از نوشتن متنهاي جدي خوشم نمياد، احتمالن هيچوقت هم ياد نگيرم که جدي بنويسم. اونقدر چيزاي جدي و بزرگونه دور و برم ريخته که فک کنم به اندازه کافي منو احمق بار مي آره.
همه طرحهاي فيلمي که به سرم ميزنه يه جور حالت فانتزي داره، خدا کنه کله م عيب داشته باشه، چون عاشق مخهاي معيوبم، ميميرم براي آدم ديوونه -احتمالن سارتر ميفهمه من چي ميگم- کار کردن و درس خوندن و رفت و آمدهاي پريوديک فاميلي و غذا خوردن و خوابيدن و عاشق شدن و تنفر و کتاب خوندن و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه رو دوست دارم فانتزي نشون بدم، همه چيز به شوخي گرفته بشه...
تصورشو بکنيد، توي يه کادر ثابت دو نفر دارن بحث کاملا جدي (مثلا راجع به تجارت) ميکنن، بعد يک دفعه تارزان عربده کشان با طنابش از يک طرف کادروارد شه و از طرف ديگه بره بيرون ... واي چه حالي ميده.
November 28، 2003
November 25، 2003
ساعت حدوداي هفت و نيم شب بود، داشتم از ميدون انقلاب پياده به سمت خونه ميرفتم، کوله مو انداخته بودم پشتم و تو حال و هواي خودم بودم، از سر جمالزاده هم گذشتم، همينجوري ميرفتم که يه دفعه از سمت راستم صداي آروم پير زني رو شنيدم: "بخريد، مادر بخريد، ..." برگشتم يه نگاهي کردم ولي نايستادم. ديدم يه جوجه پيرزن با چادر گوشه خيابون، کنار در يه گاراژ نشسته، جلوش هم چند بسته کبريت منظم چيده. در گاراژ يه ذره عقب تر از ديوار پياده رو بود، نميدونم براي آبروداري رفته بود اون گوشه (تا حداقل از يک طرف ديد نداشته باشه) يا از ترس سرما.
صداش يه جوري بود، اصلا بوي گدايي نميداد، حس نياز توي "بخريد"ش موج ميزد. از جلوش رد شدم، دست کردم توي جيبم، 500 تومن بيشتر نداشتم، دل دل ميکردم برم ازش چيز بخرم يا نه، خودمو جاي اون قرار دادم، يادم اومد چند سال پيش به خدا قول دادم که اگر توان داشتم دست اين آدما رو بگيرم، من طعم تلخ دهن اونا رو خوب ميفهمم، ميدونم چقدر سخته که چيزي رو از کسي قبول کنن.
برگشتم و اومدم جلوش وايسادم، ديدم يه مقنعه سياه سرش کرده و يه کاپشن سرمه اي هم تنشه، لباساش هم اصلا پاره پوره نبود تا دل مردم رو به رحم بياره. 500 تومني رو از جيبم در آوردم، گفتم: "مادر اينا چنده" گفت: "کدوما؟" آخه غير کبريت يه چيز ديگه هم ميفروخت. گفتم: "کبريتا مادر، کبريتا چنده؟" گفت: "150 تومن پسرم" گفتم: "مادر يه بسته به من بده" بعد 500 تومني رو گذاشتم جلوي بساطش. دستاش از سرما ميلرزيد، متوجه شدم بدنش هم بدجوري ميلرزه، با دست لرزونش يه کبريت داد بهم، کاپشنش خيلي نازک بود. خواست بقيه پولمو بده، دست کرد تو جيبش، فقط دو تا 100 تومني بود، يه ذره ديگه گشت ولي پول بيشتري نيافت. پيش خودم گفتم: "نکنه پول نداشته باشه و آبروش جلوي من بره؟" يه دفعه گفت: "بايد 300 تومن بدم؟" گفتم: "350 تومن مادر .... مادر داري؟" گفت: "آره پسرم، دارم، الآن ميدم" يکي انگار با پتک زد تو سرم: "احمق اين چي بود گفتي، چرا يه جوري ازش پرسيدي که فکر کنه توي ذهن تو آدم نداري هست؟"
بالاخره يه دويست تومني پيدا کرد و سر جمع 350 تومن داد بهم. بعد کلي برام دعا کرد، اشک تو چشام حلقه زده بود، ولي يه جوري ازش تشکر کردم. ازخودم خجالت ميکشيدم، راسته خيابون رو گرفتم و مستقيم راه افتادم. اونقدر قاطي بودم که از جلوي خونمون رد شدم ولي نفهميدم.

