May 27، 2004

يک آدم جو گير:

جديدا مجبور شدم سر يك پروژه درسی کلی چيز در مورد زندگی و فيلمهای محسن مخملباف بخوانم (يه کتاب ۱۴۰۰ صفحه ای به علاوه n تا مقاله توی نشريات قديمی و جديد)

الأن بيشتر مطمئن شدم که او از سينما چيز زيادی نمی داند (چنانکه خودش بارها اعتراف کرده) و اگر در کارنامه اش به قول منتقدين ايرانی و جهانی فيلمهای خوبی وجود دارد، مثل "نون و گلدون"، آنها را به تاثير از فيلمهای ديگری چون "8.5" ساخته. به نظر من تاثير پذيری به ذات چيز بدی نيست بلکه بسيار هم عالی است، اما تا وقتی که به تقليد تبديل نشود.
طرح "نون و گلدون" دقيقا فردای روزی که او فيلم 8,5 را ديده به ذهنش مي رسد و آنرا مي سازد (کپی مي كند)، يا مثلا "گبه" را به تاثير از "رنگ انار" (پاراجانف) ساخته، يعنی دقيقا بعد از ديدن فيلم مذکور. من به اين نتيجه رسيدم که با توجه به حرفها و مصاحبه های مخملباف که می گويد کم فيلم ديده (مثلا قبل از ساخت اولين فيلمش فقط ۵۰ فيلم در عمرش ديده بود که آن هم اکثرا فيلمهای هندی و فيلمفارسی بوده. حتی تا مدتها بعد هم که وارد عالم فيلمسازی شده به گفته خودش باز هم از تکنيک سينما چيز زيادی نمی دانسته) هر وقت فيلم خوبی مانند فيلمهای مذکور مي ديده جو گير می شده و سريع يک کپی ايرانی آن را مي ساخته (توجه کنيد که گفتم کپی) و درست برای همين است که همواره رنگ فيمهايش عوض می شود .
دليل رنگارنگي کارهای او بيشتر از آنکه به ذات تجربه گريش برگردد به نظر من به خاطر همين نکته ايست که گفتم. شايد من اشتباه می کنم، ولی به هر حال فعلا به اين نتيجه رسيده ام.



پی نوشت: مطلب احسان باعث شد اين چند خط را بنويسم

May 25، 2004

"مسيح" شهيد شد

هر چند "مصائب مسيح" در اکثر لحظات همپاي فيلمهاي هاليوودي رايج عمل مي کند ولي وقتي از سينما بيرون آمدم از فيلم راضي بودم (توجه کنيد: در سينما ، نه در صفحه ۱۴ اينچی کامپيوتر يا ۲۱ اينچی تلويزيون) سعی می کنم در چند خط زير علت اين رضايت را توضيح دهم (ديدن مونيکا بلوچي عزيز هم روي پرده سينما هيجان خاص خودش را دارد)

