۳۱ اکتبر ۲۰۰۵

والاس و گروميت چه طور ساخته شدند؟
درباره ي نيك پارك و انيميشن فوق العاده ي جديدش «والاس و گروميت: نفرين خرگوش نما»


بعد از ساخت سه انيميشن موفق «والاس و گروميت» و كسب جوايز اسكار توسط دو تا از آنها، خيلي‌ها فكر مي‌كردند حالا ديگر وقت آن است كه يك فيلم بلند از والاس و گروميت ساخته شود. به عقيدة آن‌ها ساخت سه انيميشن كوتاه موفق مي‌توانست مقدمة خوبي براي تهية اين فيلم باشد؛ ولي نيك پارك، آن‌قدر عاشق دو كاراكترش بود كه نمي‌توانست اين خطر را بپذيرد. براي همين بود كه اول سراغ ساخت «فرار جوجه‌اي» رفت تا اگر قرار بود گندي بزند، توي آن بزند. «آردمن» با همكاري «دريم وركز»، پنج سال وقت گذاشتند تا «فرار جوجه‌اي» را بسازند. خوشبختانه «فرار جوجه‌اي» در همه‌ جاي دنيا با استقبال كم‌نظيري روبه‌رو شد. حتي توي ايران هم تبديل به يكي از محبوب‌ترين كارتون‌ها شد. ولي نيك پارك مي‌گويد: «دست‌گرمي خوبي براي ساخت يك فيلم بلند از والاس و گروميت بود.»
آردمني‌ها دوباره مشغول كار شدند تا همه چيز را براي ورود والاس و گروميت به يك فيلم بلند سينمايي آماده كنند. مدل‌سازها شروع به ساخت عروسك‌ها در حالت‌هاي مختلف كردند. كشيدن استوري‌بوردها (فيلم‌نامة مصور) ماه‌ها طول كشيد. ايده‌پردازها مدام ايده مي‌دادند و نيك پارك روي همة مراحل نظارت داشت.
جاني پارسونز، عروسك‌ساز مي‌گويد: «ساخت عروسك والاس، سه ماه طول كشيد. براي ساخت اسكلت فلزي‌اش سه روز در هفته كار مي‌كرديم. وقتي اسكلت تمام شد، روي آن را با خمير پوشانديم. ...كار يك سري از ما اين است كه فقط دست و پا و اعضاي ديگر بدن را بسازيم. يك سري ديگر هم هستند كه وظيفه‌شان وصل كردن اين اجزا به همديگر است... همة اين‌كارها را با دست انجام مي‌دهيم.» راز موفقيت والاس و گروميت در اسكار، همين خط توليدي عظيمشان است. «خستگي بچه‌ها وقتي در مي‌رفت كه يك تكه از بدن والاس به تكة ديگرش متصل مي شد.»

هر كدام از شخصيت‌ها بايد در چند حالت و پز مختلف ساخته مي‌شدند. مثلا متعجب، خوشحال، نشسته، در حال دويدن و... گروميت 43 حالت و والاس 35 حالت داشت. آن‌ها 16 تا ويكتور و 15 تا خانم تاتينگتون (از شخصيت‌هاي اين انيميشن) را در عرض 20 ماه كار ساختند. حدود 8/2 تن خمير و 42 نوع رنگ مختلف استفاده شد.
«فرش‌هاي خانة والاس، يك سري نقاشي دستي بودند كه از روي نمونه‌هاي واقعي كشيده شده بود. ما حتي كوچك‌ترين جزئيات خانة والاس را هم ساختيم، جزئياتي كه در هيچ جاي فيلم نشان داده نمي‌شود.» در باغ خانم تاتينگتون، صد نوع درخت و گياه وجود دارد و 700 نوع سبزي مختلف در آن كاشته شده است.
فكر مي‌كنيد هر روز چند دقيقه از فيلم ساخته مي‌شد؟ مرلين كرو سينگ‌هام (انيماتور) مي‌گويد: «دو ثانيه در يك روز، يك كار ايده‌آل است.»كريس سادلر ، ايده‌پرداز، مي‌گويد: «شوخي‌هاي فيلم، سطوح مختلفي دارد. مثلا هر كدام از نقاشي‌هاي روي ديوار به منظور خاصي است. اكثر صحنه‌ها ده پانزده تا ايدة ديدني دارد... خيلي از موارد هم جزو علايق شخصي خود نيك است. مثل آن كاميون سبزرنگ كوچكي كه در «شلوارهاي اشتباهي» بود. يا مثلا اسم خانم كامپانولا تاتينگتون از اسم گل مورد علاقة نيك، كامپانولا، گرفته شد.»





