March 31، 2004

متاسفانه در جمعهاي هنري اطراف ما (شعر، فيلم کوتاه، فيلمنامه کوتاه، داستان، تاتر، نقاشي و ...) که آثار نقد مي شوند همه يک جوري منتظرند که کار(اثر) تمام شود تا سريع شروع کنند به نقد (بعضا مسخره کردن مثلا در جلسات نقد فيلم کوتاه) و بدون توجه به نکات مثبت مدام بد بگويند، همان اتفاقي که سالهاست در همه مسايل جامعه ما دارد اتفاق مي افتد، يعني هميشه طرف منتظر هست که نفر روبرو حرفش تمام شود تا سريع شروع کند به مخالفت و تخريب، اصولا چيزي به نام «گوش دادن» يا «توجه» در اين بين معني ندارد، به خصوص اگر فرد نخواهد (يا نتواند) از کارش دفاع کند.
متاسفانه کسي توجه ندارد که اين جور بحث کردنهاي فرسايشي علاوه بر اينکه کمکي به طرف مقابل نمي کند (چه در عرصه سياسي، چه هنري و چه اجتماعي) باعث هدر رفتن بيهوده انرژي و تخريب طرف مقابل نيز مي شود، و اگر کسي توجه کند معمولا در بحث شرکت نميکند. براي مثال واقعا دعواهاي جناحهاي چپ و راست غير از عقب ماندگي چه سودي براي ما داشته؟
شايد هم واقعا ته ليوانها مدتهاست که سوراخه و نصفه پري ديگر وجود ندارد که بخواهيم به آن نگاه کنيم!؟



توجه: من لينک همه وبلاگهايی که ميخوانم در اينجا گذاشته ام، اگر کسی را فراموش کرده ام لطفا ياد آوری کنيد.

March 28، 2004

# يادته وقتي پشت لبت تازه سبز شده بود و يه مدتي هم گذشت به اين فکر افتادي که بهتره اونا رو بزني ولي به خاطر اينکه فکر ميکردي حجب و حيات زير سوال ميره و رابطه بين تو و پدرت خدشه دار و حرمتها شکسته ميشه اين کار رو نکردي، يا شايد هم يه سري چيزهاي دروني تر جلوتو ميگرفت، يادته؟ ديدي بالاخره زدي!
# يادته وقتي حس کردي سينه هات داره رشد ميکنه و تو هم کم کم داري از جمع دختر بچه ها به جمع خانمها کوچ ميکني، يادته دلت ميخواست کرست ببندي ولي روت نميشد اينکارو بکني، به مامان هم نمي تونستي بگي تا اينکه بالاخره خودش به روت آورد؟ ديدي آخر سر کرست رو بستي و اتفاقي هم نيفتاد!
# يادته ماه رمضون يه شب جنب شدي ولي روت نميشد دم صبح، قبل از سحر، بري حموم غسل کني، يادته چه عذابي ميکشيدي؟ ديدي اين حموم رفتن ها برات عادي شد!
# يادته ديگه موقع استفاده از نوار بهداشتي فرا رسيده بود و تو نه روت ميشد خودت از مغازه بخري نه ميتونستي به کسي بگي برات بخره، يادته چه کثيف کاري يي راه انداختي؟ ديدي مصرف نوار بهداشتي يه چيز عادي توي زندگيت شد!





