October 30، 2004






















October 15، 2004



ديدين بعضي مواقع خبرهايي به گوشتون مي رسه که عمرا نمي تونستيد حدس بزنيد فلان اتفاق رخ خواهد داد، حتي در حد احتمال.
وقتي حدود يک ماه و نيم پيش با دايي داشتيم مي رفتيم خونه يکي از آشناها، دايي يه نوار گذاشت توي ضبط ماشين، يه خواننده زن بود، صداش خيلي خوب بود، آهنگاش هم جالب بود. دايي متوجه شده بود که من از آهنگ خوشم اومده، صبر کرد تا اون آهنگ تموم بشه، بعد بهم گفت:«مي دوني کيه؟» ،گفتم:«نه، کيه؟» ،گفت:«محشرِ خانم موريسه» ،گفتم:«بي خيال بابا» گفت:«به جون دايي راست مي گم ... خودم اونجا بودم که يکي از آهنگاشو داشت ضبط مي کرد» ،گفتم:«شوخي نکن دايي» ،گفت:«باحال خونده، نه؟» ،گفتم:«ايول»
خانم موريس سالهاي سال، طبقه بالاي خانه ما يک آرايشگاه بزرگ داشت و براي همين محشر و دني (بچه هاي دوقلوي خانم موريس) که پنج سالي از من کوچکتر بودند، روزها مي آمدند خونه ما تا توي حياط با هم بازي کنيم. من و داداشم کلي اسکلشون مي کرديم (يعني چون کوچيکتر بودن، ما ضعيف کشي مي کرديم) تو سر و کله هم مي زديم، ولي حتي براي يک لحظه هم توي مخيله مون نمي گنجيد که محشر، در آينده مريمِ خواننده مي شود.
با اينکه مي دونستم دايي، رفيق فابِ باباي محشره، ولي باز به حرفش اعتماد نکردم، تا اينکه ديروز عکس محشر روي توي BBC ديدم.




توجه: باباي محشر يک وکيل فوق العاده زبر دست هستش، از اونايي که به راحتيِ آب خوردن مي تونن حق رو نا حق کنند، در ضمن خانواده شون هم خيلي پولدارند، پس هر کي گفت که محشر/مريم الآن در زندان است، اصلا باور نکنيد. اين يعني "اصل عدالت اجتماعي"
مصاحبه محشر در BBC

October 14، 2004

مروری بر "طوفان سنجاقک" (شهرام مکری)