والاس را از روي پدرم ساختم

آيا «والاس و گروميت: نفرين خرگوش‌نما» يك فيلم ترسناك از نيك پارك است؟
ـ بله، يك فيلم ترسناك ابزورد مثل فيلم‌هاي ترسناك دهة سي و چهل، مانند «كينگ كنگ»
ايدة فيلم از كجا آمد؟
ـ از آن‌جايي كه جاليز والاس و گروميت مورد هجوم خرگوش قرار مي‌گيرد و آن‌ها مجبور مي‌شوند هر جوري كه شده، از آن‌جا محافظت كنند، همين.
اين حقيقت دارد كه گروميت در ابتدا يك «گربه» بوده؟
ـ اولين باري كه خواستم با خاك رس، گروميت را بسازم، يك گربه ساختم. بعد ديدم اصلا قيافة جالبي ندارد. براي همين به سگ تبديلش كردم چون سگ مي‌توانست بيني بزرگ و پاهاي درازتري داشته باشد. يك بار هم كه سراغ طرح‌هاي قديمي كتاب‌هاي هنري مدرسه رفته بودم، ديدم «گروميت» اسم يك گربه است.
شخصيت والاس را از كجا الهام گرفتيد؟
ـ وقتي «گردش بزرگ» را مي‌ساختم، توي اين فكر بودم كه چطوري مي‌توانم يك كاراكتر شبيه پدرم بسازم. چون پدرم هم مثل والاس، سابقا چيزهايي را توي خانه اختراع مي‌كرد. خانوادة ما هفت نفره بود. پدرم با يك تريلي، كارواني درست كرده بود كه داخلش همة وسايل خانه را داشت، مبلمان شده بود و ديوارهايش را هم كاغذ ديواري كرده بود. توي «گردش بزرگ»، والاس يك موشك درست مي‌كند كه داخلش مبلمان دارد و ديوارهايش كاغذ ديواري شده. هر وقت «گردش بزرگ» را مي‌بينم، ياد پدرم مي‌افتم.




حواشي
حدود22 تن پنير در فيلم مصرف شد، احتمالا به خاطر اين‌كه زود به زود خراب مي‌شد!
زمان طراحي كاراكتر، خانم تاتينگتون 40 بار تغيير كرد.
به‌طور ميانگين، هر روز حدود 3 ثانيه از فيلم، فيلم‌برداري مي‌شد.
250 نفر روي پروژه كار مي‌كردند و ساخت فيلم، حدود 5 سال طول كشيد.
هر ماه، حدود 22 كيلوگرم چسب مصرف مي‌شد.
يك چيز خفن براي آن‌هايي كه فيلم را ديده‌اند: رمز فوق‌سري گروميت، 4258 است. برويد حال كنيد.
30 نقاشي دستي براي درست كردن صحنه‌هاي فيلم كشيده شد.
نيك پارك، عاشق «شرك» و «داستان اسباب‌بازي» است.
نيك پارك، اولين انيميشن حرفه‌اي‌اش را در 27 سالگي به سفارش BBC ساخت. اسم آن انيميشن، «كابوس واقعي آرچي» (1985) بود.
صداي «والاس» را هميشه پيتر ساليس، بازيگر قديمي انگليسي با تجربة 60 سال بازيگري، دوبله كرده. چه در انيميشن‌هاي كوتاه و چه در اين فيلم بلند.