اين دو خبر رو که راجع به جمع کردن اسکناسهای دوهزار تومنيه حتما بخونيد: 1 - 2

دوست عزيزم پدرام دانش دوباره به جمع بلاگرها برگشت

March 24، 2004

در اصول اوليه فيلمنامه نويسي اين نکته هميشه تذکر داده مي شود که انگيزه شخصيت (گره داستان) بايد دو ويژگي مهم را دارا باشد تا مخاطب را علاقه مند به تماشاي ادامه فيلم کند، اول اينکه قضيه بايد به همان اندازه که براي شخصيت اصلي حياتي است براي مخاطب هم حياتي باشد و دوم اينکه ملموس باشد.
انگيزه پسر کوچولو در فيلم «خانه دوست کجاست» -رساندن دفتر مشق به دوستش به دلايلي که در فيلم مطرح مي شود- انگيزه ملموسي است ولي براي هر مخاطبي انگيزه اي حياتي نيست، به خصوص مخاطبيني که چندين سال با شخصيت اصلي داستان اختلاف سني دارند، بنابراين طبيعي است که فيلم براي مخاطب عام (و حتي خاص) خسته کننده باشد. پسر در راه رساندن دفتر به دوستش با موانعي برخورد مي کند که اتفاقا اکثر اين موانع را همان کساني بوجود مي آورند که با او اختلاف سني زيادي دارند و اصولا نميتوانند حساسيت موضوع را از ديد پسر درک کنند.
ما همان آدمهاي درون داستانيم که حتي در قالب يک فيلم هم نميخواهيم مشکل اين پسر را حياتي حس کنيم. آيا اين همان ذات هنر است؟


March 21، 2004

مرجان يادته اون روز بهم گفتي بيا بريم ملاقات مهدي فتحي و من به خاطر گرفتاريهای مزخرفم نتونستم بيام، يادته وقتي بعد از عيادتش برام از حالش تعريف مي کردي و مي گفتي هيچ ملاقاتي يی نداره، يادته ميگفتي دکترش گفته حالش افتضاحه و احتمالا .....
بعد از سريال امام علي ميز گردي بود که همه عوامل سريال جمع شده بودن، وقتي نوبت مهدي فتحي رسيد گفت: «من نقشم رو عالي بازي کردم، هيچ کس نميتونست مثل من بازي کنه و به اين حرفم معتقدم، وقتي لارنس اليويه هم خواست درباره هملت صحبت کنه گفت که هيچ کس مثل من نميتونست اونطور بگه to be or not to be» و من مطمئن بودم که راست ميگه چون يک لحظه فکر کردم لارنس اليويه داره صحبت می کنه.

يادت به خيراستاد، تو هم به کساني پيوستي که بعد از مردن پرستيدني ميشوي.

March 19، 2004

از فرستادن پستي که پست قبلي را توضيح بدهد بدم مي آيد ولي اين دفعه اين کار را مي کنم.

- فيلمهاي ايراني مهم سينماي قبل از انقلاب از ديد من فقط محدود به چند تا ميشود که احتمالا اساميشان را همه ميدانيد: پستچي، آقاي هالو، رگبار، غريبه ومه، کلاغ، سفر، خشت و آيينه، طبيعت بي جان، گزارش، تنگنا، کندو، تنگسير، بن بست، سوته دلان، حسن کچل، گاو، داش آکل، قيصر، طوقي، خواستگار، بت، غزل، گوزنها، مستندهاي پرويز کيمياوي و کامران شيردل، شب قوزي، شازده احتجاب، فيلمهاي سهراب شهيدثالث، خانه سياه است، چشمه و چند فيلم ديگر که يادم نيست (مثل کارهاي آربي آوانسيان)
- فيلم "گلهاي کاغذي" فيلم مهمي است (به همان دليل مذکور در پست قبل) ولي کار عالي يي نيست، به لحاظ مضمون يا فرم حتي به گرد پاي آثار شهيد ثالث هم نميرسد (اين قياس به دليل سباهت در متن بود)
- پوستر فيلم صمد هم براي نشان دادن نمونه کامل يک فيلمفارسي تمام عيار است و هيچ ربطي به "گلهاي کاغذي" ندارد، با اينکه پرويز صياد در کارنامه اش کارهاي متفاوتي مثل "بن بست" را دارد ولي فيلمهاي موسوم به صمد چيزی بيشتر از همان آش در هم بر هم فيلمفارسي نيست.


راستی عيدتون مبارک (و از اين مزخرفات)

March 17، 2004

اصولا فيلمفارسي ملغمه اي از هر ژانريست، ولي وزنه سنگين آن هميشه بعد ملودرامش است. ملودرامهاي آبگوشتي که همه چيز است الا سينما. حالا حسابشو بکنيد توي اون آشفته بازار سينماي قبل از انقلاب (جدا از موج نو) اگر يک فيلم ملودرام خوب با تکيه بر يک داستان قوي ساخته شود چه هنريست! من فکر ميکنم فيلم "گلهاي کاغذي" (مرتضي عقيلي) چنين فيلميست، جالب اينجاست که مرتضي عقيلي بازيگريست که اساسا با فيلمفارسيهاي کافه اي-جاهلي (حيف اسم فيلم) شناخته ميشود. داستان که طعنه اي بسيار زيبا به صادق هدايت و نوشته هايش ميزند، مثلث عشقي را در چالشي نو مطرح ميکند که گذشته از ضعفهاي زيادش (از جمله کارگرداني) واقعا زيباست.