يکي از بهترين فيلمهاي کوتاه سال گذشته "طوفان سنجاقک" (شهرام مکري 1382) بود. اين فيلم نمونه بسيار خوب از کاريست که در نهايت ايجاز، فرم و محتوا را در خدمت هم مي گيرد و روايتي جذاب بوجود مي آورد. نگاهي کوتاه به اين فيلم شايد خالي از لطف نباشد.
ايده اصلي اين "طوفان سنجاقک" برگرفته از يكي از داستانهاي هزار و يك شب است: مرگ يك نفر باعث به دردسر افتادن چند نفر ديگر مي شود (فرخ غفاري سالها پيش فيلمي با عنوان "شب قوزي" از روي همين داستان ساخت كه جز فيلمهاي نوآر خوب ايراني به حساب مي آيد)
روايت فيلم مكري يك روايت شكسته است˛ يعني به لحاظ زماني تداوم ندارد. او مرگ زن و جنازه را در مركز داستان قرار داده و بقيه ماجراهاي فرعي را حول آن چيده است.
ابتدا زن در حال عوض كردن لامپ سوخته اتاق است˛ در همين حين تعميركار برق در حال درست كردن فيوز برق خانه است˛ زن همسايه (طبقه بالايي خانه زن) نيز كه تازه از حمام آمده مي خواهد موهايش را سشوار بزند˛ و باز در همين زمان پسر جواني در خانه مجاور مي خواهد با يك اسلحه قديمي و خراب خودكشي كند.
زن از روي چهار پايه مي افتد و مي ميرد˛ مرد تعميركار كنتور برق را يك دفعه مي زند كه در اين هنگام صداي افتادن چيزي را مي شنود˛نگهان ياد زن مي افتد كه در حال عوض كردن لامپ است و دوباره كنتور را مي زند تا برق قطع شود˛ نگران به سمت خانه زن مي رود و با جنازه او روبرو مي شود. زن همسايه كه مي فهمد برق قطع است نيز به سراغ كنتور مي رود و آن را مي زند كه او نيز صداي افتادن چيزي را مي شنود و بعد از رفتن به خانه زن با جنازه او روبرو مي شود. مرد تعميركار که متوجه آمدن زن همسايه مي شود، از ترس جانش از پنجره فرار مي كند و به اتاق پسري كه در حال خودكشي بوده مي رود و در خانه پسر مخفي مي شود. پسر در حال بازي با اسلحه خراب است كه تير اسلحه در مي رود و مرد تعميركار را ناخواسته مي كشد. شوهر زن بعد از همه اين ماجراها به خانه مي رسد و با جنازه زن روبرو مي شود.
دم دستي ترين راه براي روايت چنين داستاني "روايت موازي" است˛ يعني همه اين ماجراها كه اتفاقا زمان رخدادنشان هم با هم اشتراكاتي دارد به صورت موازي (از هر كدام يك تكه بيايد و به صورت تدوين موازي پشت هم چيده شود و داستانها رفت و برگشت داشته باشد) روايت شوند. اين شيوه در عين داشتن جذابيت ، زيبايي خاص خودش را نيز دارد. در ضمن تاريخ سينما هم نشان داده كه در اکثر موارد نتيجه استفاده از تدوين موازي در چنين روايتي بسيار خوب در مي آيد. اما مكري به روايت شكسته و اطلاع دهي محدود و مرحله به مرحله رو آورده و نتيجه را از يك كار كلاسيك خوب به ساخت اثري عالي ارتقا داده.
حسن روايت "طوفان سنجاقك" در اين است كه هر ماجرا از ماجراي ديگر تفكيك شده و به صورت مستقل روايت مي شود و در انتهاي هر قسمت يك روانشناس ظاهر مي شود و حرفهايي را مي زند (روانشناس بيشتر به عنوان پاسور فصلهاي فيلم و شايد به نحوي داناي کل ماجرا باشد) و سپس قسمت بعدي نقل مي شود و رابطه اش با قسمت قبلي مشخص مي گردد. سوال اصلي روايت، "چگونگي مردن زن" است و هر فصل به نوبه خود كليدي است براي حل اين سوال. هر قسمت اطلاعاتي را به ما مي دهد كه نشان مي دهد كاراكتر اصلي آن قسمت قاتل زن است: ابتدا فكر مي كنيم زن همسايه قاتل است، در فصل بعدي كه ناگهان كليدهاي ديگري رو مي شود و اين گمان بوجود مي آيد كه شايد مرد تعميركار قاتل باشد و تا فصل نهايي روايت هيچ قطعيتي را بوجود نمي آورد، تا اينکه در انتها متوجه مي شويم كه هيچ كدام مقصر نبوده اند و يك مگس به طرز مضحکي همه اين مشكلات را بوجود آورده. اينجا اين سوال به وجود مي آيد که قصه پسري که مي خواهد خود کشي کند چه کارکردي دارد؟ اين قسمت در اصل يک ماجراي فرعي است که به نحوي ذهن تماشاچي را از حادثه اصلي دور کند که باعث مي شود تماشاچي از فيلم جلو نيفتد و هنوز چيزهايي براي کشف داشته باشد.
