديم و يک دفعه کل داستان را با يک فلاش بک مي فهميديم. تا قبل از آن صحنه اطلاعاتِ ما با اسکاتي (جيمز استوارت) تقريبا يکي بود ولي از آن صحنه به بعد يک دفعه از او جلو مي افتاديم و اساسا نوع تعليق فيلم وارونه مي شد و جنس اش بالکل عوض مي شد. هيچکاک با هوشمندي تمام از آن صحنه و عوض شدن نوع تعليق فيلم تا لحظه آخر بهترين استفاده را مي کرد. به موقعيت زماني و دراماتيک آن لحظه توي سرگيجه دقت کنيد: آن لحظه کجا بود و چه تاثيري توي فيلم داشت. سکانس داخل ماشينِ «چهارشنبه سوري» هم مي توانست چنين کارکردي داشته باشد ولي فرهادي از اين نکته غافل بود، حيف!
اما بحث يکي بودن جايگاه ما و روحي: اين بحث هم بر مي گردد به همان زاويه ديد روايي فيلم. من مخالفم که عکس العمل تماشاچي و روحي توي فيلم يک جوره، براي مثال نقض هم مي توانم به صحنه اي در اواخر فيلم اشاره کنم که مرتضي با فندکِ سيمين سيگارش را روشن مي کند: توي آن صحنه روحي از صحنه اي خبردار مي شود که ما چند دقيقه پيش ديده ايم، حس روحي تعجب است ولي حس ما چيز ديگري است. البته قبول دارم که تا اواسط فيلم کم و بيش ما و روحي يکي هستيم ولي از اواسط به بعد ديگر اين طور نيست.

اما نتيجه: قبول دارم که اگر الآن روحي از فيلم حذف شود اشکالاتي پيش مي آيد که طبيعي هم است. بحث يادداشت قبلي هم اين نبود که روحي را الآن يک دفعه بکشيم بيرون، بلکه فکر مي کنم که آوردن روحي از همان ابتدا توي داستان اشتباه بود و با فرض نبودن اش نويسنده مي توانست همين گره افکني ها و گره گشايي ها را طور ديگري بچيند (فيلم هاي نوآر خداي اين جور کارهاست، ساختار چهارشنبه سوري هم شباهت زيادي به نوآرهاي همفري بوگارتي دارد) اگر به شما بگويند داستان فيلم را در يک خط تعريف کن، احتمالا چيزي شبيه اين مي گوييد: «زني به شوهرش شک دارد که با زن همسايه روبرويي ارتباط دارد» خيلي کم اتفاق مي افتد که بگوييد: «داستان دختري که وارد يک خانواده بحران زده مي شود و ..» (لطفا با خودتان صادق باشيد)
خدمت آن دوستي هم که منظور من از «قصه» را پرسيده بايد بگويم که ساده الگوي قصه گوي سينماي کلاسيک اين است:

Boy meets girl
Boy gets girl
Boy loses girl
Boy gets girl again

هر کدام از اين جملات قسمتي از قصه را مشخص مي کنند که در اين فيلم و در مورد روحي فقط خط اول اين جملات وجود دارد. هيچ تغييري، حتي در حد يک شک معمولي، در رابطه روحي و عبدالرضا ديده نمي شود. شخصيت کلاسيک اگر قصه داشته باشد بالآخره در طول تجربه دراماتيک فيلم بايد يک تحول داشته باشد، حتي در اين حد يک ديالوگ خيلي معمولي. لطفا نگوييد فيلم کلاسيک و قصه گو نيست يا اين که اين تحول در نگاه روحي ديده مي شود که به لحاظ فني قابل قبول نيست.
شرمنده که متن طولاني شد، اميدوارم باز گنگ و ناقص ننوشته باشم. دم همه آن هايي که پايه اين بحث بودهند و هستند گرم.