۲۳ اکتبر ۲۰۰۵

توي ده جلسه كارگرداني را مي توان ياد داد
گپي با مسعود كيميايي درباره ي كلاسهاي آموزش سينمايي جديدش


اين ژان لوك گدار نيست

چرا بعد از اين همه سال تصميم به تدريس گرفتيد؟ توي اين همه سال چرا تدريس نكرده بوديد؟

به هرحال، تدريس هميشه برايم وسوسه برانگيز بوده. من سينما را نخواندم، براي همين هم نمي توانم تدريس كنم. سينما را ياد گرفتم و مي توانم ياد بدهم. حالا بستگي دارد كدامش را بخواهيد. مي خواهيد ياد بگيريد يا تئوري بافي كنيد؟


يعني مي خواهيد براي هنرجوها فيلم هاي جان فورد بگذاريد و سينما را اين طوري به شان ياد بدهيد؟ همان طوري كه خودتان ياد گرفتيد؟
بله.


يعني بيشتر، سينماي كلاسيك را تدريس مي كنيد؟
تحليل هاي منتقدانه نمي كنيم؛ با برش [تدوين] آن فيلم، كار داريم. با موسيقي فيلم كار داريم. اين كه موسيقي چرا اين جا هست و آن جا نيست؟ موسيقي چطوري بايد روي فيلم بخوابد و...


من دقيقا نفهميدم شما مي خواهيد سر اين كلاس ها چي كار كنيد؟
مي خواهيد براي هنرجوها فيلم بگذاريد و درباره شان حرف بزنيد و بعد ببريدشان سر صحنه؟شيوة تدريس، خيلي تازه است. آن شيوة مردة جريان تئاتري كه آمد و نهضت تئاتر پراگ را ساخت و آكتورزاستوديو را درست كرد و... اصلا و اصلا ربطي به نمايش امروز ندارد.


كارگرداني چي؟
كارگرداني كاري ندارد، توي 10 جلسه مي شود ياد داد. چيزي ندارد، ده پانزده تا لنز است و فاصلة كانوني و... اين ها كه چيزي نيست.


پس دقيقا چي را مي خواهيد ياد بدهيد؟
آهاااان، اين ديگر سركلاس ها معلوم مي شود. چون تجربه نشده، قابل گفتن هم نيست... سينما به روايت زبان فرانسه و سينما به روايت زبان انگليسي ، من اين دو تا را سركلاس ها مي گويم. قرار است كاردار سفارت فرانسه، بخش فرهنگي اين كلاس ها را تدريس كند. سينماي ژرژ مليس بايد تدريس شود. البته اين طوري نيست كه اگر آن را ياد بگيري، همه چيز را مي داني. نه. ما انبار اطلاعات نمي خواهيم. اين چيزها بايد درك شود.


فكر مي كنيد جوان هايي كه اين جا مي آيند، حالش را دارند فيلم هاي صامت (هرچند شگفت انگيز) ژرژ مليس را نگاه كنند؟
نه، اصلا اين ها به دردشان نمي خورد. مثلا دانستن اولين زوم تاريخ سينما به چه درد مي خورد؟ اين ها تاريخ است، به درد نمي خورد. يا ديدن فيلم خوانندة جاز ، اولين فيلم صدادار تاريخ سينما چه فايده اي دارد؟ ببينيد، كسي كه مي آيد بازيگري ياد بگيرد، فكر مي كند اين ها را كه ياد بگيرد بازيگر مي شود، در صورتي كه وقتي اين ها را ياد مي گيرد، آن چيزي كه خودش داشته هم از دست مي دهد. وقتي سرصحنه مي آيد، يك سري هياكل پشت دوربين اند: كارگردان، فيلم بردار، نورپرداز، صدابردار و... حالا قرار است كه مثلا يك ديالوگ را بگويد، هيچ كس به دادش نمي رسد. نه اين چيزهايي كه توي كلاس خوانده به دردش مي خورد، نه چيزهاي ديگر. من مي خواهم آن جا را ياد بدهم كه بايد چه كار كنند. طرف به من مي رسد، همان اول كار مي پرسد گُوْزن ها يا گَوَزن ها؟ بعد مي گويد جلوي آيينه يك تيكه تمرين كردم، بيام؟... اين چيزها به درد بازيگري نمي خورد.




