۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز هشتم جشنواره:

بوليويا (آدريان کاتونو)
مرور آثار سينماي آمريکاي لاتين
سال 2001 اين فيلم به صورت سياه و سفيد ساخته شده. داستانش اصلا پيچ و خم عجيب و طرح و توطئه هاي کلاسيک ندارد: مردي بوليويايي براي کار وارد بوينس آيرس مي شود و در يک کافه کوچولو به عنوان آشپز مشغول کار مي شود. او 1500 مايل با خانواده اش فاصله دارد (مثل افغاني هايي که مي آيند توي ايران کار مي کنند) کافه چند تا مشتري ثابت دارد که هر کدام براي خودشان يک داستان فرعي کم رنگ هم دارند. بين آن ها مرد ريشويي وجود دارد که توي زندگي حسابي بز آورده و به همه بدهکار است، حتي به صاحب کافه. او از مهاجرها هم دل خوشي ندارد. روزمرگي بر زندگي اين آدم ها حاکم است: تلويزيون مي بينند، مشروب مي خورند، حرف مي زنند و ... تا اين که يک شب مرد ريشو حسابي مست مي کند و با بوليويايي دعوايش مي شود. بوليويايي او را با مشت مي زند و او هم براي تلافي بوليويايي را مي کشد. فردا صبح صاحب کافه کاغذي پشت شيشه مي زند: «به يک آشپز نيازمنديم»
قسمت اعظم فيلم توي يک کافه چس متري مي گذرد، کافه تقريبا 15 متري. ولي ريتم فيلم واقعا عالي از آب درآمده. کند نبودن ريتم فيلم اصلا باعث نشده که حس روزمره بودن زندگي آدم هاي کافه از بين برود. مدام لنز عوض مي شود، اندازه نما تغير مي کند، زاويه دوربين عوض مي شود و پشت سر هم ميزانسن داده مي شود. کارگردان اصلا مرحله ساخت را ساده نگرفته. تاثير صحنه آخر به خاطر تضاد شديدش با کليت است، به خصوص اين که به صورت اسلوموشن و صامت هم هست. «بوليويا» بهترين فيلمي بود که توي اين بخش ديدم. شايد هم بهترين فيلمي که توي جشنواره امسال ديدم.



قتل عام اجتماعي (فرناندو سولاناس)
محصول 2004، مستند
مرور آثار سينماي آمريکاي لاتين
ماجراي فيلم که درباره تاريخي سياسي معاصر آرژانتين بود، در واقع روند بدبخت شدن مردم آرژانتين را از 1982 تا حالا بررسي مي کرد. فيلم با دليل و مدرک و شواهد تاريخي و تصويري ثابت مي کند که همه رييس جمهورهايي که تا حالا در راس کار آمده اند (در آرژانتين) خيانتکار و وطن فروش بوده اند. هر کدام به نحوي قسمتي از آرژانتين را به بيگانه ها و صاحبان قدرت واگذار کرده و مردم را پشم خودشان هم حساب نکرده اند. در عرض 20 سال اختلاف طبقاتي عجيبي بين مردم آرژانتين حکمفرما شده و طبقه متوسط به مرور از بين رفته. مردم آن جا يا پولدار پولدارند (10 درصد مردم) و يا فقير فقيرند (90 درصد آن ها) سولاناس با جسارت تمام سياست مداران آرژانتين را خائن معرفي مي کند و مردم را قرباني هاي سياست هاي آن ها.
«قتل عام اجتماعي» به لحاظ اطلاع رساني فيلم پرباري است، اما خط دراماتيک فيلم در بعضي مواقع کمرنگ مي شود و کارگردان وقت فيلم را فقط صرف اطلاع دهي مي کند. به لحاظ ساختاري هم مثل اکثر فيلم هاي مستند موفق کارگردان ساختار موتيفي را براي خودش انتخاب کرده. يک سري صحنه ها است که هر چند دقيقه يک بار ظاهر مي شود و حرف هايي روي آن ها زده مي شود، اين حرف ها بيشتر وقايعي را مطرح مي کنند که انگار فيلمي از آن ها در دسترس نبوده (اين صحنه ها موزه ها، کاخ رياست جمهوري و ... را نشان مي دهد) با اين که بعضي جاهاي فيلم خسته کننده مي شود ولي در کل کار ديدني يي است. راستي شروع فيلم هم خيلي خوب بود، از آن صحنه هايي بود که قلاب مي انداخت و تماشاچي را جذب خودش مي کرد. اصلا نمي توانم تصور کرد که چنين فيلمي با چنين جسارتي توي ايران ساخته شود و کارگردانش زنده بماند و کشته نشود.

۲۸ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز هفتم جشنواره:

كودك/بچه (برادران داردن)

حتما مي دونيد كه «بچه» برنده نخل طلاي كن 2005 شده. من هم به همين هوا رفتم ديدمش. به نظرم بچه نسبت به فيلم هاي برنده نخل طلايي كه تا حالا ديده ام، فيلم ساده تري است: برونو جوان الواتي است كه زندگي اش را با دله دزدي مي گذراند. او با دختري به اسم سونيا هم دوست است. يك دفعه آن صاحب بچه اي مي شوند كه از نظر برونو مزاحم زندگي شان است. حس مادر سونيا اقتضا مي كند كه بچه را نگه دارند ولي برونو دنبال راهي است كه از شرش خلاص شود، بنابراين دور از چشم سونيا او را مي فروشد...
تمامي فيلم دوربين روي دست است گرفته شده است و فيلم برداري فيلم همان طور كه پيشبيني مي كردم عالي بود. به نظرم بهترين سكانس فيلم جايي بود كه برونو و نوجوان دله دزد براي مخفي شدن از چشم پليس ها به زير يك پل مي روند و تا گردن وارد آب سرد مي شوند. اين قسمت يك پلان بلند پر تعليق بود كه مثل همان سكانس فيلم «آفسايد» شديدا استادانه بود. توي اين چند سال اخير كه تمايل كن به سمت فيلم هاي رئاليستي بوده، معمولا كارهايي جايزه گرفته اند كه موقعيت دراماتيك داستان شان يك موقعيت به ظاهر معمولي است: در حالي كه به دنياي آمدن بچه در زندگي هر كسي ممكن است يك اتفاق ميمون باشد، براي برونو مزاحمت صرف است. اين جور نگاه هاي متفاوت و موقعيت را از زاويه ديگر نگاه كردن از همان چيزهايي است كه هميشه توي ونيز و كن مطرح اند. شايد براي همين است كه اين دو جشنواره هميشه محبوبند.


