July 20، 2004

چگونه "جذابيت پنهان بورژوازي" به غايت از مريلين مونرو تاثير گرفت؟ 
جان رچي
 
در 1961 ،زماني که بونوئل  مشغول کار ساخت "فرشته خرابكار" بود، مريلين مونرو به ملاقات او در مکزيک رفته بود. مطلب زير شرح ماجرايي است بين ستاره افسانه اي هاليوود و استاد سوررئاليسم؛ ماجرايي که شايد و احتمالا اتفاق نيفتاده است.
 

 
روي صحنه مريلين دستش را به سمت بونوئل دراز کرد و گفت: " سل...لا...م آقاي بو..نوئل" و با همان لکنت ادامه داد:" ديدن شما سعادت بزرگيه براي من"،و واقعا هم بود.(مريلين خودش بچه اي ناخواسته و بزرگ شده يتيمخانه بود، او هنگام ديدن فيلم "فراموش شدگان" مدام گريه مي کرد)
بونوئل که مردي متشخص، اجتماعي و با ذوق بود با بزرگواري دست ستاره را بوسيد:"سعادت از ماست". صورت کم آرايش مريلين زيبا و متواضع از خجالت سرخ شد و گفت: " متشکرم. لطفا نگذاريد که من مزاحمتون بشم." و بعد تمام شهامت خود را جمع کرد و گفت : "اجازه هست تماشا کنم". بونوئل جواب داد:"طبيعتا بله!". وبه سمت صحنه برگشت تاسعي کند از خرس آنجور که مي خواست بازي بگيرد. صحنه با يک برداشت گرفته شد و بونوئل با اشتياق فراوان به سمت ستاره سينما برگشت.
مريلين: چه صحنه فوق العاده اي! (به نظرش واقعا فوق العاده بود، مريلين دختر رو راستي بود) و اضافه کرد:" وقتي که در گوش خرس زمزمه مي کردين، داشتين بهش نقششو ميگفتين؟" (او واقعا اين کار را کرده بود)
بونوئل جوري عکس العمل نشان داد که انگار از اين نظر خوشش نيامده.
مريلين:اين صحنه چه معني اي داره؟
 
بونوئل فهميده بود که ستاره هاليوود باهوشتر از چيزيست که به نظر مي آيد:"براي تو چه معني اي داره؟"
مريلين:"يعني اينکه غرش خرس از تمام صداهاي کسالت آور اتاق شهوت انگيزتره."
بونوئل با خوشحالي گفت:"دقيقا همون چيزي که من مي خواستم نشون بدم."
... مريلين گونه بونوئل را بوسيد ولي به علت مشکل شنوايي، بونوئل فقط بوسه را حس کرد و صداي جذابش را نشنيد.
بونوئل: "حالا به من بگو.... زندگي رو چگونه مي بيني؟"
مريلين هميشه دوست داشت به جاي اينکه بپرسند "توي تختخواب چه ادکلني مي زني؟" کسي اين سوال را ازش بپرسد، حالا نه تنها يک نفر اين کار را کرده بلکه توسط مردي بزرگ پرسيده شده بود.
مريلين:"به نظر من زندگي خيلي بي معنيه.....حرف زدن، همه فقط حرف مي زنن....بدون هشياري."
درهمين زمان هواپيمايي بلند شده بود و بونوئل بخاطر مشکل شنواييش به جاي "حرف زدن" شنيده بود "راه رفتن" (بخاطر شباهت دو لغتwalking  وtalking )
احتمالا بونوئل فکر کرده بود همانطور که ستاره هاليوود گفته زندگي به شکل کسالت آوري براي مردم (در واقع بورژوازي) در آمده. فقط راه مي روند بدون اينکه متوجه باشند.
... او به فيلم "جذابيت پنهان بورژوازي"  با اقتباس از اين حرف مريلين پرداخت (صحنه هايي که بورژواها مرتبا راه مي روند) وقتي که موضوع اقتباس را به دستيارش گفت، او جواب داد که مريلين گفته:"حرف مي زنند، نه اينکه راه ميروند" چون کاملا گفتگو ها و صداي هواپيما را بياد داشت ماجرا را براي بونوئل هم تعريف کرد. کارگردان باز نکته جديدي يافت و صداي هواپيما را هم به فيلم اضافه کرد تا ابهام ديگري به ابهامات فيلم و عدم رابطه منطقي آن با ابتذال بيفزايد.
... مريلين براي ديدن اين فيلم در نيويورک همراه آرتور ميلر(همسرش) به سينما رفت، رويش را به همسر کرد و گفت:" بورژوازي فقط راه مي ره، راه مي ره، بدون هشياري". او از اينکه ديدگاهش به زندگي، کارگردان بزرگي را تحت تاثير قرار داده بود به خود مي باليد، اينکه کسي اين مسئله را متوجه نمي شد موضوع مهمي نبود چون اين جريان بين او و لوييس بونوئل مانند يک عشق پنهاني خواهد ماند. 



