شروع فيلم «خيلي دور، خيلي نزديک» يکي از بهترين شروع ها در سينماي ايران است: داخل يکي از استوديوهاي يکي از اين برنامه هاي خانوادگي صدا و سيما، دوربين روي دست، جامپ کاتهاي خيلي خوب و حساب شده و تصاويري به شدت جذاب و بديع که هر مخاطبي را براي ديدن ادامه فيلم به سمت خودش جذب مي کند. منتها يکي از بدي هاي اين شروع اين است که ارتباط تنگاتنگي با بقيه فيلم ندارد.
روايت فيلم به پيروي از يک الگوي قديمي و زيبا، بر مبناي «سفر» است، سفري که در طي آن دکتر «عالم» به وجود خدا و اثر نيروي اميد پي مي برد.
غير از يک چهارم ابتدايي، بقيه داستان در کوير و بيابان مي گذرد، لوکيشن کوير براي فيلمبردار توانايي چون «محمد خضوعي ابيانه» اين امکان مانور با دوربين و لنزهايش را فراهم آورده. يادم است توي يکي از مصاحيه هاي ابيانه که فکر کنم توي مجله فيلم چاپ شده بود درباره فيلمبردارهاي مورد علاقه اش از «روبي مولر» اسم برده بود، به نظرم فيلمبرداري تکه اول «خيلي دور خيلي نزديک» متاثر از «شکستن امواج» لارس فون تريه، و تکه دوم متاثر از «پاريس تگزاس» ويم وندرس است که فيلمبردار هر دو هم روبي مولر بوده. با توجه به روحيه دکتر عالم (شخصيت اول فيلم) انتخاب کوير، با آن رنگ قهوه اي خاص و خصوصيات ذاتي کوير (مثل سراب، گرما، توفان شن، گستردگي و در عين حال خالي بودن (=پوچي)) انتخابي درست به نظر مي آيد، ولي متاسفانه کوير در اين فيلم نتوانسته فضاي «پاريس تگزاسي» را القا کند، فضايي که برگرفته از نوع شخصيت پردازي فيلم است، در صورتيکه با انتخاب چنين لوکيشني چنين چيزي لازم است.
شايد علت اين امر موسيقي فيلم است، در پاريس تگزاس نماهاي عالي روبي مولر با موسيقي چفت و بسط عجيبي دارد، ولي اين جا وقتي نماهاي خوب خضوعي ابيانه با موسيقي ترکيب مي شود صرفا نوعي اکشن را القا مي کند، يک چيزي تو مايه هاي صحنه هاي تعقيب و گريز فيلم «واکنش پنجم» (تهمينه ميلاني) که البته اين وجه فيلم با توجه به روحيات و علايق رضا مير کريمي (کارگردان) قابل تفسير است: رضا ميرکرمي برخلاف ويم وندرس اگزيستانسياليست نيست، ميرکريمي اميد دارد، به خدا ايمان دارد و نسبت به آينده ديد خوبي دارد، پس طبيعي است که فيلمش هم بايد اين طوري باشد، نبايد مثل فيلم وندرس تکرار و درجا زدن را ملاک کار خودش قرار دهد.

براي مثال يکي دو نمونه را مي گويم: 1-نماهايي که از روبرو از ماشين در حال حرکت دکتر با لنز تله گرفته شده، 2-تقريبا همه ي نماهاي آخر فيلم: چه نماهايي که با حرکتهاي زيباي دوربين دکتر را بالاي صخره در حال شماره گرفتن با موبايل نشان مي دهد و چه نماهاي داخل ماشين و زير خاک، 3-نماهايي که ماشين را در حال گذر در بيابان نشان مي دهد.
ميرکريمي و فيلمبردارش خيلي راحت مي توانستند لوکيشن ديگري را براي روايت داستان شان انتخاب کنند، جايي که حداقل با رويکرد اميدوارانه ي فيلم همخواني داشته باشد (غير از پلان آخر کدام پلان فيلم مي تواند القا کننده ي اين رويکرد باشد؟)
«خيلي دور، خيلي نزديک» را دوست دارم
فيلم را به سه دليل دوست دارم:
1- فيلمبرداري فوق العاده خوب ابيانه و به خصوص به خاطر يک سکانس خاص فيلم: جايي که دکتر عالم گوشي موبايل را به خانم دکتر مي دهد تا با پسرش حرف بزند و پسر درباره ي ستاره ها حرف مي زند و وجه تسميه ي فيلم را مي گويد، به نظرم اين سکانس عالي بود، تمام ديالوگهايي که مي توانستند شعاري در بيايند خيلي روان و ساده با يک موسيقي مناسب و کارگرداني دقيق ميرکرمي به زيباترين لحظه ي فيلم تبديل مي شود، همان جاست که نورپردازي ابيانه خودش را نشان مي دهد: پدر ميان چمن ها ايستاده و پشتش به ما است، نورپردازي و حرکت دوربين آرام ابيانه تمام حس دروني پدر را به مخاطب منتقل مي کند، بدون اينکه صورت پدر ديده شود (اين سکانس به لحاظ همخواني فرم و محتوا واقعا نمونه بود)


فيلم اين هفته 