فيلم هاي كوتاه بين الملل 2
لينكهايي كه گذاشتم مربوط به داستان و اطلاعات مربوط به فيلم هاست

نگه دار پياده مي شوم (معين صمدي)
يكي از بهترين فيلم هايي بود كه توي اين چند سال ديده ام. فيلم نامه پيچيده اين فيلم و ابعاد شديدا سينمايي كار، بزرگترين امتياز آن است، امتيازي كه خيلي از فيلم هاي انيميشن ايراني ندارند.
توي سايت جشنواره، در قمست خلاصه داستان فيلم نوشته شده: «فردی برای پایان دادن به زندگی خود وارد ساختمانی می‌شود، غافل از این که در آن‌جا اتفاقات عجیب در حال وقوع است و ...» البته اين فقط اول ماجراست. توي اين انيميشن پر از ايده است، ريتم كار وحشتناك تند است. بعضي لحظه ها چهار پنج اتفاق بامزه به طور همزمان در صحنه اتفاق مي افتد. كار به صورت نگاتيو ساخته شده و ظاهرا نهليستي است، ولي فضايش فانتزي و خنده دار است.

توي اين خانه اي كه گفته شد هر كسي به نحوي بدبخت است، بد ترين حالتش اين است كه مي خواهد خودش را به طريقي بكشد. كاراكتر اصلي با همه اين آدم ها درگير مي شود و شلم و شورباي عجيبي توي ساختمان راه مي اندازد. ايده اين انيميشن از آن ايده هايي است كه فقط مي توان با انيميشن در آورد، كاش مي توانستيد آن را ببينيد. راستي دو سال پيش هم توي جشنواره سوني از اين كار تجليل شد.

لوكا (ادريان ميشل لانگ)
بيشتر عين يك كليپ بود، ولي من خوشم آمد. كارگرداني خوبي داشت. فضاي فانتزي حاكم بر كار هم لحن فيلم را بامزه كرده بود.

چرخشي به گذشته (برايان اومالي)
فقط خوش ساخت بود، همين. ايده اش چيز نويي نبود.
تيتراژهاي بلند فيلم هاي كوتاه خارجي هميشه براي فيلم سازهاي جوان ايراني جاي سوال بوده. حتي تيتراژ فيلم هاي بلند ما هم به اين درازي نيست. مگر يك فيلم كوتاه خارجي چقدر كار دارد كه اين همه آدم را علاف خودش مي كند . كم كم دارم فكر مي كنم كه حتما نصف اين تيتراژها و اسامي آدم ها دروغ است.

يادگاري (محسن رمضان زاده)
به نظرم يك كار سفارشي مزخرف بود. مايه شرمساريه كه اين كار كنار كارهاي خارجي نمايش داده مي شه.

ده پله (برندان مولدوني)
فيلم كوتاه ترسناك، كه المان هاي فيلم هاي ترسناك عامه پسند را خوب به كار برده بود. كاركردان فكر كرده بود كه ايده آخر فيلم ايده بامزه اي است، ولي بايد گفت كه آخر فيلم يك پايان ول داشت، انگار طرف فقط خواسته كارش را ببندد و برود.

باران مي بارد (هولگر ارنست)
بيشتر شبيه فيلم هاي در و دهاتي ايراني بود. يعني نصفه اولش دقيقا عين فيلم هاي خودمان بود: يك بچه بدبخت (آن هم دختر)، توي دهات است، مادرش مريض است و ...
نكته جذاب فيلم تعليق زيبايي بود كه كارگردان با يك قطره آب به وجود آورده بود: باران مي بارد و سقف خانه چكه مي كند، مادر هم خواب است. يك قطره آب روي سقف حركت مي كند، نزديك است كه روي سر مادر بچكد و او را از خواب بيدار كند. ولي دختر كوچك نمي خواهد اين اتفاق بيفتد (صحنه مشابه همين صحنه را در «ماموريت غيرممكن»(برايان دي پالما) يادتان است؟ جايي كه نزديك بود چكيدن عرق سر تام كروز، زنگ خطر را به كار بيندازد)

يك شب مهماني (شهرام ميراب اقدم)
صد در صد ادا بود، تركيبي از مضمون فيلم «تنها صداست» كه پارسال جايزه گرفت و فيلمبرداري «طوفان سنجاقك» كه پيارسال جايزه گرفت. اين جور فيلم ساختن و جايزه گرفتن هم يك جور پفيوزي حرفه اي است. حالم را بد مي كند.

شكارچي انرژي (آلبرت آريتسا)
فقط خوش ساخت، ايده اش افتضاح بود. تيتراژ آخرش هم باز هم بلند بود.

هم سطح چشم (گئورگ اواشویلی)
به نظرم ايده فيلم زيادي حرام شده بود. قشنگي چنين ايده اي آن است كه در كم ترين زمان به بهترين شكل بيان شود. نبايد فيلم زياد از حد كش بيايد. دو سال پيش يك فيلم كوتاه شاهكار توي جشنواره فيلم كوتاه نمايش داده شد با عنوان «برخورد كوتاه» زمانش يك و نيم دقيقه بود، ولي يكي از فيلم هايي است كه هميشه توي ذهنم است. «برخورد كوتاه» ثبت لحظه اي بود كه يك اسكيت باز با يك پير زن برخورد مي كند. اسكيت باز با سرعت مي راند و پيرزن عصا به دست است. در لحظه برخورد اسكيت باز در يك آن تصمصم مي گيرد كه پيرزن را بغل كند، چون اگر اين كار را نكند احتمالا با توجه به سرعتش به او آسيب مي رساند. او پيرزن را بغل مي كند و براي چند ثانيه او را در هوا مي گرداند تا اسكيتش متوقف شود. پيرزن توي بغل پسرك اسكيت باز به صورتش نگاه مي كند و لبخندي مي زند. اسكيت بالآخره متوقف مي شود و او پيرزن را روي زمين مي گذارد و مي رود.
«هم سطح چشم» هم مي توانست اين قدر ماندگار از كار در آيد. ايجاز هنري است كه هر كسي ندارد.

۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز ششم جشنواره:

چهارشنبه سوري (اصغر فرهادي)
از ديالوگ هاي روزمره و جملات عادي درام درآوردن کار هر کسي نيست. ماني حقيقی و اصغر فرهادي (نويسنده هاي چهارشنبه سوري) به زيبايي از عهده اين کار برآمده اند.
ماجراي فيلم بر اساس شک يک زن به شوهرش شکل مي گيرد: هديه تهراني فکر مي کند که شوهرش (فرخ نژاد) با زن واحد روبرويي (پانته آ بهرام) رابطه دارد. داستان از صبح تا شب آخرين سه شنبه سال 1385 اتفاق مي افتد، از وقتي که ترانه عليدوستي به عنوان خدمتکار وارد خانه هديه تهراني مي شودف تا آخر شب که او به خانه اش مي رود.
راستش خيلي وقت ها از اين که مي دانم يک فيلم چه طور ساخته مي شود بدم مي آيد، چشم هايم به طور ناخودآگاه عادت کرده که همه کات ها و ميزانسن ها و ... فيلم را ببيند. هميشه سعي مي کنم بر اين حسم غلبه کنم و با فيلم ها احساسي برخورد کنم ولي اکثرا نمي توانم. کم پيش مي آيد که جنبه تکنيکي فيلم و مضمونش آن قدر در هم حل شده باشند که ديگر چشم هايم را گول بزنند، بايد اعتراف کنم که «چهارشنبه سوري» اين طوري بود. حداقل همين مساله به ام مي گويد که «چهارشنبه سوري» يک فيلم عالي است. 90 درصد فيلم توي فضاهاي بسته (به خصوص آپارتمان) اتفاق مي افتد و زمان واقعي رخ دادن داستان خيلي طولاني نيست، ولي درام فيلم به طرز وحشتناکي قوي است. داستان فيلم به صورت کلاسيک و سه پرده اي روايت مي شود اما رويکردي مدرن دارد. قصه از وسط شروع مي شود و وضعيت آشفته، پيچيده و غير قابل اعتماد زندگي دو خانواده طبقه متوسط شهري را بيان مي کند ولي به هيچ وجه نه درباره آن ها قضاوت مي کند و نه هيچ پاياني و سرنوشت خاصي براي شان در نظر مي گيرد، انگار که داري يک داستان مي نيمال از کارور مي خواني. داستان از وسط شروع مي شود و در همان وسط هم تمام مي شود.
بسته بودن فضا به هيچ وجه باعث نشده که فيلم از ريتم بيفتد، تقريبا هيچ سکانسي نيست که در آن قصه جلو نرود. قدرت فرهادي در کارگرداني، ميزانسن دادن به بازيگرها و استفاده از وسايل خانه براي عمق دادن به تصويرهايش تنوع زيبايي به وجود آورده که به فيلم تحرک مي دهد.
اگر من به جاي داوران جشنواره فجر بودم به مجموعه بازيگرهاي فيلم يک سيمرغ بلورين بزرگ مي دادم، حتي بچه هاي کوچولوي فيلم هم عالي بازي مي کنند. بازي ترانه عليدوستي دوباره در اوج است. هديه تهراني بالآخره اين کليشه زن شکست ناپذير لورن باکالي اش را شکست، او اين دفعه يک زن خانه دار معمولي است، بازي اش فوق العاده خوب است. حميد فرخ نژاد غير از چند مورد مثل همان فرهان «عروس آتش» است، البته با شخصيتي برعکس فرهان ...
اين کات هاي هايده صفي ياري هميشه برايم عجيب بوده، لامصب تدوين را خيلي خوب مي شناسد. حضورش توي يک فيلم قشنگ مي تواند درجه آن فيلم را چند لول بالاتر ببرد. به نظرم چهارشنبه سوري بدون صفي ياري و جامپ کاتها و مچ کاتهاي عالي اش غير قابل تصور است. اين آدم اصلا دلش براي راش ها نمي سوزد، حفظ کردن ريتم از هر چيزي برايش مهم تر است. بعضي از کات هاي فيلم آن قدر استادانه زده شده که حتي بعد چند بار ديدن هم ممکن است ديده نشوند. فقط براي اين که اهميتش را در يک فيلم بفهميد مي توانيد به فيلم آخر حاتمي کيا نگاه کنيد: به جاي صفي ياري بعد از سال ها يک نفر ديگر «به نام پدر» را تدوين کرد و نتيجه کار پر از سوتي است.
فيلمبرداري «حسين جعفريان» و قاب بندي ها و نورپردازي مناسبش هر لحظه به کمک فيلم مي آيد. جعفريان اين بار هم از پلان هاي ضد نور خيلي خوب استفاده کرده است.