February 25، 2006

روحي بي روحي
چهار شنبه سوري شاهاکار نيست، جوگير نشويم

فکر مي کنيد چهار شنبه سوري قصه چه کسي است؟ ممکن است عده اي بگويند قصه روحي (ترانه عليدوستي) است، عده اي هم بگويند قصه مرتضي (حميد فرخ نژاد) يا مژده (هديه تهراني) يا سيمين (پانته آ بهرام) يا حتي آن بچه کوچک خانواده يا ... براي تاييد يا رد هر کدام از اين جواب ها مي توان دليلي آورد. شايد بهتر باشد دايره گزينه ها کمي محدود تر کنيم و سوال را اين طوري مطرح کنيم: «چهارشنبه سوري بيشتر داستان روحي و نامزدش است يا داستان ساکنان و آدم هاي آن آپارتمان؟» فکر کنم اکثريت موافق اند که داستان اصلي فليم بيشتر در مورد ساکنان آپارتمان است، حتي بيشتر داستان هاي فرعي هم مربوط به آدم هاي همان آپارتمان مي شود. البته نبايد فراموش کرد که روحي و عبدالرضا هم زندگي خودشان را دارند و آن قدر براي نويسندگان و کارگردان مهم بوده اند که ده دقيقه اول فيلم را به معرفي آن ها اختصاص دهند. حتي فيلم با تعقيب روحي وارد فضاي قصه اصلي (قصه ساکنان آپارتمان) مي شود. با اين وجود مي توان گفت که بزرگترين مشکل فيلم همين کاراکترهاي روحي و عبدالرضا هستند. آن ها تقريبا قصه اي درست و حسابي يي ندارند و اگر از توي فيلم در آورده شوند لطمة خاصي به فيلم وارد نمي شود. فيلم با روحي شروع مي شود و تا دقايقي از فيلم به واسطه او اطلاعات مهم داده مي شود، اما از يک جايي به بعد حضورش اضافي به نظر مي آيد. انگار حضور روحي فقط براي اين است که ابتدا شر بزرگي درست کند و بعد با يک دروغ آن شر را بخواباند. انتظاري که از چنين شخصيتي مي رود معمولا بيش از اين است. روحي به خاطر حضور پر رنگش نسبته به شخصيت هاي فرعي ديگر، بايد داستان فرعي پررنگ تري داشته باشد. حداقل اش اين است که قصه اصلي روي قصه روحي (يعني رابطه او و عبدالرضا) تاثير گذار باشد. روحي و عبالرضا ابتداي فيلم خيلي سر خوشند. ولي وقتي روحي وارد کانون بحران مي شود تازه مي فهمد که قضيه به آن سادگي ها هم که فکر مي کرده نيست. ولي نه در ميانه فيلم و نه حتي در پايان فيلم هيچ تغييري در رابطه او و عبدالرضا به وجود نمي آيد. رابطه آن ها در انتها همان چيزي است که اول فيلم بوده. توي چنين فيلم قصه گويي تحول شخصيت، ولو خيلي کم، يک امر طبيعي است.

فکر مي کنيد با وضعيت فعلي، اگر داستان فيلم از همان اول روي ساکنان آپارتمان متمرکز مي شد و بي خيال حضور روحي و عبالرضا مي شد چه اتفاقي مي افتاد؟ تقريبا هيچي، حتي شايد نتيجه کار بهتر هم مي شد.

February 16، 2006

پررو تر از اين حرفام داااش!

خير سرم آمدم کار خير بکنم: شارژر دوربيني که براي فيلمبرداري فيلم جديدم کرايه کرده بودم اتصالي داشت، من هم آمدم درستش کنم. شارژر را باز کردم و سيم ها را درست کردم، منتها موقع بستن يک مثبت منفي ناقابل اشتباه کردم و زدم دوربين را سوزاندم. فک کنم حسابي رفته توي پاچه ام، هم بايد کرايه دوربين رو بدم هم پول تعميرش؛ آن هم توي اين وضعيت بي پولي.
مي خواستم با نهايتا 200 تومان يک فيلک مستند بسازم، ولي فکر کنم با اين وضعيت خرجم بزنه بالاي 500 تومان.
همين جا به همه عوامل استکبار و دشمن هميشه در صحنه بگم که من اين فيلمو تموم مي کنم، حتي اگه از آسمون قورباغه بباره.

February 7، 2006

به خوش تيپ ها اسكار نمي دهند
متن اصلي اين مقاله جالب پارسال توي لوس آنجلس تايمز چاپ شده بود.


اعضاي آكادمي اسكار معمولاً از بازيگران جذاب و خوش‌قيافه خوششان نمي آيد. جيمز دين، كرك داگلاس، هريسون فورد، كري گرانت، ‌راك هادسن و جان تراولتا با اين كه فيلم‌هاي خوب زيادي دارند ولي هرگز برنده اسكار نشده‌اند. ريچارد گر، ارول فلين، تايرون پاور و داگلاس فربنكس حتي نامزد دريافت جايزه اسكار هم نشدند.