March 15، 2004

عيد نوروز براي من دو معني داره، گران شدن همه چيز و ديد و بازديدهاي مزخرف فاميلي (فاميلهايي که نمي دونم سالي يک دفعه به خاطر چي مجبورند همديگه رو ببينن؟)
امسال هم شايعه کردن که بنزين قراره بشه 200 تومن، که مثل سالهاي پيش وقتي قيمتشو کردند 85 تومن مردم از ته دل بگن: «خدا پدرشونو بيامرزه که 200 تومنش نکردند»
الآن تخم مرغ 65 تومنه (البته به علت بي صاحبي مملکت توي همين يک ماه اخير از 45 تومن رسيد به 65 تومن) ولي اگه بعد از عيد بري بخري ميبيني شده 80 تومن، به فروشنده ميگي: «آقا اين يه دفعه چرا 15 تومن گرون شد» جواب ميده: «آقا/خانم بنزين گرون شده ديگه، مگه خبر نداري؟» ميگي: «بنزين چه ربطي به تخم مرغ داره» (البته با فرض اينکه روت نشه بگي گوز چه ربطي به شقيقه داره) جواب ميده: «هزينه حمل و نقل ميخوره، ما هم بالاخره کاسبيم ديگه»
يادت هست تخم مرغ چهار سال پيش چقدر بود؟ 15 تومن. يادت هست 10 سال پيش چقدر بود؟ 5 تومن. ميدوني الآن چقدره؟ 65 تومن. اين يعني فاجعه.
يادته شير دو تومن بود، منظورم دو تا تک تومنيه، حتما الآن هم ديدي که مردم راضيند همديگه رو بکشن تا يه شيشه شير گيرشون بياد، ميدوني اين يعني چي؟ (از حرف مامان باباها بگذريم که ميگن زمان شاه شير پاکتي ها رو زير پاشون ميذاشتن و مي ترکوندن)

جدا عيد (جدا از فصل زيباي بهار) چه قشنگي يي داره؟ ميگي يک سنت به جا مانده از دوره زرتشته، خب به درک، وقتي من نتونم راحت زندگي کنم سنت زرتشت ميخوام چيکار؟



پس از تحریر: ميدونم که خيلی از خوانندگان اين وبلاگ به طور مستقيم دستشان در خرج نيست، پس توقع ندارم که درک وخامت اوضاع برای همه يکسان باشد.

March 12، 2004

الف) فرض کنيد که به کسي بگوييم: «نظرت راجع به صداقت چيه؟» طرف چه راستگوي راستگو باشد چه دروغگوي دروغگو ، جواب ميدهد که «صداقت چيز خوبيه، آدم باد صادق باشه» حالا اگر ما خواستيم بفهميم اين بابا راستگو بوده يا دروغگو بايد چيکار کنيم؟

ب) اگر به جاي سوال قبلي بگوييم: «اگه از شما بپرسن که نظرتون راجع به صداقت چيه، شما چي جواب ميدين؟» دو حالت زير پيش مي آيد:
جواب شخص راستگوي راستگو: «من ميگم صداقت چيز خوبيه، آدم بايد صادق باشه»
جواب شخص دروغگوي دروغگو: «من ميگم صداقت چيز بديه، آدم بايد صادق نباشه»
حال اگر اين سري سوالات را يک بار ديگر تکرار کنيم باز به نتايج قسمت الف مي رسيم (و الی آخر) بدست آوردن چنين منطقي برگرفته از يکي از ابتدايي ترين قوانين رياضي است، يعني:

(+) x(+) =(+)
(-)
x(-) =(+)
(+)
x (-) = (-)