از راست: آندره سوريوگين (درويش نقاش)، صادق هدايت، مسعود فرزاد با ويولن
نفر ششم بزرگ علوي، مجتبي مينوي، اطراف تهران

لابه لاي تصاويري پراکنده از فيلم هاي «مطب دکتر کاليگاري» (روبرت وينه)، «نوسفراتو، سمفوني وحشت» (مورنائو) و يک فيلم اکسپرسيونيستي ديگر (که نديده بودم ولي فکر مي کنم براي مورنائو بوده باشد) تصاويري از سايه مردي با کلاه و عينک مي آمد که مثلا نشان گر سايه صادق هدايت بود. روي همه اين تصاوير يک موسيقي 9 دقيقه اي کلاسيک شنيده مي شد. حسابش را بکنيد که اين 9 دقيقه فقط تيتراژ فيلم بود.
اولين تصوير فيلم: چند تا آدم ميان سال، يک پير مرد ريش بلند و يک بچه دور يک ميز نشسته اند و مي خواهند روح هدايت را احضار کنند (واکنش تماشاچي ها: خنده زير زيرکي)
تصاوير بعدي: اين آدم ها هر کدام تلفني با هم صحبت مي کنند و حرف هايي درباره هدايت مي زنند (واکنش تماشاچي ها: خميازه)
تصاوير بعدي: سايه ذکر شده که مثلا روح هدايت است سراغ يکي از بازيگرهاي فيلم مي رود (واکنش تماشاچي ها: قهقهه)
تصاوير بعدي: اين جا ديگر نتوانستم تحمل کنم و براي اولين بار توي جشنواره وسط يک فيلم بلند شدم از سالن بيرون رفتم. مستندهاي کوتاه جشنواره فيلم کوتاه که توسط جوان هاي تازه کار ساخته مي شود از اين مستندي که توسط يک مستندساز قديمي ساخته شده ده ها برابر بهتر است. مانده ام که سينايي بعد از اين همه سال کار، چطوري رويش شده اين فيلم را نمايش دهد؟

۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز پنجم جشنواره
تقاطع (ابوالحسن داوودي)
در يک کلام: مزخرف
به نظرم براي اين فيلم جواب سوال «که چي؟!!!!» خيي مهم است. اگر کسي توانست جواب اين سوال را در مورد «تقاطع» بدهد دمش گرم، لطفا به من هم بگويد. فيلم نامه که کلا تعطيل بود. کارگرداني هم تعطيل تر. فيلم پر از ديزالو بي معني و اضافي بود، ديزالوهايي که احتمالا مي خواست سوتي هاي جناب کارگردان را بگيرد و از بد حادثه به ريتم فيلم شديدا لطمه زده بود. توي يادداشت «آفسايد» نوشتم که «آفسايد نمي خواهد ادا در بياورد، كپي دست چندم فيلم هاي خارجي (چه به لحاظ فرم، چه محتوا) نيست» ولي در مورد «تقاطع» بايد بگم که «تقاطع همه اش ادا است، کپي دست چندم و خيلي بد فيلم هاي موفق خارجي (مثا عشق سگی) است، يک کپي که مدام در حال تر زدن است»
حالا همه اين ها را گفتم، اين را هم بگم که امشب به لطف برادر محيای عزيز و دعوت تهيه کننده فيلم رفتيم «تقاطع» را ديديم، خدا کند تهيه کننده اين متن را نخواند که حالش گرفته شود.


استراژي حلزوني (سرجيو کابررا)
محصول 1993، کلمبيا و ايتاليا (جايزه هاي فیلم)
فيلم داستاني، بخش مرور آثار سينماي آمريکاي لاتين

يک کارگردان خل، يک نويسنه باحال و يک سري بازيگر خل تر جمع شده اند تا اين فيلم را بسازند. خيلي با فيلم حال کردم. لامصب خودِ جنس بود.
داستان در مرود يک سري آدم توي کلمبيا توي يک خانه اي نشسته بودند که در واقع براي يک آدم گردن کلفت مايه دار بود. حالا صاحب خانه گير داده بود تا آن جا را تخليه کند و آن ها هم نمي خواستند اين کار را بکنند. براي همين قانون وارد عمل مي شود. مستاجرهاي بيچاره هم تا مي فهمند که اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست، سريع يک سيستم خفن را طرح ريزي مي کنند تا قصر در بروند: آن ها در عرض چند روز يک جرثقيل و يک پل متحرک عجيب را طراحي مي کنند تا بتوانند اثاثيه خانه را از طريق هوا به جاي ديگري انتقال دهند.
اين داستان داشت از زبان يک بابايي تعريف مي شد که خودش هم توي ماجرا بوده، در اصل طرف داشت ماجرا را براي مصاحبه کننده تلويزيون تعريف مي کرد، راوي اصل مشنگ بود. شير تو شيري بود. طرف داشت حدود هشت نه ساعت داستان را جلوي دوربين تعريف مي کرد و مصاحبه کننده ي مشنگ تر هم گوش مي داد (اين مشنگ با اون مشنگ نبوي قاطي نشه) داستان عين رگبار جلو مي رفت تا اين که آخر سر موفق شدند و همه خانه را تخليه کردند و کل خانه خالي را هم منفجر کردند ...
رئاليسم جادويي حتي به سينماي آمريکاي لاتين هم رسوخ کرده، داستان فيلم و روايتش خيلي شبيه کارهاي مارکز بود. براي من که از آن فضا خوشم مي آد «استراتژي حلزوني» خيلي لذت بخش بود، هيچ چيزش برام غير منطقي نبود. به دلم نشست. ايده هاي فيلم شايد اگر توي کار ديگه اي استفده مي شد مسخره از آب در مي آمد ولي اين جا کاملا جواب مي داد. انگار ذهنيت اين آدم ها دقيقا همان فضاي کارهاي مارکز است، اين جز فرهنگ شان است.

۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز چهارم جشنواره:

به نام پدر (ابراهيم حاتمي کيا)
حس و حال سينما رفتن را نداشتم، کار هم زياد ريخته بودم روي سرم و مجبور بودم آن ها انجام دهم. براي همين صبح کارتم را دادم به يکي از دوستهاي عشق حاتمي کيايم که برود «به نام پدر» را ببيند.

