October 21، 2003
October 19، 2003
سينمايش مال خودش است، مال مال خودش، هر کاري بخواد توش ميکنه، آکاردئون ميزنه، ميرقصه، پرواز ميکنه، ميميره، زنده ميکنه، عاشق ميشه، حسادت ميکنه و و و .... ولي همش مال خودشه.
هيچوقت چيزي رو بهت تحميل نميکنه، آنقدر قشنگ رويا و واقعيت رو با هم قاطي ميکنه که وقتي فيلمو ميبيني دوست داري خودت هم الآن توي داستان باشي، از کسي بدت نمياد، همه رو دوست داري، شايد بعضي وقتها به ياد مدينه فاضله فرهنگ خودمون بيفتي ...
راستي اسمشو نگفتم، ببخشيد: "امير کاستاريکا" که امسال 50 ساله ميشه.
او سينما را بلد است، فيلمهايش سرشار از جزييات رويايي است ولي هيچ کدام از داستان بيرون نميزند (يا به عبارتي به زور در فيلم گنجانده نميشود) هنجارهاي دروني که کاستاريکا در طول هر کدام از فيلمهايش تحميل ميکند به طرز عجيبي کارآمد است (چه در فرم تدويني، چه در اجزاي داستان و ...) کارهاي او حتي در استفاده از هنجارهاي بيروني هم بيشتر حالت بزرگداشت و احترام گذاشتن به آن هنجارهاست (مثل دکوپاژ بعضي از قسمتهاي "روياي آريزونا" با توجه به "شمال از شمال غربي") کمتر کارگرداني توانايي قبولاندن يک قايده درون فيلمي را به تماشاگر دارد (البته با شرط مذکور) جزييات روياگونه کاستاريکايي که در طول داستان پشت سر هم مي آيند در انتها مثل تار در هم تنيده ميشوند و يک طناب به وجود مي آورند. او براي عده اي خاص فيلم نميسازد، دنياي او عموميت دارد، جهاني سرشار از اميد.

کامنت من : دوستان عزيز، من در اين بلاگ نه متون تخصصي مينويسم نه نقدهاي سينمايي، چيزي که شما ميبينيد صرفا فکري است که از سرم ميگذرد. شرمنده که از قالب درستي براي بيان اين فکر استفاده نميکنم، اين از ضعف نوشتاريم است ..... موفق باشيد.
October 14، 2003
October 11، 2003
کسي که مثل هيچکس نيست
فروغ فرخزاد
من خواب ديده ام که کسي مي آيد
من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام
و پلک چشمم هي ميپرد
و کفشهايم هي جفت ميشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي که خواب نبوده ام ديده ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسي نيست، مثل يحيي نيست، مثل مادر نيست
و مثل آن کسيست که بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سيد جواد هم
که رفته است
و لباس پاسباني پوشيده است نميترسد
و از خود خود سيد جواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست هم نميترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اواخر نماز صدايش ميکند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
....
کسي از آسمان توپخانه در شب آتشبازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميکند
و پپسي را قسمت ميکند
و باغ ملي را قسمت ميکند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميکند
و روز اسم نويسي را قسمت ميکند
و نمره مريضخانه را قسمت ميکند
وچکمه هاي لاستيکي را قسمت ميکند
وسينماي فردين را قسمت ميکند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت ميکند
و سهم ما را هم ميدهد
من خواب ديده ام ...