November 20، 2003
توي جشنواره فيلم کوتاه تهران يه فيلمي بود با نام "خيابان بدون شماره" (پوريا آذربايجاني) صحنه: «خانمي کنار ميله هاي محافظ کناري يک خيابان خالي ايستاده، او با تلفن صحبت ميکند، در بک گراند تصاوير مبهم شهر ديده ميشود که خيابان را در ارتفاع نشان ميدهد، بالاخره مکالمات تلفن تمام ميشود، معلومه که اعصاب زن خرابه و از تو به هم ريخته» کارگردان خوش سليقه براي نشان دادن درونيات اين زن از تکنيک سرگيجه هيچکاک استفاده کرده بود (حدود 40 ثانيه) من غرق فيلم بودم که يک دفعه دوستم که کنار دستم نشسته بود سرشو تکون داد و يه سيخونک به من زد و گفت: "سرم گيج رفت، يارو چيکار داره ميکنه ..." جوابشو دادم و پيش خودم گفتم: "احسن به هيچکاک"
حالا تصورشو بکن اگه اين فيلمو از کادر تلويزيون 21 اينچي خونه ميديدي، شيش بار هم دور خودت ميچرخيدي، عمرن سرت گيج نميرفت، شايد هم آخرش ميخنديدي. حتي اگه اينم قبول نکنيم بايد بپذيريم که فيلمي مثل اکتبر يا آخرين خنده رو عمرن از توي تلويزيون نميشه فهميد.
خدمت دوستاني که گزارش از جشنواره فيلم کوتاه خواستند عرض کنم که فيلماي زير براي من جالب بودند:
خسته وهيچ (بهاره طباطبايي ماسوله-انيميشن)، راه رفتن در مه (مجيد برزگر-داستاني)، تعطيلات در ماه نوامبر (پاول مدودوف-مستند)، به رنگ خاکستري (علي مصفاي تبريزي-مستند)، طوفان سنجاقک (شهرام مکري-تجربي)، گناه مريم (پريسا شاهنده-مستند)، درد سر پسر بودن (جميل رستمي-داستاني)، مرثيه آخرين درختان ايستاده (اميد عبداللهي-مستند)، طبقه سومي (حميد زرگر نژاد-داستاني)، دوباره باران (محمود سعيدي-تجربي)، بيمارستان وحشت (رانير ماتسوتاني-داستاني)، بهار (زيلکه پارسيش-انيميشن)، روبيکن (گيل آلکابتس-انيميشن)، ملاقات با «چه گوارا» و مردي از «مي بري هيل» (آنتوني بايرني-داستاني)، روايت مرگ نازلي از زبان يک جنگير عاشق (جواد امامي-تجربي)، عشق تنهاست و ... (کيوان عليمحمدي، اميد بنکدار-داستاني)، سکوت (ليلا نقدي پور-داستاني)، ماشين بابام (فرشيد شفيعي-انيميشن)، جاده بي انتها (بهمن دادفر-مستند)، سالي چند (سيد جلال نوري-تجربي) و خيلي از اونهايي که نديدم.
November 8، 2003
نظر من بزرگترين اتفاقي كه در 5 سال (و شايد در 10 سال اخير) اخير در صدا و سيما افتاده، پخش فيلم آخرين خنده از سينما 4 بود
سايت مربوط به مورناو

November 2، 2003
دوباره ماه رمضون شد، بچه تر که بوديم از يکي دو ماه قبل دلمون ميخواست که زودتر اول رمضون بشه و روزه بگيريم (شايد فکر ميکرديم که روزه براي آدم بزرگاس) يادتونه راديو اونوقتا چه ارج و قربي داشت -اون وقتا رو ميگم که تلويزيون زورکي 24 ساعت چرت و پرت نشون نميداد- دعاي "اللهم اني اسئلک ..." رو با راديو تکرار ميکرديم و بدون اينکه بدونيم کنار خدا بوديم –انگار آدم هر چي کمتر بدونه خوشبخت تره- بابا دعا ميخوند و ما آمين ميگفتيم، سحري ها چه لذتي داشت، افطاري ها از اون بهتر. شايد از افطاريهاي اون موقع فقط صداي ربناي استاده که باقي مونده...
راستش ميخواستم راجع به کارتون "بابا لنگ دراز" که جديدا هر روز از تلويزيون پخش ميشه بنويسم (شايد هم به خاطر معصوميت جودي چند سطر بالا رو نوشتم) اولين باري که جودي بابا لنگ دراز را ميبيند تصويري موهوم از سايه او در ذهنش نقش ميبندد، سايه اي که به خاطر زاويه نور و محل نمايان شدنش لنگ دراز به نظر مي آيد، اين تصوير تا آخرين قسمت با ماست و شخصيتش جز لا ينفک فيلم ميشود، طوريکه تمام افکار جودي (ترکيبي از تصاوير اکسپرسيونيستي با کادرهاي کج، خاطرات کودکي، دغدغه هاي کنوني ذهن او، اشيا و طبيعت اطراف جودي است که نهايتا به همان نقاشي بابالنگ دراز ميپيوندد، و يا کنتراست غالب اين تصاوير همان نقاشي است) علاوه بر تمام اعمال و رفتار داستاني جودي اين تصاوير هم بخشي از پرداخت شخصيت دوست داشتني اوست.
فيلم سرشار از رنگهاي شاد و زنده است (مثل خود جودي) و در قالب همين تصاوير به ظاهر ساده و قشنگ مسايل پيچيده روانشناسي با زباني بسيار ساده گنجانده شده ...
آشنايي زياد انيماتور و کارگردان با نور و سايه روشن باعث شده تا از آن فقط براي بازسازي يک فضاي رئال استفاده نکنند، چه بسا در اکثر مواقع نور و سايه روشن براي ساخت فضاي دروني داستان و انتقال حس است، نه ساخت دنياي ظاهري فيلم (و از حالت رئال خارج ميشود) در مورد چيزايي مثل تحرک تصاوير که رابطه مستقيم با شخصيت جودي دارد، ميزانسن سينمايي به معني واقعي (که به ندرت در کارتون ها ديده ميشود، کافيه براي پي بردن به اين مطلب فقط به تيتراژ ابتداي فيلم دقت کنيد)، داستانهاي فرعي فيلمنامه، شخصيت پردازيهاي آدمهاي اطراف جودي و آدمهاي گذري که شايد در يک قسمت بيشتر ظاهر نشوند ولي تاثيرشان تا انتها با ماست و ... ميشه فکر کرد و به اين کارتون به عنوان يک اثر سينمايي نگاه کرد.

چند شب پيش به ابرک ميگفتم که: "من با اين کارتون زندگي کردم" اونم گفت: "با خوب چيزي زندگي کردي" اين نوشته هم بيشتر يک قدرداني بود تا بررسي اجمالي ...