شنيده ها بعد از تماشاي فيلم:
-اصلا آن چيزي که آدم از حاتمي کيا انتظار داشت نبود. «به نام پدر» بر عکس خيلي از فيلم هاي حاتمي کيا به عنوان اتفاق جشنواره به حساب نمي آيد
-فيلمنامه يک سري گاف اساسي داشت، بعضي از شخصيت ها روي هوا بودند و ... داستان خيلي دير شروع مي شد
-تدوين بد فيلم به بدنه کلي فيلم ضربه زده: توالي منطقي بعضي از حوادث خوب در نيامده ، اول فيلم جذابيت زيادي ندارد (برعکس فيلم هاي قبلي حاتمي کيا)
-به لحاظ تکنيکي چيز خاصي براي گفتن ندارد
-در مورد مضمون هم يک سري مي گفتند تکراري است و يکي از دوستانم که نظرش را خيلي قبول دارم اصرار داشت که مضمون فيلم مدرن است، به روز است، بر اساس ديدگاهي است که معتقد است دنيا صورت سيستمي جلو مي رود
-بازي مهتاب نصيرپور عال است، پرويز پرستويي دوباره همان حاج کاظم «آژانس شيشه اي» را تکرار کرده، گلشيفته فراهاني هم بازي معمولي يي دارد. ظاهرا کامبيز ديرباز هم روي اعصاب بوده.

حواشي : ديشب که داشتم برمي گشتم خانه، صف جلوي سينما بهمن براي «به نام پدر» از جلوي سينما شروع مي شد و تا دستگاه خودپرداز بانک مسکن که دور ميدان انقلاب است، ادامه داشت.

۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز سوم جشنواره

امروز روز فوق العاده اي بود، يك فيلم ايراني عالي ديدم.

آفسايد (جعفر پناهي)
بازم مسوولان جشنواره نشان دادند كه بي شعورند. بدون شك فيلم آخر پناهي يك فيلم منحصر به فرد است، نمي خواهد ادا در بياورد، كپي دست چندم فيلم هاي خارجي (چه به لحاظ فرم، چه محتوا) نيست. به نظرم فيلم عالي بود، اصلا انگ مزخرف «مخاطب خاص» بهش نمي چسبد، مي تواند با هر ايراني يي ارتباط برقرار كند، قول مي دهم اگر زمان جام جهاني اكران شود عين توپ صدا كند و بفروشد.

«آفسايد» دنباله روي همان رويكرد رئاليست شهري جعفر پناهي است، اين بار ماجرا زياد از حد واقعي است، صحنه هايي از فيلم كاملا مستند است. زمان دراماتيك قصه فيلم هم پاي زمان واقعي مسابقه فوتبال جلو مي رود، با اين حال هيچ جا از ريتم نمي افتد. چند تا از سكانس ها واقعا عالي است (مثل پلان سكانس حيرت آور داخل دستشويي ورزشگاه) ميزانسن هاي مناسب آفسايد امتياز يك فيلم حرفه اي است كه خيلي از فيلم هاي به اصطلاح رئاليستي ايراني ندارند (مثل مزخرف هاي عليرضا اميني كه همه اش ادا است)
سازنده «آفسايد» بدون شك بايد آدم هوشمند، سريع و كاربلدي باشد، كسي بايد باشد كه توي لحظه بتواند تصميم بگيرد، بتواند آنلاين دكوپاژ كند، بتواند هر لحظه كليت فيلم را توي ذهنش تصور كند، ريتم را از دست ندهد و ... شايد تنها اشكال فيلم صحنه ديالوگ آن دختر شر و سرباز و ديالوگ هاي مربوط به آن پسر شر ترقه باز باشد. كه آن هم مي توان رو حساب هوشمندي پناهي و در نظر گرفتن بازارهاي خارج از كشور در نظر گرفت.
فيلم آخر پناهي پاسخي ناسيوناليستي است به همه كساني كه او را به خاطر دو فيلم قبلي اش و فضاي سياهي كه از ايران نشان داده بود محكوم مي كردند. شخصا ايرانِ «آفسايد» را خيلي دوست داشتم، فكر كنم پناهي هم همين را مي خواسته و به هدفش رسيده.
محمود كلاري نامي است كه حداقل توي اين وبلاگ هميشه ازش تعريف شده. حتي دوربين هاي ديجيتالي HD هم نمي تواند از كيفيفت كاري او ذره اي بكاهد (آفسايد به صورت ديجيتالي گرفته شده) به نظرم شاهكار كلاري هم توي اين فيلم همان سكانس فوق العاده داخل دستشويي است. نورپردازي كل صحنه به وسيله همان لامپ هاي سقف دستشويي انجام شده.مثل اين كه بازم دارم روده درازي مي كنم. شرمنده. لذتي كه از ديدن «آفسايد» بردم مي تواند تا سال بعد و جشنواره بعد من را ارضا كند، حتي اگر هيچ فيلم خوب ديگري توي اين يك سال نبينم. دمت گرم جعفر پناهي.

۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز دوم جشنواره:

يادداشت بر زمين (علي محمد قاسمي)
پايه هاي هاي جشنواره هاي فيلم کوتاه، علي محمد قاسمي را خيلي خوب مي شناسند. «باد سرخ» قاسمي تنها فيلم کوتاهي است که اسم بهرام بيضايي را به عنوان تدوين گر در تيتراژش دارد (اين يعني خيلي)
سوژة «باد سرخ» درباره مردي بود که فکر مي کرد همه زمين را گناه فرا گرفته و او بايد آدم ها را قرباني کند (بکشد) تا رحمت خدا شامل بندگانش شود. همين سوژه حالا تبديل به فيلم بلندي به اسم «يادداشت بر زيمن» شده. باز هم مثل فيلم قبلي فيلمبرداري فيلم که توسط خود قاسمي انجام شده در اوج است، به جرات مي توانم بگويم که شناخت او از لنز، نور و حرکت دوربين چند لِول بالاتر از سطح فيلمبرداران معمول ايران است. مشکل اساسي هم چنان فيلم نامة فيلم است: هم پر از مشکل منطقي است و هم کشش يک فيلم 90 دقيقه اي را ندارد. منتها قاسمي سعي کرده اين ضعف را با تصاوير شاهکار و حرکت دوربين هاي ويژه خودش و استفاده از قابليت هاي لنز وايد مخاطب بپوشاند و مخاطب را نگه دارد.
وقتي از سينما بيرون آمدم (توي سينما مطبوعات بودم) خيلي ها را جو فيلم گرفته بود و پشت سر هم از فيلم تعريف مي کردند ولي به نظر من کارگرداني فيلم خيلي آشفته بود. انگار کارگردان آدم تازه کاري است که تازه فهميده لنز چيه و حرکت دوربين چه تاثيري داره و کنتراست توي تصاوير چقدر عاليه و ... و همة فيلمش را پر از اين چيزها کرده بود. خيلي خودمانيش اينه که خيلي از تکنيک ها توي فيلم درست و به اندازه استفاده نشده بود و شبيه جنگولک بازي هاي يک آماتور درآمده. اندازه فيلم را دانستن بزرگ ترين نکته اي است که تفاوت يک کارگردان خوب و بد را مشخص مي کند.
فيلم قاسمي سراسر تنش بود، آن هم از نوع تنش تحميلي و خارجي: تنشي که خود کارگردان به فيلم تزريق مي کرد. اين قضيه براي يک فيلم 90 دقيقه اي چيز خوبي نيست، فيلم بايد در بعضي نقاط به صورت حساب شده اي افت کند و دوباره به طرز حساب شده اي تنش را بالا ببرد، فيلم قاسمي اصلا اين طوري نيست. حتي بعضي جاها به شدت خسته کننده و تکراري مي شود.
فضاي فيلم مثل فضاي «باد سرخ» به شدت انتزاي و سمبليک است، بيشتر يادآور کارهاي ژاپني است تا فضاهاي ايراني. انگار قاسمي خيلي از اين فضا خوشش مي آيد.
الآن به نظرم رسيد که «برگشت ناپذير» (گاسپار نوئه) نمونه شاخصي بود که قاسمي مي توانست الگوي خودش قرار دهد.