متن كامل گزارش افتتاحيه ي اين كلاس ها را هم مي توانيد اين جا بخوانيد و به حال كيميايي افسوس بخوريد

۱۰ اکتبر ۲۰۰۵

سايت جديد سينمايي «سينماي ما»، فعلا كه خوبه، خدا كنه تا آخرش همين جوري up to date و پر انرژي بمونه

مستندي ايراني در مورد سوء استفاده جنسي از كودكان (بچه بازي) در ايران، اين مستند توي جشنواره ي گوتنبرگ بدجوري سر و صدا كرده

ديالوگ هاي فيلم «سكس و فلسفه»، فيلم جديد محسن مخملباف كه در خارج از كشور با استقبال روبرو شده، مي توانيد مطمئن باشيد كه
در ايران هم به نمايش در نمي آيد

زندگي سينمايي سوزان سانتاگ

۱ اکتبر ۲۰۰۵

كمي از خودم
مريضم، مي دانم



آدم كم حرفي ام، البته قبل تر ها آدم پر حرف تري بودم، آن قدر پر حرف كه گاهي وقت ها از فك زدن هاي خوم خجالت مي كشيدم. يادم مي آيد يك بار وقتي كه با خاله ام براي خريد رفته بودم بيرون هي حرف زدم و هي حرف زدم، مدت ها (حتي هنوز هم) از اين كارم دچار شرمندگي شده بودم. نمي دانم چون اون خاله ام بود و خاله ها اصولا زن هستند و من اصولا مرد هستم اين طوري شده بود يا اينكه چيز ديگري در كار بود. يادمه همان موقع تصميم گرفتم مگر در مواقع لازم حرف نزنم، يادمه همان موقع ها بود كه چند تا شعر از سعدي در باب كم حرفي خواندم، سخت بود ولي بعد از مدتي بالاخره تونستم حرف زدنم را كنترل كنم.
همه بهم مي گن تو چقدر كم حرفي، توي مهماني ها معمولا چيزي ندارم بگم، وقتي هم به حرفهاي اين و اون گوش مي كنم در ميان 99 درصد چرت و پرت به زحمت مي تونم 1 درصد حرف به درد بخور پيدا كنم، هميشه دلم مي خواهد بگويم «مگر كسي مجبورتان كرده كه اين قدر جفنگبگوييد؟». يادمه از وقتي بچه بودم كمتر كسي رو ديدم كه به حرف كسي گوش كنه ، همه هميشه منتظر بودند تا حرف طرف مقابلشون تموم بشه تا سريع نظر خودشون رو بگن، من نمي خوام اينطوري باشم، احتمالا چيز خيلي جيز و بديه چون اگه خوب بود بقيه هم همين كار رو مي كردند، مي دونم كه بهم مي گن «خجالتي»، «اُمّل»، «پخمه» و ...، مي خوام پخمه باشم.
پسرهاي دور و برم تا يك دختر را مي بينند سريع نطقشان باز مي شود، احتمالا مثل آقاي شاپوري دختر(يا زن) زياد دوست دارند، من هم دوست دارم، هر چي باشه آدمم، ولي احتمالا آدمِ نرمالي نيستم، چون يكي بهم گفت كه «آدم نرمال در چنيني مواردي نطقش باز مي شه ولي براي تو باز نمي شه»، احتمالا من خيلي آنرماليم، از من دوري كنيد!
دور و بريهايم به همه چي مي خندند، من هم گاهي مجبور مي شوم همراهيشان كنم تا ناراحت نشن، اگر جمع مختلط باشه كه بيشتر به حرفاي بي تربيتي مي خندند، خدا رو شكر كه وسطهاي بدن آدم يك چيزهايي خلق شد تا خلق ا... وقتي به هم ميرسند بي كار نمانند (بابام بهم ياد داده كه اين حرفا بي تربيتين) من از اين حرفها توي جمع هاي مختلط خنده ام نمي گيره، هميشه در اين موارد حرص مي خورم و تا چند روز بعدش به شدت دپرسم ،‌مريضم ، مي دونم(حتي اين مدت دپرسي به چند ماه و چند سال هم كشيده)