شکنجه هاي وحشيانه (مثل شلاقهايي که قلابهاي آهني سر آنها گوشت کمرش را مي کنند)، بي وفايي حواريون (همان جمله معروف مسيح به يكي از حواريون «تو قبل از آنکه خروس بخواند سه بار مرا انکار خواهي کرد») آزادي باراباس به جاي مسيح و تاويلات تاريخي ديگر پشت سر هم مي آيد كه هر كدام زيبايي خود را دارد. اما به نظر من زيباترين جنبه فيلم حضور مريم به عنوان يک "مادر" در فيلم بود که سنگين ترين وزنه فيلم به حساب مي آمد.
در فيلمهاي ايراني و شوهاي تلويزيوني خودمون زياد لفظ "مادر شهيد" را شنيده ايم و يا تصويري از آن ديده ايم: دو حالت بيشتر و جود ندارد، يا يک زن چادري پايين شهري يا يک پيرزن روستا نشين ظاهرا بي کس. تنها چيزي که ما از آنها مي فهميم اين است که بچه شان را در راه خدا داده اند (يا به قول معروف هديه کرده اند) ظاهرا بسيار راضيند و مشکل خاصي ندارند ، يا اگر مشکلي دارند بيشتر مشکل اقتصادي است، چون به هر حال نان آور خانواده شهيد شده. اسم اين نوع برخورد با قضيه غير از "سطحي نگري" چه مي تواند باشد؟ چرا بايد شان اين أدمها اينقدر پايين بيايد؟ آيا واقعا همه شان اينطورند و مثل هم هستند؟ جواب اين سوال به وضوح "نه" است، چون همه يکجور نيستند و زاويه ديدشان نسبت به يک قضيه صد در صد متفاوت است. در سينماي ايران با همه ادعاهاي فرهنگي اش حتي براي يک بار هم که شده به تقابلات دروني اين آدمها به طور خاص پرداخته نشد، تقابل بين احساسات مادرانه و عقايد و باورهاي ديني. آيا بار دراماتيک اين موضوع براي نگارش يک فيلمنامه خوب کم است؟ پس چرا با اين همه ادعاي الکي تا به حال فيلمي با اين مضمون ساخته نشده؟ پرداختن به چنين موضوعي مهم تر است يا جشنهاي اشرافي صدا و سيما که براي خالي نبودن عريضه يکي دوتا از همين خانواده هاي شهدا را دعوت مي کنند تا بگويند "ما به فکر شما هستيم"؟
اين روده درازي از اين جهت بود که بگويم "مصائب مسيح" توانسته اين تقابل را به زيبايي نشان دهد، هر چند مل گيبسن مسيحي است ولي مفهومي که از شهيد و مادر شهيد ارائه مي دهد شديدا با فرهنگ اسلامي همخواني دارد. مسيح راهش را انتخاب مي کند و براي اعتقادش بها مي دهد و نهايتا مي ميرد، مادرش همه عذابهايي که او مي کشد را مي بيند و دم نمي زند، او به خواسته فرزندش احترام مي گذارد (يا شايد به عنوان پيامبر از او اطاعت مي کند) به ياد بياوريد صحنه اي که براي اولين بار صليب در هنگام حمل به روي مسيح مي افتد، با يک فلاش بک کوچک به دوران بچگي او و جواني مريم مي رويم، عيساي کوچولو زمين مي خورد و مريم شتابان به طرفش مي دود "مادر جان، من اينجا هستم" و اين بار مسيح با صليب به زمين مي خورد باز مريم به طرفش مي دود و همان جمله را تکرار مي کند و با چشم خيس ادامه مي دهد "چه وقت اين راه را انتخاب کردي؟" (نقل به مضمون) مسلم است که همچين فلاش بکي در تاريخ ثبت نشده و از ذوق و قريحه کارگردان (و فيلمنامه نويس) سرچشمه مي گيرد اما کل تقابل دروني مريم (به عنوان مادر يک شهيد) در همين صحنه خلاصه مي شود. درست برعکس بسياري از فيلمهاي خودمان که از شهيد انساني ماورايي مي سازند (انساني که از بدو تولد تا هنگام مرگ و بعد از مرگ آدمي مقدس بوده، حتي در بعضي مواقع به فرشته بيشتر شبيه است تا انسان) "مصائب مسيح" مسيح را انساني فرازميني نشان نمي دهد، او ملموس است چون از جنس خود ماست (خود مخاطب) و مريم بيشتر از آنکه "مريم مقدس" شهريار بحراني باشد، مادريست که دارد رنج کشيدن پسرش را مي بيند. شايد به همين علت است که خانمي که در سالن سينما کنار من نشسته بود تا انتهاي فيلم زار زار گريه مي کرد.



متن فوق را به قصد "نقد فيلم" ننوشتم، بيشتر توجيهي بود براي پاراگراف اول همين نوشته.



کارگاه آزاد فيلمنامه اين هفته چهارشنبه برگزار می شود.

May 21، 2004

کارگاه فيلمنامه نويسي:

مکان: نارمك، خيابان فرجام، چهارراه خاور، دانشگاه علم و صنعت ايران، طبقه سوم ساختمان ۱۵ خرداد، کانون فيلم
زمان: هر چهارشنبه، ساعت ۱۶:۳۰ الي ۱۸:۳۰


شرکت در اين کارگاه براي همه آزاد است
*** **************** ***




داستان جديد با نام " رويای تلخ" در وبلاگ "گور و گهواره"



May 1، 2004

جوك اين هفته: