…
مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر مي کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است
مادر گناهکار طبيعي است
مادر تمام روز دعا مي خواند
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهي ها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها مي خندد
و از جنازه هاي ماهي ها
که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند
او مست مي کند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد بسيار دردمند و خسته و مايوس است
…
در بهترين حالات و بدترين اوضاع فروغ زيباست، معجزه کلام او از کجاست، نمي دانم. شايد زندگي و حال و هواي او سيکلي است که در اين جامعه همواره تکرار مي شود، يک سيکل بسته. شايد هم حرفش آنقدر نو و تازه است که با همه تغيير و تحولات زماني هيچوقت کهنه نمي شود. من به برداشت اول بيشتر معتقدم، ما به لحاظ تاريخي سالهاست که تکرار مي شويم و گويي راه فراري نداريم. رشد نسبي ما (نسبت به کشورهاي ديگر) در بهترين حالت و با فرض منفي نبودن رشد، برابر يک مقدار ثابت است. شايد کل دنيا همينطور باشد و همه در جايگاه ثابت خود مانده باشيم.