کريسمس مبارک (کريستين کاريون)


يک فيلم کلاسيک شديدا خوش ساخت با فيلمنامه حساب شده، زيبا و دقيق.
«کريسمس مبارک» يک فيلم ضد جنگ است، منتها نه مثل فيلم هاي ضد جنگي که تا حالا ديده ايم. توي فيلم لحظات درخشاني وجود دارد که در عين سرگرم کنندگي مدام اين نکته را متذکر مي شود که «جنگ يک نمايش است»
«کريسمس مبارک» امسال به عنوان نماينده فرانسه براي شرکت در مراسم اسکار معرفي شده. داستان فيلم در يک جبهه جنگ در 1914 مي گذرد، جايي که آلماني ها و انگليسي ها مقابل يکديگر قرار مي گيرند. توي شب کريسمس آن ها به طرز جالبي آتش بس اعلام مي کنند و با هم جشن مي گيرند. از آن به بعد با هم دوست مي شوند و ...
فيلمنامه پر از جزئيات و کاشت و برداشت هاي حسب شده است. انگار سينما و داستان گويي توي خون اين فرانسوي هاست. کارگرداني فيلم هم در خدمت زيباتر نشان دادن اين جزييات است. در کل هيچ جاي فيلم بيرون نمي زند، همه چيز سر جايش است. داستان به بهترين نحو ممکن تعريف مي شود. «کريسمس مبارک» از آن فيلم هايي است که هر کسي را راضي مي کند، به دل مي نشيند و هيچ وقت فراموش نمي شود. خوشحالم، چون خوشبختانه هنوز هم سينماي کلاسيک و قصه گو حرف اول را مي زند.

۲۱ ژانویهٔ ۲۰۰۶

روز اول جشنواره:

توي اين شب ها معمولا نايي نمي ماند که اين جا چيزي بنويسم. از اين صف به آن صف رفتن معمولا رمقي براي تحليل درست فيلم ها باقي نمي گذارد. امروز يکي از بچه ها مي گفت پارسال اين وبلاگ از طرف روزنامه همشهري به عنوان بهترين وبلاگ توي ايام جشنواره معرفي شده، به احتمال زياد مزخرف مي گفت. ولي همين حرفش من را خر کرد که الآن راجع به فيلم هايي که امروز ديدم يک ذره بنويسم، شايد کسي خواند، از کجا معلوم!


نبرد شيلي (پاتريشيو گازمن)
محصول شيلي و کوبا (1976)
مستند، بخش مرور آثار سينما لاتين
يکي از بهترين فيلم هاي مستندي بود که توي عمرم ديده بودم. فيلم سه قسمت است که توي جشنواره فقط قسمت اول آن با عنوان «انقلاب بورژوازي» نمايش داده شد، البته نا گفته نماند که از 190 دقيق فيلم فقط 100 دقيقه اش پخش شد و در واقع وسط فيلم يک دفعه فيلم تمام شد (اين اتفاق ها در جشنواره فجر عادي است، ما که عادت کرده ايم) با اين حال حتي همين 100 دقيقه هم خيلي خوب بود.
فيلم روايتگر جريانات انقلاب مردمي در زمان رياست جمهوري سالوادور آلنده بود. با وجود همه دوز و کلک هاي سياسي، مردم همچنان طرفدار آلنده و آلنده طرفدار طبقه کارگر بود. تا اين که سر انجام با آخرين حربه، يعني کودتا آلنده برکنار شد.
فيلم لحظه به لحظه جريانات انقلاب را نشان مي داد، دوربين همه جا حضور داشت (منظورم دقيقا «همه جا» است) تصاوير فيلم به شدت حرفه اي بودند، بعضي مواقع آدم انگشت به دهن مي ماند که اين فيلم بردار وسط تير اندازي چه طوري توانسته اين تصاوير را بگيرد، يا توي شب چطوري نورپردازي کرده که تصاويرش اين قدر شفاف در آمده اند؟! روايت فيلم خيلي پيچيده نبود، يعني در واقع يک سير خطي را دنبال مي کرد و وقايع نگاري تاريخي را هدف خودش قرار داده بود. نبرد شيلي به لحاظ اجرا فيلم سختي است، از آن فيلم هاي پدر در آر. احتمالا چند گروه حرفه اي فيلم برداري وجود داشته اند که ماه ها وقايع را به طور مستمر پيگيري مي کرده اند، کاري که تقريبا توي ايران انجام نمي شود (البته غير از موارد نادري مثل «براي آزادي») با همه اين محاسن بايد اقرار کرد که بعضي مواقع فيلم از ريتم مي افتاد. ديدن «نبرد شيلي» از آن شانس هايي است که فقط توي جشنواره نصيب آدم مي شود.