فكر مي‌كنيد چرا اعضاي آكادمي به خوش‌قيافه ها اعتنايي نمي كنند؟
تام كروز تا قبل از «وثيقه» سه بار براي نقش اصلي و مكمل نامزد دريافت جايزه اسكار شده بود: جري مگواير، متولد چهارم جولاي و مگنوليا (از جدايي نيكول كيدمن و او خيلي نگذشته بود كه كيدمن براي «ساعت‌ها» برنده اسكار شد) سال پيش با اين كه خيلي ها از بازي خوب و متفاوت او تعريف مي كردند ولي باز هم نتوانست برنده اسكار شود.
همين اتفاق براي پل نيومن هم افتاده است: شش بار نامزد دريافت جايزه اسكار شد و هميشه دست خالي از مراسم بيرون آمد تا اين كه بالاخره براي «رنگ پول» موفق شد مجسمه طلايي را بگيرد. همان موقع به خبرنگاران گفت: «تلاش من براي تصاحب مجسمه اسكار، مثل اين بود كه 80 سال دنبال دختري كه دوستش داري بدوم، تا اين كه بالاخره دلش برايم مي سوزد و بهم مي گويد: من ديگه خسته شده‌ام، بيا من را بگير!»
پل نيومن هم مثل خيلي از خوش تيپ هاي ديگر توي پيري اش اسكار گرفت. آل پاچينو هم همين طور؛ بعد از اين كه هفت بار جايزه اسكار را از دست داد، بالاخره در 52 سالگي براي «بوي خوش زن» موفق به دريافت آن شد. جان وين هم توي 62 سالگي براي «كلاهبرداري درست»، با شكست يك جوان خوش تيپ ديگر (جان وويت، بازيگر كابوي نيمه‌شب) جايزه را از آن خودش كرد.
خود جان وويت هم در 40 سالگي براي «بازگشت به خانه» در رقابت با يك جوان ديگر برنده اسكار شد. آن جوان كسي نبود جز «وارن بيتي» كه هنوز هم هيچ جايزه اسكار بازيگري يي را نبرده است.
البته ناگفته نماند كه وارن جايزه اسكار گرفته است، فقط به جاي جايزه بازيگري برنده اسكار كارگرداني شد! اين هم جز ترفندهاي اعضاي آكادمي است. رابرت ردفورد (آدم‌هاي معمولي)، مل گيبسون (شجاع قلب)، كوين كاستنر (رقصنده با گرگ‌ها) و كلينت ايستوود (نابخشوده) چهار بازيگر/كارگردان خوش‌قيافه ديگر هستند كه به جاي اسكار بازيگري، اسكار كارگرداني گرفته‌اند.
توي اين وانفسا چند استثنا هم وجود داشته: رابرت دنيرو (پدرخوانده 2، گاو خشمگين)، مايكل داگلاس (وال استريت)، كلارك گيبل (در يك شب اتفاق افتاد)، چارلتون هستون (بن هور) و دنزل واشنگتن (افتخار، روز تمرين) از جمله خوش‌قيافه‌هايي هستند كه در جواني شان اسكار بازيگري گرفته‌اند.
حتي گري كوپر با آن همه فيلمي كه بازي كرده، در41 سالگي براي «سرجوخه يورك» و در 52 سالگي براي «ماجراي نيمروز» برنده اين جايزه شد؛ يا شون پن دو سال گذشته، در 43 سالگي براي «رودخانه مرزي» برنده اسكار شد، آن هم بعد از اين كه سه بار اين جايزه را از دست داده بود.

قوانين نوشته نشدة اسكار ديگر براي خيلي ها مشخص است، فقط كسي نيست كه آن ها ثبت كند. مجسمه اسكار نبايد به هر كسي و هر فيلمي داده شود، اگر قرار بود اين طور باشد كه سينماي هاليوود همه جاي دنيا را تسخير نمي كرد. اگر عمو اسكار فك و فاميل خودش را تحويل نگيرد كه خانواده كم كم از هم مي پاشد. بايد بتواند با مجسمه هاي طلايي اش پيشنهادي دهد كه كسي نتواند ردش كند.

February 5، 2006

از عواقب جشنواره:
«شادمهر راستين فعلا ممنوع اتصوير شده» اين خبر را يکي از دوستام امروز به ام داد. گفت: «به خاطر فيلمنامه آفسايد فعلا ممنوع اتصوير شده، الآن هم يک سريال داه ازش پخش مي شه که اسمش رو از توي تيتراژ در آوردند» اين هم از مملکت گل وبلبلي ما!

February 2، 2006

خانه مجردی
آن ها همه پشت در منتظرند، گوش هاي شان را پشت در چسبانده اند، حتي صداي پلک زدنت را هم مي شنوند. آن کثافت ها فقط منتظر سوژه اند. در عرض يک ثانيه فاحشه ات مي کنند، دزد مي شوي، تزريقي از آب در مي آيي، خانم باز مي شوي ...
دستگيره در را تکان مي دهند. مي خواهند بريزند تو. آن ها حريم نمي شناسند، آمار آروغ هايت را هم دارند. سرت که تو لاک خودت باشد مي گويند مرموزي، قاچاقچي اي، عجيبي و ... عجيب بودن هيچ وقت براي آن ها قابل تحمل نبوده، از آدم هاي مرموز بدشان مي آيد، دوست دارند دور و وري هاشان قابل پيش بيني باشند. همگي شان متجاوزند. آن بيرون منتظرند، منتظرند صدايي بيايد تا داستاني بسرايند.