July 18، 2004

برای آيزنشتينی که ديروز زمان را برايم کش داد
 
لبهايم را چسب مي زنم
و گردنم را موميايي مي کنم،
گويا اين بهترين راه است
ديگر ايزو گام اثر نمي کند،
آتروپاتي هر روزه مي خواهم

July 16، 2004

عکسي از استاد "ناصر تقوايي"

July 3، 2004

الآن بايد چي بنويسم، حتما به عنوان يک وبلاگي که بعضي مواقع چيزايي راجع به سينما مي نويسه بايد نسبت به حوادث عالم سينما عکس العمل نشون بدم، اما در اين مورد چي بايد بگم، بايد خيلي راحت بگم "مارلون براندو، بازيگر بزرگ سينما، درگذشت" بعد هم پشت سرش يک سري فيلم رديف کنم و حتما يکي دوتاش هم که بارزترند، برجسته کنم و بهشون بپردازم؟
کدام فيلم را مي توانم برجسته تر کنم؟ او حتي در بدترين کارها (مثل سوپرمن و وحشي) هم بد نبود. من آخه چي مي تونم بگم، بگم او استاد بود، او در اوج بود يا ... واقعا اين کلمات براي او کم نيست؟ اصلا هميشه زبان در وصف هنر –به معني واقعي کم مياره و متاسفانه اين بار هم زبان الکن من کم آورده ، عجيب هم کم آورده.
روبر برسون بزرگ مدلهايش (استاد به جاي لفظ بازيگر از "مدل" استفاده مي کرد و به جاي سينما، "سينماتوگراف") را بر اساس شباهت معنوي به نقش انتخاب مي کرد -بر خلاف بسياري از کارگردانان بزرگ سينما که بر اساس شباهت ظاهري انتخاب مي کردند- او به بازيگرانش سفارش مي کرد تا در فيلم ديگري باز نکنند، چون معتقد بود آنها فقط يک نقش در سينما دارند و آن هم نقش خودشان است، همان نقشي که در فيلم او بازي مي کنند و اگر نقش ديگري بازي کنند آن نقش اوليه شان ماندگار نخواهد شد. برسون به حق در اعتلاي سينما در حد يک هنر، و حتي فراتر از آن، کوشش فراواني کرد و نظرياتش را به اثبات رساند، اما با اين همه در مورد براندو چقدر اين نظريه درست است؟ به نظر من براندو بزرگترين مثال نقض نظريه برسون است. براندو در «پدرخوانده»، خود "دن کورلئونه" است و "دن کورلئونه" بدون براندو غير قابل تصور. در سه فيلم کازان هم همينطور است، اصلا مگر مي شود عرق گير پاره او را در "اتوبوسي به ..." فراموش کرد يا دستکش بردانش از روي زمين در "در بارانداز". برعکش هم همينطور، هر وقت در سينما نقشي شبيه آنها بازي شود غير ممکن است که ياد او نيفتيم. با وجود اينکه مي دانم او هميشه طرفدارانش را مي راند و بازي و بازيگري را مسخره مي دانست، ولی من عاشقش هستم ، حتی عاشق همين رفتارهايش ، عاشق عقده ای که سالها در دل امثال بوگارت بوجود آورد و عاشقش خواهم ماند، عاشق در وصف معشوق چه مي تواند بگويد ...



تو هميشه زنده خواهي ماند