October 8، 2003
هميشه ميان دوستان سرزنش شده ام که "تو همش به فرم اهميت ميدهي، به خاطر اين هم به هيچ جا نميرسي ..." و من ميگويم: "خوب نرسم، مگر چه ميشود ...." حالم از هر چي فيلم روشنفکرانه مزخرف که فکر ميکنند سينما يعني پياده کردن فلسفه دريدا و فوکو به هم ميخورد، هيچ وقت نتونستم فيلماي تقليدي به اصطلاح عرفاني که از نقطه روي ديوار هم برداشت نمادين دارن رو نگاه کنم، فيلمايي که به قول خودشون حرف زياد دارن و به نظر من طبل تو خاليند، اونهايي که تارکوفسکي زده شده اند در حاليکه نميدانند تارکوفسکي کي بوده ... بگذريم، با اين حال در مورد نفس عميق نميتوانم اينگونه فکر کنم، چيزي که در مورد من و توست، من و تويي که عوض شده ايم و از ديدن صحنه هاي آنارشيستي فيلم به وجد مي آييم و پرويز شهبازي به من ميگويد: "نميدانم چرا اينگونه عکس العمل نشان ميدهيد، من فکر ميکردم اين صحنه همه را به گريه مي اندازد" و باز ميگويد: "در کن ميگفتند جوانهاي ايراني چقدر فهميده اند که فقط شيشه تلفن را ميشکنند" ، يعني فرانسويها از اين هم بدترند؟
کامران که بود؟ آيا نماينده قشر روشنفکر دانشجويي ما؟ قشري که در حسرت کشيدن يک نفس عميق به پوچي ميرسد؟ او تسليم محيط شد چون طاقتش را نداشت، چون عرضه اش را نداشت، شايد چون تن پرور بود (ميدانم خيلي از شما با من مخالفيد) او ميخواست وضعيت خوب شود بدون اينکه تلاشي در اين راستا بکند، يک نفر برگشت سر نقد فيلم گفت "اين نسل براي دوره گذار از مدرن به پسا مدرن سرگردانند، اينها همينجوريند و خودشان هم نميدانند چرا" و من جوابش را اينجا ميدهم: "برادر من اين مزخرفات و توجيهات رو بريز دور، جوون ايراني هميشه سرگردان بوده چون عده اي ميخواستند که سرگردان باشه و او هميشه اين ذلت را قبول کرده، تا آدمهاي توجيه گري هم مثل شماي بورژوا ميخواهيد روي اين وقايع سرپوش بگذاريد وضعيت همينه عزيزم"
اما چرا اينقدر نا اميد کننده؟ شهبازي به حرف مارسل کارنه متوسل شد: "او در جواب اينکه بهش گفته بودند: «با فيلم بندر مه آلود همه اميد مردم فرانسه را از بين برده اي» گفته بود: «من حکم دماسنج را دارم، و الآن نشان دادم دماي جامعه زير صفر است» من هم حکم دماسنج را دارم، وضعيت کنوني اينه" پارسال که در ترياي شيمي دانشگاه فيلم ميگرفتم پسري را ديدم که 9 ساعت در تريا نشسته بود و در حين گوش دادن به واکمنش يک ريز سيگار ميکشيد (کامران هم در فيلم در دانشگاه ما درس ميخواند) پس دماسنج شهبازي خوب کارکرده.
و اما منصور و آيدا، آنها چرا در مه گم شدند؟ يعني اگر کامراني نباسي و به زندگي دل ببندي در اين جامعه سرگرداني؟ حتي اگر آخر سر عزمت را جزم کني و از نو بخواهي شروع کني (آنهم با رنگ آبي) باز هم گم ميشوي، چرا انتهاي راه معلوم نيست؟ اعماق سد کرج يا جنگلهاي سرسبز شمال.
نميتونم متنم رو ادامه بدم، هر وقت راجع به خودمون ميخوام چيزي بگم از زيادي حرف چيزي به زبانم نمياد يا اگر بياد مثل جفنگيات بالاست، دلم ميخواد داد بزنم که نسل ما سوخته است، نسل قبل هم که به قول خودشان سوختند، نسل قبلترشان هم که همينطور پس اين وضع کي ميخواهد درست شود، يعني حتما بايد سيب زميني باشي که بتوني راحت زندگي کني؟ يعني نسل بعد هم ميخواد بسوزه، آقاي روشنفکر اين دوره گذار کي تموم ميشه؟