February 1، 2006

جامپ كات از آن چيزهايي است كه من عاشقشم. مي خواستم اين يكي دو روزه درباره روزهاي آخر جشنواره بنويسم، درباره جوايزش (كه به نظرم هيچوقت ارزشي ندارد و اصلا نبايد بهش اهميت داد) و درباره شباهت عجيب و غريب جوايز فجر و اسكار؛ ولي به تبعيت از عشقم جامپ مي زنم و مي رسم به امروز.

جامپ كات:
جامپ كات بر خلاف آن چيزي كه عموم فكر مي كنند يك كات ناشيانه و دم دستي نيست بلكه يكي از زيبا ترين، عجيب ترين و مدرن ترين كات هايي است كه در سينما وجود دارد.
شخصا فكر مي كنم كه جامپ كات ار تدوين تداومي هم رئاليستي تر است و هم فانتزي تر، اين قضيه فقط به كابرد و نوع كار دارد.

1- فرض كنيد كه فيلم «چهارشنبه سوري» با دوربين روي دست گرفته مي شد و اكثر نماهاي به هم جامپ مي شدند، با توجه به داستانش آيا واقعي تر در نمي آمد؟
توي زندگي عادي ما هيچوقت نمي توانيم همه اتفاقاتي كه براي مان مي افتد را مو به مو به خاطر بسپاريم. مثل يادآوري يك خاطره است. همين الآن فكر كنيد كه ديروز چه كار كرده ايد؟ جواب تان صد در صد يك سري اتفاقات گل درشت ديروز است كه توي ذهن تان مانده، اتفاقاتي كه به نظر شما كل ديروزتان را پوشش مي دهد. ولي واقعيت اين است كه اين وسط كلي وقت پرت و يا غير مهم هم داشته ايد كه توي ذهن نمانده.
جنبه رئاليستي تدوين تداومي دقيقا از همين جا آسيب مي بيند، مخصوصا در مورد فيلم هايي مثل «چهارشنبه سوري» اين قضيه بيشتر صادق است، چون حضور عوامل در هر لحظه از فيلم حس مي شود (زمان دراماتيك و واقعي اين فيلم زمان محدودي است) فكر مي كنم رئاليستي بودن فيلم عجيب «داگويل» (لارس فون تريه) از همين جا مي آيد: لازم به توضيح نيست كه فضاي شهر داگويل در فيلم كاملا غير واقعي است، حتي راوي فيلم هم داناي كل است و صدايش مدام شنيده مي شود و فيلم را عين افسانه ها و قصه هاي قديمي مي كند، ولي با اين حال لحظات دردآوري توي فيلم هست كه حسابي روي اعصاب مي رود و تاثير گذاري عجيبي دارد.


2- «پنج مانع»، «آملي»، «مرثيه براي يك رويا» جز فيلم هايي هستند كه از خاصيت فانتزي بودن جامپ كات خوب استفاده مي كنند (فانتزي لزوما خنده دار نيست، فيلم آرنوفسكي نمونه بارزش است)
همين جا بگويم كه «مرثيه براي يك رويا» واقعا قابل مقايسه با دو تاي ديگر نيست، خيلي عميق تر و پرتر از آن است كه با يك نيمچه بحث جامپ كات بتوان ختمش را خواند (شايد به خاطر اين كه محبوب ترين فيلمم هست دارم اين طوري درباره اش حرف مي زنم ولي اگر عمري و حسي بود يك سري مطلب راجع بهش اين جا مي نويسم تا حداقل دينم را بهش ادا كنم)

توي «پنج مانع» لارس فون تريه مانعي سر راه يورگن لث مي گذارد؛ طبق اين مانع او بايد فيلم «انسان كامل» را طوري بازسازي كند كه هر پلانش فقط 12 فريم باشد. لث هم از نبوغش كمك مي گيرد و همه صحنه هاي فيلم اصلي را با جامپ كات بازسازي مي كند. توي قسمتي از فيلم اصلي مرد مي رقصد و توي فيلم بازسازي شده اين صحنه با قطع نماهاي مختلف و مشابه به هم بازسازي شده كه دقيقا همان حس رقص را مي دهد. شما مي دانيد كه مرد واقعا نرقصيده و آن حركات را انجام نداده و در واقع اين ترفندِ فيلم ساز است كه با استفاده از تدوين اين حس را به مخاطب مي رساند.

پي نوشت: توي اين متن مجال تعريف جامپ كات نبود. شرمنده اگر نمي دانيد جامپ كات چيست.