۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴

آقا من اين ترم براي اولين بار همه امتحانامو بي برو برگرد تقلب کردم -تاکيد ميکنم که همه رو، حتي تنظيم خانواده يا لابراتوار زبان- شيوه م هم اينجوري بود که دو ساعت يا نهايتا سه ساعت وقت ميذاشتم تا جزوه و کتاب و سوالاي ترمهاي قبلي رو نگاه کنم و هر چيز که به نظرم توي امتحان مي اومد در يک صفحه A4 ريز ريز و مرتب مينوشتم و مي رفتم سر جلسه. بعد با خيال راحت کاغذ رو ميذاشتم روي ميز و از روش جوابها رو مي نوشتم، مراقبها و استاد هم که از بالاي سرم رد ميشدند، انگار نه انگار و همچنان کاغذ را روي ميز نگه ميداشتم و به کار خودم ادامه ميدادم.
چند تا نکته اساسي رو فهميدم، اول اينکه چون اصولا اساتيد دانشگاه چيزي بلد نيستند و سواد درست و حسابي ندارند سوالات ترمهاي قبلي رو هر ترم تکرار ميکنند، نکته دوم و سوم و ... هم بماند چون خودتون بهتر ميدونيد.

اما يه پيشنهاد : من هر درسي رو توي يه برگه A4 تونستم خلاصه کنم، مطالبي هم که يادداشت ميکردم بيشتر از خواسته هاي امتحان بود که کمتر نبود، خوب پس بهتر نيست کل چيزايي که ميخوان توي چهار سال بهمون ياد بدن (خير سرشون) در قالب يه جزوه نهايتا 100 صفحه اي همون ترم اول به آدم بدن؛ همه امتحانها هم همون ترم اول بگيرن (درس خوندنها هم که همه شب امتحانيه) تا آدم چهار سال الکي وقتشو حروم نکنه. بگذريم از اينکه از همون جزوه 100 صفحه اي هم 80 صفحه اش مفت نمي ارزد.

۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۴

وبلاگ جشنواره فجر راه افتاد ...... لطفا تبليغ كنيد

۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴

امروز تولد اين وبلاگه (به درك اسفل السافلين)


اونايي كه اولين يادداشت منو يادشونه ميدونن كه من بعد از خواندن وبلاگ ابرك به وبلاگ نويسي علاقه مند شدم (وبلاگي كه مدتهاست گرد و خاك رو در و ديوارش نشسته) طبعا مثل هر ارتباطي دوستان خوبي هم پيدا كردم كه لينك اكثر آنها در كنار صفحه هست.
اونايي كه فكر ميكنند محبوبترين فيلم و كارگردان من همشهري كين و اورسن ولز است كاملا در اشتباهند، علاقه ام به ولز به خاطر خلاقيت فراوان او به همراه مهارتش در فيلمسازي است. تاثير گذاري او در عالم فيلمسازي واقعا كم نظير است.
اما از اين به بعد ميخواهم حد و مرز مزخرفاتم را بشكنم، يعني نوشته هايي مركب از سينما + ادبيات + مهندسي + كسب و كار + روانشناسي + دروغ و چاخان + جو سازي + جوك + مذهب + ايده هاي فيلمنامه اي و هر چيزي كه به ذهنم برسه و براي نوشتن جالب نباشه.




يه فكرايي براي جشنواره فجر دارم، ميخوام يه وبلاگ بزنم براي نظر سنجي و نوشتن نقدهاي آزاد راجع بع فيلمها (هر كي هر چي دلش ميخواد بگه) فيلماي خوب مشخص بشه تا بقيه بدونن كدومها در اولويت ديدن قرار دارد. فقط اگر قرار باشد اين كار را انجام دهيم بايد تبليغات گسترده كنيم (يعني خلاصه اينكه به كمك همه دوستان سينما دوست وبلاگ نويس احتياج دارم) هركي موافقه لطفا در كامنتش اطلاع دهد تا ببينم مي ارزد اين كار را بكنم يا نه؟






۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۴

اين بلاگ اسکاي و پرشين بلاگ چون هر چند وقت يک بار قرتک در ميارند، وبلاگ داستانامو انتقال دادم به بلاگ اسپات با نام «گور و گهواره»
يه گزارش خيالي از يک دعوا يک بار نوشته بودم که گذاشتمش توي وبلاگ مذکور

۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۴

o هي بهم گفت اينقدر نوشابه نخورما، مجبورم براي اينکه راحت بشم چند بار از اعماق وجودم بگم : آ
o توي گله گوسفندا براي رعايت قاعده همرنگ جماعت شدن مجبوري بگي : ب
o يکي دو دقيقه تفشو توي دهنش جمع کرد، برگشت رو به صورتم و يک دفعه گفت : پ
o نصيحتاي باباش که شروع ميشد هي ميگه : ت
o ثلث نويسان خط ثلث با قلم ثلث نوشتند ثلث را
o امروز اون مانتو کوتاه تنگمو پوشيده بودم، همون سفيده، خواستم زيرش يه لباسي چيزي بپوشم ديدم خيلي قلمبه ملمبه و زشت ميشه. سر چههرراه وليعصر پياده شدم که تا سر بتههون رو پياده گز کنم. اين پسر مسرا که از کنارم رد ميشدن نميدونم چرا اصلا به صورتم نيگاه نميکردن، همه شون هم يه چيزي ميگفتن که من نميفهميدم، فقط اولشو متوجه ميشدم : ج
o رگ نفهميت گل کرده باز؟ زرت و زرت ميگي : چ
o بعد برف بازي نميدوني چه حالي ميده دستارو بياري جلو دهن و بگی : ح
o تو اين چند سال فقط يک پشتيبان سه حرفي داشتم که همه تون ميشناسينش، اول اسم اينه : خ
o شب زفاف بعد از کلي تقلا فقط يه چيز آدم ميتونه بگه : د
.
.
.

۹ ژانویهٔ ۲۰۰۴

ميگن استاد از وقتي که شروع به ساختن فيلم رنگي کرد ، ابعاد ديگه زيبايي شناسي سينمايي فيلمهايش ضعيف تر شد، چون تمام هم و غمش رو روي ترکيب بنديهاي رنگها و نورها و نوع قاب بنديها ميگذاشت .... حالا که کاگه موشا رو تلويزيون داد شما قضاوت کنيد، آيا اين طور بوده؟

۴ ژانویهٔ ۲۰۰۴

شبهاي روشن يك مزخرف به تمام عيار روشنفكر نماست
يكي دوتا ترفند ميزانسني خوب هيچوقت يك مزخرف رو تبديل به چيز خوب نميكنه

براي رايا : من هيچوقت ادعايي نكردم و فكر ميكنم اگر به نظر كسي يك فيلم بد يا خوب باشد ربطي به اين ندارد كه طرف ادعاي بلد بودن سينما كرده، به هر حال نظر دادن كه جرم نيست. اگر شما يا هر كس ديگري خواست توضيح خواهم داد كه چرا به نظرم "شبهاي روشن" بد است (شايد نظر اشتباهي باشد) اگر احساساتي كه فيلم بعد از ديدن (به واسطه ملودرام بودنش) در ما بر مي انگيزاند را كنار بگذاريم و به عنوان يك اقتباس سينمايي به آن نگاه كنيم (مثل چندين اقتباسي كه از جنايت و مكافات شده و دو تايش را حداقل تلويزيون خودمان نشان داده) شايد بتوان اينطور برداشت كرد كه موتمن راحت ترين راه را براي نشان دادن ابعاد رواني و درونيات شخصيتهاي داستايوفسكي انتخاب كرده (نريشن) ..... به هر حال از شما و هر كسي كه نظرش را ميدهد متشكرم ، حتي اگر فحش خالي باشد.




-------------------
پي نوشت بعد از دو سال:الآن که بعد از دو سال دارم اين متن را می خوانم از گفته ام کاملا پشیمانم

۳ ژانویهٔ ۲۰۰۴

فكر ميكردم بعد از اين يك هفته كلي چيزبراي نوشتن دارم، كلي چيز براي گفتن ... اما حالا تا دستم به قلم ميره ميبينم نميتونم بنويسم، يعني قادر نيستم كه بنويسم، خيلي چيزا رو فقط بايد ديد.
ديگه به هر چي نگاه ميكنم ياد اونجا مي افتم، ياد اون جسدهاي باد كرده و تكه تكه شده اي كه توي گورهاي دسته جمعي ميذاشتيم، ياد اون مردم بيچاره اي كه هنوز شوكشون از بين نرفته بود، پدري كه جسد دختر كوچكش رو روي دست آورد قبرستان، ياد اونايي كه از سرما توي خيابونها ميلرزيدند و با التماس ميگفتند "آقا يه پتويي داري به ما بدي؟" التماسهايي كه شايد زمين براي اولين بار از دهان آنان ميشنيد، دختر سه چهار ساله اي كه بعد از گرفتن لباس از خوشحالي بالا و پاينن ميپريد، ياد حجم زياد امدادگران الاف اونجا مي افتم كه با خيال راحت از كمكهاي مردمي استفاده ميكنند، دزدهاي بلوچي و سيرجاني، انبارهاي پر از چادر و مردم بي چادر، ياد اون همه عكاس و فيلمبردار مي افتم و از هر چي دوربين و لنزه متنفر ميشم، ارگ جديد بم كه آخ هم نگفته (آخه اونجا از پولهاي حلال حضرت رفسنجاني ساخته شده) ... اگه شاهكارهاي شكسپير اسمش تراژدي هست واقعا براي بم چه اسمي ميشه گذاشت؟





از اينكه وقت نكردم پاسخ كامنتهاتون رو بدم معذرت ميخام، در اولين وقت اين كار را ميكنم