جان رچي
در 1961 ،زماني که بونوئل مشغول کار ساخت "فرشته خرابكار" بود، مريلين مونرو به ملاقات او در مکزيک رفته بود. مطلب زير شرح ماجرايي است بين ستاره افسانه اي هاليوود و استاد سوررئاليسم؛ ماجرايي که شايد و احتمالا اتفاق نيفتاده است.
روي صحنه مريلين دستش را به سمت بونوئل دراز کرد و گفت: " سل...لا...م آقاي بو..نوئل" و با همان لکنت ادامه داد:" ديدن شما سعادت بزرگيه براي من"،و واقعا هم بود.(مريلين خودش بچه اي ناخواسته و بزرگ شده يتيمخانه بود، او هنگام ديدن فيلم "فراموش شدگان" مدام گريه مي کرد)
بونوئل که مردي متشخص، اجتماعي و با ذوق بود با بزرگواري دست ستاره را بوسيد:"سعادت از ماست". صورت کم آرايش مريلين زيبا و متواضع از خجالت سرخ شد و گفت: " متشکرم. لطفا نگذاريد که من مزاحمتون بشم." و بعد تمام شهامت خود را جمع کرد و گفت : "اجازه هست تماشا کنم". بونوئل جواب داد:"طبيعتا بله!". وبه سمت صحنه برگشت تاسعي کند از خرس آنجور که مي خواست بازي بگيرد. صحنه با يک برداشت گرفته شد و بونوئل با اشتياق فراوان به سمت ستاره سينما برگشت.
مريلين: چه صحنه فوق العاده اي! (به نظرش واقعا فوق العاده بود، مريلين دختر رو راستي بود) و اضافه کرد:" وقتي که در گوش خرس زمزمه مي کردين، داشتين بهش نقششو ميگفتين؟" (او واقعا اين کار را کرده بود)
بونوئل جوري عکس العمل نشان داد که انگار از اين نظر خوشش نيامده.
مريلين:اين صحنه چه معني اي داره؟
بونوئل فهميده بود که ستاره هاليوود باهوشتر از چيزيست که به نظر مي آيد:"براي تو چه معني اي داره؟"
مريلين:"يعني اينکه غرش خرس از تمام صداهاي کسالت آور اتاق شهوت انگيزتره."
بونوئل با خوشحالي گفت:"دقيقا همون چيزي که من مي خواستم نشون بدم."
... مريلين گونه بونوئل را بوسيد ولي به علت مشکل شنوايي، بونوئل فقط بوسه را حس کرد و صداي جذابش را نشنيد.
بونوئل: "حالا به من بگو.... زندگي رو چگونه مي بيني؟"
مريلين هميشه دوست داشت به جاي اينکه بپرسند "توي تختخواب چه ادکلني مي زني؟" کسي اين سوال را ازش بپرسد، حالا نه تنها يک نفر اين کار را کرده بلکه توسط مردي بزرگ پرسيده شده بود.
مريلين:"به نظر من زندگي خيلي بي معنيه.....حرف زدن، همه فقط حرف مي زنن....بدون هشياري."
درهمين زمان هواپيمايي بلند شده بود و بونوئل بخاطر مشکل شنواييش به جاي "حرف زدن" شنيده بود "راه رفتن" (بخاطر شباهت دو لغتwalking وtalking )
احتمالا بونوئل فکر کرده بود همانطور که ستاره هاليوود گفته زندگي به شکل کسالت آوري براي مردم (در واقع بورژوازي) در آمده. فقط راه مي روند بدون اينکه متوجه باشند.
... او به فيلم "جذابيت پنهان بورژوازي" با اقتباس از اين حرف مريلين پرداخت (صحنه هايي که بورژواها مرتبا راه مي روند) وقتي که موضوع اقتباس را به دستيارش گفت، او جواب داد که مريلين گفته:"حرف مي زنند، نه اينکه راه ميروند" چون کاملا گفتگو ها و صداي هواپيما را بياد داشت ماجرا را براي بونوئل هم تعريف کرد. کارگردان باز نکته جديدي يافت و صداي هواپيما را هم به فيلم اضافه کرد تا ابهام ديگري به ابهامات فيلم و عدم رابطه منطقي آن با ابتذال بيفزايد.
... مريلين براي ديدن اين فيلم در نيويورک همراه آرتور ميلر(همسرش) به سينما رفت، رويش را به همسر کرد و گفت:" بورژوازي فقط راه مي ره، راه مي ره، بدون هشياري". او از اينکه ديدگاهش به زندگي، کارگردان بزرگي را تحت تاثير قرار داده بود به خود مي باليد، اينکه کسي اين مسئله را متوجه نمي شد موضوع مهمي نبود چون اين جريان بين او و لوييس بونوئل مانند يک عشق پنهاني خواهد ماند.

کدام فيلم را مي توانم برجسته تر کنم؟ او حتي در بدترين کارها (مثل سوپرمن و وحشي) هم بد نبود. من آخه چي مي تونم بگم، بگم او استاد بود، او در اوج بود يا ... واقعا اين کلمات براي 