الآن سالهاست كه به چيزهايي كه ديگران برايش قلپ قلپ اشك مي ريزند مي خندم، اگر ببينم يكي از عشق يكي ديگه افسرده شده بهش مي خندم تا براش ناراحت باشم، اگه يكي به خاك سياه بشينه به نظرم يكي از خنده دارترين موقعيت هاي كمدي دنيا به وجود آمده، كم پيش مي آد كه به خاطر مرگ كسي ناراحت بشم. هميشه درگيرم، اين آقاهه كه بستني روي سرش مي ذاره توي تلويزيون خونه ي ما مي گه مرگ شيرينه، خب شيريني براي خنده است ديگه، ولي همون موقع اون يكي كانالمون داره براي مردن يكي عزاداري مي كنه، فك كنم تلويزيون ما ايراد داره، احتمالا منظور اين آقا بستني از شيريني «شيريني خرما و حلوا» است، مريضم، مي دانم.
نه سالم بود كه مامانم مرد، بعد پيش مامان بزرگم زندگي كرديم، بعد بابام مرد، بعد الكي الكي دانشگاه قبول شدم، سال بعدش مامان بزرگم هم مرد، بعد داييم ما رو از خونه اش بيرون كرد، يه مدت آواره بوديم (البته فقط چند سال ناقابل)، رابطه ام با داداشم خوب نبود و نيست، بعد عموم برامون خونه گرفت، وضع اقتصادي خوبي نداشتيم (و نداريم)، خيلي شبها حتي پول شام خوردن هم نداشتيم، حالا عموم مي خواد خونه رو بگيره. يك سال و نيم پيش با دختري دوست شدم كه بعد يك سال فهميدم فرق زيادي با فاحشه ها نداره، فقط خودش فك مي كرد زيادي با كلاسه، قبل ترش هم با يه دختر ديگه دوست بودم كه زيادي پولدار بود، اون هم فكر مي كرد زيادي با كلاسه، براي همين با همه به هم زدم. يك سال پيش توي يك شركتي كار مي كردم كه 250 تومان حقوق داشت، وقتش آزاد بود، كارش دردسري نداشت و خيلي مفت خوري بود، اگه مي موندم حقوقش الآن رسيده بود به 450 تومان، براي همين اومدم بيرون و رفتم توي يه مجله پاپ كار كردم (و مي كنم) كه كارش چند برابر اونجاست و حقوق خوبي نداره... يكي مي گفت اينا گريه داره، ولي ابله بود، همه ي اينها خنده ي من را فراهم مي كند، تصورش را بكنيد، توي 24 سال زندگي و اين همه ماجرا خيلي توپه، اونايي كه اين طوري نيستند به نظرم بدبختند.
اين وسط من عاشق سينمام، احمقانه ست، مي دونم، دوست دارم تا آخر عمرم فيلم كمدي بسازم، وايلدر رو خيلي خوب مي فهمم، به نظر من دنيا براي وايلدر هم عين زهر مار بوده، براي من هم زهر ماره، ولي اون به همه چي مي خنديد، من هم مي خندم. وايلدر از دل تراژدي كمدي رو مي كشه بيرون، اين كار رو دوست دارم، چاپلين هم درست براي همين دوست دارم. پريروز يكي بهم گفت: «تو به قسمت هاي تلخ زندگي مي خندي» نمي دونم راست مي گفت يا دروغ چون تاحالا خودم بهش فكر نكرده بودم ولي هر چي بود نظر جالبي بود.