كل فيلم با دوربين رو دست گرفته شده و پر از جامپ كات است، همه جامپ كاتها درست و فكر شده است، نقطه كاتها در بهترين نقاط است تا از زوايد كاسته شود، اصل حرکت سوژه يا دوربين در جامپ کاتهاي نرم، استفاده از نماهاي مياني، معرفي فضا در اغلب نماهاي بسته، پايه کاتهاي مکري است. بلندترين نماي فيلم، نماي انتهايي است که از نگاه مگس فيلمبرداري شده. در اين صحنه خلاقيت فيلمبردار (که خود مکري است) به طرز عجيبي باز خود را نشان مي دهد. لنز دوربين ظاهرا "فيش آي" است و تصاوير دفرمه هستند، مگس/دوربين حرکت مي کند و همه حوادث از ديد او يک بار ديگر ديده مي شوند و معما حل مي شود . مگس/دوربين از به روي ظرفشويي مي رود، از پشت شير آب ظرفشويي رد مي شود، به زير مبل مي رود و از زير آن رد مي شود، دور سر زن مي چرخد و باعث افتادن زن و مرگ او مي شود و سپس به سراغ کنتور و پشت آن مي رود و باعث مي شود که تعميرکار با دست به روي او بزند تا بميرد، که در اين حين کنتور زده مي شود و فيلم تمام مي شود. اين نوع حرکت دوربينها را در فيلمهاي فينچر ديده ايم (دوربين از در و ديوار رد مي شود)، ولي آنجا کامپيوتر کلي از اين کارها را انجام مي دهد و اينجا خلاقيت فيلمبردار و تدوينگر. دوربين مکري چيز عجيب غريبي نبوده، فقط يک دوربين کوچک مدار بسته است که قابش باز شده، نما هم پيوسته و يک تکه نبود، و جالب تر اينجا که کل پلان آخر هم در يک خانه فيلمبرداري نشده (شايد با دقت زياد اين را بفهميد) او مي دانسته که چه چيز را کجا به کار ببرد.
مهمترين ويژگي "طوفان سنجاقك" داشتن فيلمنامه خوب و حساب شده است. بر عکس نظر خيلي ها اين كار سر ميز تدوين شكل نگرفته است، بلکه بدون شک تمامي موارد و جزييات بايد در فيلمنامه مو به مو آمده باشد وگرنه غير ممكن است سر ميز تدوين چنين كاري در بيايد (اشتباهي كه در مورد "21 گرم" هم پيش مي آيد) البته نبايد فراموش کرد که جامپ كات اين امكان را به كارگردان و تدوينگر مي دهد كه به راحتي تداوم زماني را به هم بريزند، بنابراين خيلي راحت تر است كه قسمتي از يك فصل را حذف كنند (از روي آن قسمت جامپ كنند) و در عوض قسمت حذف شده را در فصل بعد بياورند تا ذهن تماشاگر را به بازي بگيرند و در نتيجه زيبايي كار را بيشتر كنند.
اکثر نماهاي فيلم مديوم يا کلوز آپ است، و حتي معرفي فضا هم با همين نماها و قطع خيلي خوب آنها به هم انجام مي شود. به عنوان مثال قسمتي که تعميرکار مي خواهد به اتاق پسر فرار کند، اين نقل مکان به خانه همسايه با دو نماي مختلف و بسته از پاي تعميرکار صورت مي گيرد، طول نماها و نحوه حرکت سوژه در ان و ارتباط با نماهاي قبل و بعد از خودشان، آن قدر خوب از کار در آمده که مخاطب هيچوقت به خودش نمي گويد احتمالا اين دو اتاق يک جا نبوده اند.
ويژگي ديگر فيلم، فيلمبرداري خوبش است. نور پردازي فيلم در خدمت فضاي سرد روايت است. سرد به اين معني كه در عين سياه و سفيد بودن فيلم، فيلمبردار با اتکا به نورپردازي highkey از کنتراست زياد پرهيز کرده. اتکاي روايت فيلم به تصادف و عدم قطعيت، استفاده از يک داستان بسيار قديمي و ساختار شکسته هجو گونه روايت، استفاده از المانهاي کلاسيک فيلمسازي در ساختاري نو و نتيجه گيري و گره گشايي نهايي داستان، همگي از مشخصات يک روايت پست مدرن مي باشد، بنابراين استفاده نورپردازي highkey که معمولا در فيلمهاي پست مدرن - مثل اکثر فيلمهاي هال هارتلي- استفاده مي شود، در اينجا نيز درست به کار برده شده.
يکي ديگر از امتيازهاي فيلم، استفاده کم و به جا از ديالوگ است، چنين کاربردي در چنين ساختاري، بي شک "راشومون" (آکيرا کوروساوا) را به ياد مي آورد. در آن فليم هم ديالوگ حداقل ممکن بود و ايجاد تعليق به تصوير و تدوين سپرده شده بود. مکري هم در اين فيلم دقيقا همين کار را کرده، ديالوگ فقط آنجا که لازم است مي آيد و کارش را انجام مي دهد. ديدن اين فيلم را از دست ندهيد.
***********************
گور و گهواره رو هم آپديت کردم