پنهان (ميشاييل هانکه)
بازيگران: ژوليت بينوش، دانيل اوتول
همان طوري که فکر مي کردم فيلم خيلي عجيبي بود. سرشار از ايده هاي مناسب ومتناسب با فضاي فيلم. (داستان فيلم را توي سايت جشنواره بخوانيد) در بعضي مواقع راست و دروغ توي فيلم قاطي مي شدند، مخاطب شک مي کرد که اين تصاويري که دارد مي بيند تصاوير دوربين مخفي مربوط به داستان فيلم است يا تصاوير خود فيلم که کارگردان ساخته. غافلگيري هاي عجيب و غير متعارف فيلم نشان از کارگرداني فوق العاده هانکه دارد. يک صحنه اي توي فيلم است که باعث مي شود تا ده دقيقه بعد از ديدنش همچنان شوکه باشد، مثل يک تکه يخ مي کندتان (نمي گم چيه که خودتان ببينيد و حالش را ببريد)
در واقع «پنهان» درباره واقعيت پنهان شده بلايي است که فرانسوي ها سر الجزايري ها مي آورند، درباره بي وجداني فرانسوي ها و مظلوميت الجزايري ها... خوبي اش اين است که اين موارد اصلا رو نيستند. هانکه کارش را خيلي خوب بلد است.

کارگران مشغول کارند (ماني حقيقي)
يک شب (نيکي کريمي)



اين موج مزخرف فيلم هاي مي نيماليستي انگار حالا حالا ها نمي خواهد بخوابد.
فيلم نيکي کريمي فيلمنامه بد و کارگرداني معمولي يي داشت ولي در عين حال فيلمبرداري حرفه اي و نورپردازي عالي يي داشت. همه فيلم از يک شب تا صبح مي گذرد و به نظرم فيلمبردار فيلم در درآمدن اين سير زماني مهم ترين نقش را داشت.
برعکس؛ فيلم ماني حقيقي به نظر فيلمنامه خوبي داشت و کارگرداني متوسط و فيلمبرداري بد (البته اين فيلم به صورت ديجيتالي ساخته شده)
فيلم حقيقي به نحوي روزمرگي مردم را نشان مي داد، مردمي که الکي به چيزهاي بي خودي گير مي دهند، سرش دعوا مي کنند، وقت تلف مي کنند، مردمي که دلخوشي شان فوتبال است و دختر بازي و پارتي رفتن و مزخرفاتي شبيه اين (من شخصا با اين ديدگاه موافقم، به نظر من اين آدم ها همه شون ابله اند و بودن شان توي دنيا شديدا لازمه) خلاصه اين که سوژه، پرداخت و حرفِ فيلمنامه خوب بود و اجراي آن زياد از حد سر دستي. برعکس؛ فيلم کريمي پر از شعار بود و توي اجرا سعي کرده بود چيز خوبي ازش در بياورد!

۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۶

امروز تولد وبلاگمه، تولد سه سالگي شه، يعني پسرم (يا شايد هم دخترم) گوش شيطون کر داره مي ره توي 4 سالگي. توي وبلاگ ها فک کنم سن خر رو داره.

ولي در کل به درک، فعلا جشنواره رو بايد چسبيد. مي رم سراغ بقيه فيلم هاي خوب جشنواره

پنهان (ميشاييل هانکه)
مي گن اين فيلم شاهکار هانکه است، من که از «معلم پيانو» ش خيلي خوشم اومد. فيلم عجيبي بود.
جايزه بهترين کارگرداني کن، جايزه ويژه هيات ژوري کن، جايزه بهترين فيلم اروپايي جايزه بهترين فيلم از طرف منتقدين شيکاگو فقط چند تا از جايزه هاي «پنهان» است. تازه سرکار خانم ژوليت بينوش هم نقش اول فيلم است.
توي درجه بندي اين فيلم نوشته شده Rated R for brief strong violence يعني اينکه خيلي خشنه، خفن خفن. بنابراين مي توان مطمئن بود که توي جشنواره حتي يک فريم هم ازش کم نمي شود، چون مسوولان ارشاد ايران مشکلي با خشونت ندارند.


کارگران مشغول کارند (ماني حقيقي)
آن هايي که فيلم قبلي ماني حقيقي «آبادان» را ديده اند تعريف هاي عجيبي از فيلم مي کنند. مي گفتند فيلم يک دگما95 خوش ساخت است. حيف که نشد ببينيم. اين يکي فيلم حقيقي (پسر همان نعمت حقيقي فيلم بردار) که از روی یکی از طرح های کیارستمی ساخته شده می گن چیز خوبی از آب در آمده

شبانه (امید بنکدار-کیوان علی محمدی)
فیلم کوتاه سازها خیلی خوب این دو نفر رو می شناسند. یک چیز باحال: فیلم شبانه وسط کار به خاطر نداشتن بودجه متوقف شده بود، بعد خانم هدیه تهرانی مرام گذاشت و به این دو نفر کمک مالی کرد تا فیلم جمع بشه. حالا هم نتیجه اش یک معجون ÷ر از جام÷ کات است که می گن بالای سی ساله ها تحمل دیدنش را ندارند. باحاله، نه؟

۱۷ ژانویهٔ ۲۰۰۶

جشنواره امسال كولاك است


همه آن كساني كه مدام تاكيد دارند جشنواره فجر ديگر مثل قديم نيست و صف هاي طولاني تكرار نمي شود و به خيال خودشان با تحريم جشنواره يك كار عظيم فرهنگي انجام مي دهند و فكر مي كنند اگر به جشنواره نروند يك ضربه مهلك به جشنواره زده اند، آدم هاي احمقي هستند كه حتي سه سال متوالي هم جشنواره نرفته اند. اصلا نمي فهمند n ساعت صف ايستادن و مثل سگ به خود لرزيدن و بليط فلان فيلم به آدم نرسيدن چه لذتي دارد. اين لذت مازوخيستي رو فقط بايد چشيد.
همه بچه هاي باحالي كه با جشنواره حال كرده اند، حال مي كنند و حال خواهند كرد، مي دانند كه حرف اين آدم ها مفت هم نمي ارزد. جشنواره براي ما خوره ها هميشه خوب است، هميشه دوست داشتني است، حتي اگر كلي فيلم مزخرف معناگرا تويش نمايش دهند.
زياد روده درازي نمي كنم. مي روم سراغ اصل مطلب، يعني فيلم هاي خوب امسال. فعلا به پيروي از شبيخون فرهنگي سراغ فيلم هاي فرنگي مي روم و ايراني ها را بي خيال مي شوم.