# اگر توضيحات فوق کافی نيست، به قسمت کامنتهای همين متن (توضيح همشهری کاوه) مراجعه کنيد #

March 6، 2004

شخصيت نويسنده در فيلم استاکر جملاتي با اين مضمون ميگه: "... مثلا موسيقي، ميتوان گفت تنها هنريست که کمترين ارتباط را با واقعيت دارد، اما وقتي به همين موسيقي گوش ميکنيم تا اعماق روحمان نفوذ ميکند ... و بعضي مواقع انسان را متزلزل ميکند" و درست چند دقيقه بعد وقتي که راجع بع اتاق آرزو حرف ميزند، ميگويد: "فرض کنيم من آرزو کنم که يک نابغه شوم، وبعد نابغه بشوم ... انوقت ديگر نوشتنم به چه درد ميخورد؟ من مينويسم چون نميدانم و دنبال چيزي ميگردم ..."
به نظر من درونمايه کل سينماي تارکوفسکي در همين دو عبارت نهفته است، يعني دنياي خودساخته جستجوگر هنرمند که آدم را متزلزل ميکند.
به عنوان مثال تراولينگ در فيلمهاي تارکوفسکي به عنوان حرکتي استفاده ميشود که علاوه بر عوض کردن پرسپکتيو و نزديکي به واقيت نمايي (بر خلاف zoom)، ذهن کنجکاو مولف را نشان ميدهد، دوربين چشمي است (چشم مولف يا مخاطب) که براي کشف اسرار به اطراف سرک ميکشد و جزييات ضروري را در قالب کل (مثلا لانگ شات) در نظر دارد.
متاسفانه ساختار فیلمهای تارکوفسکی چیزیه که در نقدهای ایرانی کمتر به آن اهمیت داده میشه، (منظورم اینه که مثلا کتابی در حد و اندازه مقاله های بابک احمدي در این باب نیست) شاید به این دلیل باشه که خطوط فلسفی این فیلمها پررنگ تره.




*** هر کي حال داشت بياد اين داستاني که اينجا نوشتم رو بخونه و نقد کنه، به خدا ثواب داره.

March 4، 2004

رابطه سينماي کمدي، ماه محرم و اقتصاد نوين ميدونيد چيه؟ چند وقت پيش يکي از دست فروشاي خيابان اصلي مشرف به حرم در کربلا، توي چادر خودش اقدام به فروش يک سري CD کرده بود، از داد و بيدادهاي تبلغاتي فروشنده معلوم ميشد که CDها حاوي فيلم مستندي است که نشان ميدهد هفته قبل ابوالفضل(ع) از آن محل رد شده است (مردي سبزپوش که دو دستش قطع شده، سوار بر اسبي از جلوي دوربين ميگذرد) قيمت اين CD به پول خودمون 3000 تومان بود و کلي آدم توي صف براي خريدش سر و دست مي شکوندن.



قرار عمومی بلاگرها، ۱۵ اسفند 1382

خدايا تو اون بالا چيکار ميکني، کوري، خوابي يا ما خريم و نمي فهميم؟ آخه اين همه ايراني در عرض کمتر از سه ماه بميرن که چي؟ بم بس نبود، نيشابور و کربلا و ... هم اضافه شد! مگه ما چيکار کرديم که بايد اينقدر عذاب بکشيم، تو رو جون هر کي دوست داري نگو آزمايشه که خيلي تکراريه. تاوان خريت يه عده بي شعور رو مردم بيچاره چرا هميشه بايد بدن؟ اي تف به اين عدالت، اين امام زمان پس چرا نمياد؟ کاش حداقل يه «نکبت سنج» هم به ما ميدادي تا بتونيم بفهميم نکبت الآن چقره و چقدر بشه ظهور ميشه! اين رجاله کشها که هر گهي دلشون ميخواد به اسم دين (تکليف شرعي) دارن ميخورن، حداقل از دين خودت دفاع کن.
فکر نکن حرفاي من کفره، تو مجبوري جواب بدي، چرا فقط ما مسوول کارامون باشيم، تو هم بايد مسووليت داشته باشي، اگه نداشته باشي که ديگه واويلا! اصلا وبلاگ ميخوني تا اين متنو ببيني، نکنه تو هم فک ميکني اينترنت حرام شرعيه؟