دوستام بهم مي گن تو چيزي رو جدي نمي گيري، يه راننده تاكسي دو هفته پيش بهم گفت «علي بي غم»، سيامك بهم مي گه «جمعه» (چون تعطيله)، توي مدرسه شاگرد زرنگي بودم ولي توي دانشگاه (غير از ترم اول) هميشه جز نفرات آخر بودم، استادها همه فكر مي كنند كه من بچه تنبلي هستم، ازشون كه ايراد مي گرفتم جوابم رو نمي دادند چون فكر مي كردند از روي هوا حرف مي زنم (به نظر استادها جز احمق ترين آدم هاي دنيا هستند) وقتي توي درسي كه دوست داشتم نمره م خوب مي شد بچه ها تعجب مي كردند، به نظرشون من آدم كودني بودم و اين كارها ازم بعيد بود. كلي دوست و آشنا دارم، با n نفر سلام و عليك دارم ولي توي كل زندگيم فقط يك دوست صميمي (به معني درست كلمه) دارم كه اسمش «مهدي»ه، از بچه هاي دانشگاهه، به نظر بقيه مهدي هم آدم آنرماليه ولي من فكر مي كنم اون يكي از بالغ ترين آدم هاي روي زمينه. دوستهاي دختر خيلي كم دارم (منظورم دوست به معني درست كلمه است) نمي دونم چرا دخترها اكثرا تاخير فاز دارند، آدمِ حسابي كم توشون پيدا كرده ام، احتمالا توي اين مورد هم مثل موارد ديگر اشكال از منه، اگه قيامت بشه حتما اينو از خدا مي پرسم.
اصلا دوست ندارم برقصم، حتي اگه توي يه مهموني باشه و تا خرخره مشروب خورده باشم، توي مهموني ها معمولا امّل فرض مي شم، آدمي به حساب ميام كه با جامعه ي مدرن رشد نكرده، اگه مدرنيته اينه نمي خوام مدرن باشم، هنوز آبگوش دور سفره مادربزرگ رو مي پرستم، هنوز بوي كله پاچه و سيرابي برام نوستالژي داره، هنوز عاشق قرمه سبزيم. هنوز عاشق دعاي سحري هاي ماه رمضانم، هنوز با صداي ربناي شجريان شاد مي شم، نميتونم با متاليكا ارتباط برقرار كنم، از موسيقي بلوز خوشم مياد، هنوز مو مشكي ها رو بيشتر از مو طلايي ها دوست دارم، هنوز سنتي ام و سنتي بودن رو دوست دارم.
كم پيش مي آد كه به ازدواج فك كنم، حتي توي اولويت بيستمم هم ازدواج جايي نداره، به قول مهدي اونايي كه ازدواج جز دغدغه هاشونه حرف آلفردو توي «سينما پاراديزو» رو نفهميدند.
همه ي زندگي برام مثل فيلمه، آدما رو مثل كاراكترههاي فيلم مي بينم، از تركيب رنگهاي طبيعت لذت مي برم، خيلي از چيزها رو توي قاب مي بينم، ذهنم به طور نا خود آگاه هميشه در حال كشف موقعيت ناب دارماتيكه. اصلا برام مهم نيست كه مشهور بشم، فقط دوست دارم تو باغ سينما باشم، اين تنها چيزيه كه منو ارضا مي كنه، مي دونم كه حرف احمقانه ايه. حقوق زياد نمي خوام، اصلا نمي فهمم ديگران چرا دوست دارن ماشين تاپ داشته باشند. هنوز بهترين لذت توي زندگيم اينه كه داداشم موفق بشه، لذت بدي ديدن يك فيلم خوبه. آخرين فيلم خوبي كه ديدم «آموزش بد» آلمودوار بود، يك شاهكار تمام عيار و وصف نشدني، قدرت سينما را با تمام وجودش نشان مي داد، هنوز كه هنوزه مست آن فيلمم، انتظار ندارم حرفم را كسي بفهمد. مريضم، مي دانم.



مي دونم؛ عمرا، حتي يك نفر هم اين متن رو كامل نمي خونه. اگر نخونديد معلومه عقلتون هنوز سر جاشه و اميدي بهتون هست وگرنه شما هم مثل من انگ آنرمالي مي خوريد. اگر نخوانديد توي كامنت ها دروغ ننويسيد، اين اولين باري است كه من درباره ي خودم مي نويسم، شرمنده كه زيادي حديث نفس است، حس كردم اين جا يك جاي خصوصي، حداقل «يك بار» مي توانم اين كار را بكنم. مي دانم كه خيلي از جاهايش هم گنگ و شلخته است، ببخشيد.