1- مندرلي (لارس فون تريه)
اين استاد خلاق سينماي رئاليست رو كه ديگه همه مون مي شناسيم. پخش يك فيلم از فون تريه توي جشنواره فجر مي توان جز بهترين اتفاق هاي امسال باشد. فرض كنيد مي خواهيد «داگويل» را روي پرده سينما ببينيد، كدوم احمقي اين شانس رو از دست مي ده؟ براي من كه هميشه با ديدن فيلم هاي جديد فون تريه كن فيكون مي شم اين شانس واقعا غنيمته.

2- كودك (برادران داردن)
قبلا فيلم «پسر» آن ها را جشنواره فجر نشان داد و جايزه بهترين فيلم بخش بين الملل را از آن خود كرد (احتمالا روح اين دو برادر هم خبر ندارد كه اين جايزه را گرفته اند) «كودك» هم كه امسال نخل طلاي كن و كلي جايزه ريز و درشت ديگر را برد. فيلم هاي اين دو برادر به لحاظ فيلم برداري بسيار سنت شكن و متفاوت است. خدا كند كودك هم اين طور باشد. احتمالا اين فيلم هم فارابي رفته خريده تا توي جشنواره پخش كنه.

3- گل هاي پژمرده (جيم جارموش)
جارموش «گوست داگ» ، «مرد مرده» ، «قهوه و سيگار» ، «شب روي زمين» و ... است. بازيگر اصلي فيلم هم بيل موري است، همان بازيگر فيلم خوب «روز گراندهاگ» كه سينما4 نشان داد.

4-ژاكت (جان ميبوري)
همان قدري كه «21 گرم» دو سال پيش سر و صدا راه انداخت، «ژاكت» هم سال 2005 بين فيلم دوست ها سر و صدا كرده بود. آدريان برادوي و كايرا نايتلي هم ستاره هاي فيلم اند.

5-مرور آثار سينماي آمريكاي لاتين
بي برو برگرد جزو بهترين قسمت هاي جشنواره است، يا بايد ديد يا بايد بعدا به خاطرات ديگران از فيلم هاي اين بخش گوش كرد و فقط حسرت خورد.

6- من درون (رولند سوسو ريچر)
داستان فيلم: يك بابايي داداشش مي ميرد و مي خواهد راز قتل برادرش را كشف كند. مي رود خانه. توي خانه اش و روي يخچال یک كلمه شش حرفي نوشته شده که فقط یک حرف آخرش معلوم است و او باید پنج حرف ديگرش را حدس بزند (کلمه ای مثل r _ _ _ _ _) ، فكر كنم دفعه اول كلمه miller را حدس می زند و طبق اين حدس يك قسمت از ماجرا را كشف مي كند. فرداي آن روز او بايد كلمه ديگري را حدس بزند چون يكي ديگر از حرف هاي دیگر كلمه ي شش حرفي مشخص شده و او مثلا كلمه writer را حدس مي زند....
از اين داستان خوف حتما يك فيلم خوب در خواهد آمد كه ديدنش واجب است.
7- رژه پنگوئن ها
در مورد اين مستند فوق العاده، مينا به اندازه كافي نوشته.

8- فيلم هاي كوتاه مسابقه بين الملل

بقيه فيلم ها را هم بعدا مي گويم.

۱۰ ژانویهٔ ۲۰۰۶

صلات ظهر، خيابان خلوت است

كلانتر كين، از تك تك مردم شهر كمك مي خواهد تا بتواند جلوي يك راهزن و سه تن از همدستان اش بايستد. اما همه اهالي شهر، حتي همسرش، او را طرد مي كنند، هر كدام هم دلايل خاص خود را دارند.
ژاك دونيل درباره ي «صلات ظهر»، فيلم استثنايي فرد زينه مان مي گويد: «او تنهاست، قهرمان را مي گويم: تنها در مقابل چهار راهزني كه بر سر كشتنش هم قسم شده اند، تنها در ميان كساني كه مي خواهد نجات شان دهد... او مردي است كه از هر طرف با خيانت روبرو مي شود»
وضعيت واضح است، او كمك مي خواهد و بقيه مثل هميشه ي تاريخ تنهايش مي گذارند. اين عادي ترين و آشناترين قسمت تاريخ است. جايي كه هر كسي حداقل يك بار (و شايد هميشه) درش قرار مي گيرد. «صلات ظهر» روايت ابدي عشق هايي است كه هيچوقت وجود نداشته اند، چيزهايي كه غير از ظاهر زيبا و فريبنده شان هيچ هويتي ندارند.
فيلم زينه مان جز تنها فيلم هايي است كه هر چند وقت يك بار قهرمانش مي شوم، لباس گري كوپر مي پوشم و در نقش كلانتر كين به دنبال يار مي گردم، مي دانم كسي نيست، مي دانم همه اين جور وقت ها خيابان خلوت است، همه پر مي زنند و مي روند، آن هايي هم كه مي مانند فقط آدم توقع دارند، مي دانم حتي عزيزترين كسم هم در حال تعيين نرخ سر دعواست، مي دانم، ولي مي گردم. شايد فرجي شود، شايد در ي باز شود، شايد بتوانم روزي از اين نقش لعنتي فرار كنم، شايد روزي گري كوپر را بكشم و به دنياي فيلم هاي كاستاريكا پناه ببرم.